خاطرات بد و خوب من
قالب وبلاگ

سلام دوست جونیا خوبین؟؟؟؟

دلم براتون یه ذره شده

ببخشید چون تو خونه کامپیوتر ندارم و محمد هم لپ تاپ رو لازم داره و اورده مغازه نتونستم بیام و بنویسم

 

از بهمن دارم میرم سر کار ( آزمایشگاه دامپزشکی ) خیلی خوبه سر گرمم کارمو دوست دارم

 

سال نو  رو هم پیشاپیش به همتون تبریک میگم

ایشالله سال خوبی داشته باشین

 

فعلا  بایقلبماچ

[ دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ٦:٥٤ ‎ب.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]

سلام دوست جونیا خوبین؟؟

 مرسی بابت نظراتتون 

 

دیگه حس و حال نوشتن ندارم

 

خدارو شکر حالم بهتره 

دو هفته هست با محمد میام مغازه فقط صبح 

بعدازظهر هم که به کارام میرسم و وقتی نمیمونه برای فکر کردن به اونا و اینکه اعصابم داغون بشه

هنوز با مادر شوشو قهرم 

 

روحیم خیلی بهتر شده

 

تصمیم گرفتم سال دیگه کارشناسی علوم آزمایشگاهی شرکت کنم

( کاردانی علوم آزمایشگاهی دامپزشکی خوندم  ولی الان میخوام پزشکی بخونم )

تو استان خودمون فقط 20 نفر میخوان دعا کنین بتونم همینجا قبول بشم وگرنه استان دیگه نمیتونم برم 

بیتشر درسامون مشترکه 

امسال میخواستم شرکتن کنم به خاطر حرف بقیه که رو مخم راه میرفتن دیوونگی کردم و شرکت نکردم و خودمو یه سال از زندگی عقب انداختم 

میگفتن شرکت نکن نرو شهر دیگه زندگیتو ول نکن 

زمونه خوب نیست نیابد شوهرتو تنها بزاری و بری به خاطر درس

اه اه اه حالا باید بمونم که مهر دیگه آیا قبول بشم یا نشم

 

خوب فعلا بای

گفتم یه خبری به دوستای گلم بدم که نگرانم شده بودن ماچقلب

 

[ دوشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]

زن جوری عاشقت میشه که
حس میکنی هیچوقت از پیشت نمیره...

ولی وقتی که میشکنه
جوری میره که حس میکنی هیچوقت عاشقت نبوده


-------------------------------------
گاهی‌ آنقدر زن میشوی که جواب نامردی را با مردانگی می‌‌دهی‌...... ....
صفت ضعیفه را روی نامردها باید گذاشت ...
نه روی جسم ظریف و زیبای زنانه...✿

--------------------------------------
زن که سیگار می کشد , یعنی یک تناقص پر معنی:
یعنی روحی ظریف...با زخمی مردانه..........

-----------------------------------------
خداحافظی کردن از زن ها، چه برای یک ساعت، چه برای همیشه،
ظرافت می خواهد...
بلدی می خواهد....
زن ها به نحوه ی جدا شدن حساسند
به آخرین تصویری که از شما در ذهن دارند ...
مراقب باش ...!!

--------------------------------------------
زنــــــانی که تهی از احســــاس...
و با چتری از منطق....
گوشه ای تنها نشسته اند...
بی شک ، همان دخــــترکان بی پروایـــی اند ....
که سالهایی نه چنـــــــدان دور ....
بی تجربه از " تب و لرز " عشــق ،،
"خیســی بارانـش " را آرزو میکردنـــــــد.....!!


♥ ♥
------------------------------------------------
زنان عاشق محبت هستند ،
به آنها عشق بدهید و اورا بپرستید...
اما فقط اورا...! نه هیچ زن دیگری...!

---------------------------------------------------
دردش اتفاقِ زنانه ی هر ماه نبود..

دردش نگاهی بود که زن بودنش را لذت میدید
بی آنکه حق گفتن حرفش را داشته باشد

باید عروسک خمیه شب بازیِ نَر هایی میشد
که ادای مرد ها را در می آوردند..


برای سیر ماندن
باید طُعمه ی گرگ هایی میشد که شبیه
آدم ها لباس به تن میکردند





سر گذشت فرشته ای که بال هایش را شکستند...
و اسمش را زن گذاشتند..


شاهین.مقدم.
------------------------------------------------
مــردان واقعـــی وفـادارند...
اونا وقت ندارن دنبال زنـان دیگه بگــردن، چون مشــغول پیــدا کردن
راه های جــدیدی برای دوسـت داشتن شــریک زندگـــی خودشـون
هســـتند....

♥ ♥
---------------------------------------------
زن جوری عاشقت میشه که
حس میکنی هیچوقت از پیشت نمیره...

ولی وقتی که میشکنه
جوری میره که حس میکنی هیچوقت عاشقت نبوده

♥ ♥
----------------------------------------
وفاداری یک زن زمانی معلوم میشود که مردش هیچ نداشته باشد ...

وفاداری مرد زمانی معلوم میشود که همه چیز داشته باشد ...
-------------------------------------
هر زنی دوست داره
صبح که از خواب پا میشه دو تا چیز بشنوه
یکــی اینکـه یکــی تــو گوشــش بگــه صبـــح بخیـــر عشقم
یکیـــم بگـــه دوســـت دارم مــامــانـــی..!!
--------------------------------
قشنگترین حرفی‌ که یه پسر می‌تونه به عشقش بزنه

اینه که عزیزم دختر بعدی که من عاشقش میشم

دخترمون خواهد بود ♥♥
---------------------------
از عشق های امروزی ...قصه ای به بلندای شنگول و منگول هم نمیتوان نوشت چه برسد به شیرین و فرهاد...!

---------------------
تنهــــــــایی ام را دوســــــــــت دارم ....

بوی پــــاک نجـــابــــت میـــدهد ....

♥ ♥

[ سه‌شنبه ۱۸ مهر ۱۳٩۱ ] [ ۸:٥۳ ‎ب.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]

روز شنبه مامانم زنگ میزنه به محمد و شماره آبجیشو میگیره ،محمد زنگ زد به من که به مامان زنگ بزن ببین چرا شماره آبجیمو میخواسته من پرسیدم گفته چیزی نیست همینطوری. من زنگ زدم کلی اصرار کردم ولی نگفت و فقط گفت زن عمو اینجا بوده همین . 

منم تا شب کلی استرس داشتم و گفتم حتما یه اتفاقی افتاده و به من نمیگن . محمد که اومد اس زدم به آبجیم از مامان بپرس و به من خبر بده چی شده استرس دارم . اونم گفت اسی نمیشه بهت بگم باید زنگ بزنم فردا صبح بهت میگم منم یکم سوال کردم و فهمیدم که مادر شوشو که رفته در خونه عمه من اونم نامردی نکرده پاشده رفته خونه مامان بزرگم ( مامان بزرگم و عموهام تو یه محله میشینن و همیشه دور هم جمعن ) و جلو همه آبرو منو برده ( این عمم از اول با من مشکل داشت و نمیخواست من با محمد ازدواج کنم و یکم حسود تشریف دارن ) و زن عموهم اومده خونه مامانم گفته مگه محمد و هستی دعوا کردن مامانم از همه جا بی خبر ترسیده گفته کی ؟ برای چی ؟ اونم گفته من نمیدونم شنیدیم و ... و کلی اصرار کرده مامانم تا گفتن فلانی اومده اونجا و گفته و کلی حرف زده 

مامانم هم زنگ زده به خواهر شوشو که به مامانت بگو اگه از دختر من ناراحتین بیاین به خودم بگین چرا میرین به کسی میگین که آبرمونو ببرن و اون دفعه تو به زن عموش گفتی الانم که مامانت رفته به عمش گفته اونم گفته بزار زنگ بزنم مامانم خبرشو بهتون میدم ببینم قضیه چی بوده!

مادر شوشو به عمم گفته ( حالا من نمیدونم اینارو واقعا مادر شوشو گفته یا عمه ی من 4 تا گذاشته روش و رفته گفته ! ) هستی به من احترام نمیذاره   وقتی از جلو همسایه ها رد میشه به من سلام نمیکنه  وسیله هاشونو میندازم بیرون باید برن از خونه من    و کلی چیزای دیگه  

مامانه من هم به خواهر شوشو گفته میخواد پسرشو بندازه بیرون خوب به من ربطی نداره 

گفته به مامان هستی بگین بیاد دخترشو نصیحت کنه 

گفته وقتی مامانش منو میبینه حالمو نمیپرسه ( با اینکه مادر شوشو اینکارو میکنه تا مامانه منو میبینه در میره که یه وقتی سلام نکنه حالا رفته برعکسشو گفته منم همیشه به مامانم میگفتم وقتی اون اینطوری میکنه تو همش اعتنا نکن و رد شو  )

مامانه من از وقتی زن عمو رفته نشسته به گریه کردن تا روز بعدش که من رفتم دیدم چقد حالش بده گفتم ( فقط به خاطر اینکه عمم رفته همه جارو پر کرده که محمد و هستی مشکل دارن ناراحت شده میگه اگه اون دلش میسوخت میخواست بیاد به خودم بگه چرا رفته به بقیه گفته   ببخشید ها ولی اکثر  خواهر شوهرا مرض دارن  )

چرا همونجا که زنگ زدم چیزی نگفتی ؟ گفتم از  عمه خانوم و دخترش اونقدر آتو دارم ازشون که بخوان زندگی منو خراب کنن منم در عرض 2 دقیقه میتونم زندگیشو بهم بریزم  و هر چی ازشون میدونستم به مامانم گفتم و قرار بود بعدازظهرش بریم خونه مامان بزرگم تا زنگ بزنه دخترش بیاد و من حرفامو بزنم مامانم هر چی گفت نه نباید بری گفتم میرم هر چی این چند سال ( از وقتی  با محمد دوست شدم هر وقت با اینا رفت و آمد کردیم یه فیلمی واسه ما درست کردن و همیشه سعی در خراب کردن مارو داشتن    آخه من با دختراش خیلی صمیمی بودم واونا از همه چی خبر داشتن و منم همه چی ازشون میدونم محمد و دوست پسر اون با هم دوستای صمیمی بودن از وقتی دخترش با یک نفر دیگه ازدواج کرد اینا با من بد شدن )

ساکت بودم هیچی نگفتم به خاطر تو بود چون تونمیذاشتی از حقم دفاع کنم میگه من از آبروریزی میترسم اونا بی آبروین هر چی بگی حاشا میکنن و اخرشم تو خراب میشی

وقتی بابام اومد گفت نه عزیزم تو نباید بری خونه مامان بزرگ من جواب همشونو دادم گفتم شما به زندگی دختر من چیکار دارین خیلی هنر دارین زندگی خودتونو نگهدارین عمه خیلی یاد داره زندگی دخترشو نجات بده نمیخواد برای دختر من دل بسوزونین اون یاد داره چجوری زندگی کنه

بابا گفت نرو تو اگه بری با اونا دهن به دهن بشی با اونا هیچ فرقی نمیگنی اونا شعور ندارن تو که نباید مثه اونا رفتار کنی و گفت من صلاح نمیدونم بری منم به خاطر بابایی نرفتم و به جاش زنگ زدم به زن عموم گفتم بعدازظهر بیا خونه مامانم تا صحبت کنیم و ...

اومد و منم هر چی میدونستم گفتم و بهش میگم ما هیچ مشکلی نداریم اون از حسودیش داره این کارارو میکنه  میگه آره همه میدونن اون حسوده ( زندگی دخترش خوب نیست ) 

گفتم برو به مامان بزرگم بگو که طرفداری دخترشو نکنه و خودم هر وقت ببینمش بهش میگم 

ولی تو بگو هستی گفته دیگه اون عمه من نیست  ازش متنفرم

خواهر شوشو هم به مامان زنگ زد که مامانم گفته تا خونه ما بیاین تا حرف بزنیم ( از اول اینا قرار گذاشتن به من و محمد هیچی نگن و مثلا من نمیدونم )

منم به مامانم گفتم نمیخواد بری خونشون اون سرو صدا میکنه و آخرشم هیچی ( اونا فقط یاد دارن صداشونو ببرن بالا و ما هم از ترس آبرو مجبور میشیم خفه شیم واسه همین گفتم نرو )

شب که محمد فهمید زنگ زد به آبجیش که به مامان بگو دست از سر زندگی من برداره اونم میگفت نه مامان این حرفارو نزده و ....

منم محمد رو قسمش دادم که بی خیال موضوع بشه ( آخه خواهر شوشو رفته مسافرت نیست گفت فردا شب میام و صحبت میکنیم  ) 

دیگه حوصلم سر رفته از دست این خبرکشیا و این دردسرا

دوست دارم برم یه جایی که خودم باشم و خودش به دور از بقیه 

به دور از استرس که وای الان دعوا میشه وای الان میگن از خونه برین بیرون ( با این گرونی ) وای الان محمد یه کاری نکنه که باعث ناراحتیه همه بشه و ......

 

فقط دعا کنین که دیگه از این مشکلا نه تنها واسه من بلکه واسه هیچکی پیش نیاد  خیلی خیلی سخته

 ببخشید اینقدر طولانی شد 

راستی نت خونه قطع شده و من مجبورم بیام مغازه آپ کنم واسه همین نمیتونم بهتون سر بزنم 

 

بای

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ دوشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩۱ ] [ ۸:٢٠ ‎ب.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]

سلام خوبین؟؟؟

اول یکم از قبل ترش شروع کنم

1:یه هفته بعد از اینکه نی نی سقط شد جشن خواهر شوشو بود

قبل از جشن خواهر شوشو گرام اومد خونمون ( محمد هم خونه بود )گفت خواهر شوشو 2 ( که عقده و جشنش بود ) گفته خدارو شکر بچه هستی سقط شده وگرنه میومد تو جشن ما مثه مهمون و نمی رقصید و می نشست سرجاش من زورم میومد

من و محمد تعجب کردیم و فک نمیکردیم خواهر شوشو 2 که با من خوبه این حرف رو بزنه و هیچی بهش نگفتیم روز بعد مادر شوشو اومد و بهش گفتم دخترت اینطوری گفته و اونم در ظاهر ناراحت شد و ... رفته بود به دخترش گفته بود و اونم به من اس زد که به خدا من هیچی درباره تو و بچت صحبت نکردم و منم حرفشو باور کردم

دقیقا 2روز قبل از جشن خواهر شوشو عروسی دختر داییم بود تو راه برگشت از عروسی زن عمو کوچیکم( همسایه خواهر شوشو گرام ) گفت که خواهر شوهرتو دیدم و گفته که آبجیم خوشحاله که بچه هستی افتاده و همون حرفهایی که به من زده بود به اونم گفته بود منم خیلی ناراحت شدم که چرا به اون گفته الان اونا با خودشون میگن عجب خونواده شوهری داره و ... من تو این مدت اینا هر بدی که به من کردن منم به کسی چیزی نگفتم و پیشه بقیه خرابشون نکردم ولی اینا هم آبروی خودشونو میبرن هم من.

 

اومدم به محمد گفتم اینطوری شده و آبرو واسه من نذاشتن و ... گفت خودم باهاش صحبت میکنم.

من به خواهر شوشو 2 گفتم که رفته به زن عموم اینطوری گفته و محمد خودش میخواد صحبت کنه اونم گفت بزارین بعد از جشن من دعواشون نیفته و قهر نکنه .

بعد از جشن من نزدیک 10 روز ندیدمش  . یه روز که برادر شوشو مهمونمون بود اونام خونه مامانش بودن و اومدن بالا ( محمد هنوز مغازه بود و نیومده بود خونه )

یکم از این طرف و اون طرف صحبت کردیم و بعد گفت راستی مگه من به زن عموت چی گفتم که تو از دسته من ناراحت شدی گفتم آره که ناراحت میشم تو که اگه از من بدت میاد  حق نداری بری پیشه بقیه حرف بزنی و به همه ثابت کنی

میگه میخواستم برم در خونه زن عموت بگم من چی گفتم بهت که رفتی به هستی گفتی؟ گفتم تو حق نداری بری در خونه عموی من میخواستی بری دعوا راه بندازی میگه نه میخواستم برم حرف بزنم چرا دعوا ( اینا عادتشونه این کارا تا خودشونو تبرئه کنن )

 

گفت من منظوری نداشتم من با خنده بهش گفتم

منم گفتم اتفاقا زن عموی منم با خنده به من گفت دقیقا همون حرفهایی که اومدی خونمون به من و محمد گفتی همونارو گفت بدون هیچ کم و کاستی

همینطور داشتیم بحث میکردیم که محمد اومدو اونم دیگه ساکت شد و هیچ حرفی نزد ( از محمد میترسه ) منم دیدم اون صحبت نمیکنه من شروع کردم و محمد هم یکم باهاش بحث کرد و گفت من دوست ندارم مسائل خونوادگیه منو بقیه بدونن و ....

بعد از چند دقیقه هم با حالت قهر خداحافظی کرد و رفت

 


2:امروز مامانم اومد خونه ما گفت پاشو بریم خونه عمه ( همسایه ما هستن )

رفتیم اونجا بعد از مدت ها که ای کاش نمیرفتیم

عمم گفت الان رفتم آش نظری بگیرم خواهر شوشو کوچیکت هم دنبال من اومده خونمون ( کلاس دومه و من خیلی بدم میاد ازش درست اخلاقش شبیه مامانش و خواهر شوشو گرامه موذیه استرس)

و من بهش گفتم ما بچه نداریم باهاش بازی کنی ولی اومده یکم تو حیاط بازی کرده و رفته و من ازش پرسیدم خونه زندادش میرین گفته ما رو خونش راه نمیده

( به خدا تابستون یکسره میومد زنگ میزد و میومد بالا از این اخلاقش بدم میومد که من هر جا میرفتم دنبالم میومد مثلا میرفتم آشپزخونه دنبالم میومد یا میرفتم پای لپ تاپ میومد سرشو تو لپ تاپ میکرد ببینه من چیکار میکنم منم هیچی بهش نمیگفتم چون میرفت به مامانش میگفت )

اینقدر عصبانی و ناراحت شدم که حد نداشت میگم چرا هم از دست کوچیکشون باید عصبانی بشم هم بزرگشون

با مامان برگشتیم خونه و مامانم گفت به محمد هیچی نگو اعصابش داغون میشه باز ناراحتی درست نشه گفتم نه باید بگم چرا همه جا آبرو منو میبرن و ...

محمد اومد رفتم تو اتاق بهش گفتم و رفت پایین و به مامانش گفته بود تو چرا میزاری دخترت هر جایی بره و ادبش کن هر حرفیو هر جا رسید نزنه و ...

اومد بالا نهار خوردیم مامان رفت اتاق خوابید و دیدم زنگ میزنن محمد گفت باز کن منم گفتم نه شاید مامانت باشه که همینطورم بود به محمد گفت بیا پایین کارت دارم محمد رفت  و من رفتم تو حیاط تا گوش کنم چی میگن (صدا از تو حیاط شنیده میشه )( اولش و که نشنیدم ولی بعد محمد گفت رفته در خونه عمت  )

اینا عادتشونه برای همه شاخ و شونه بکشن گریه

دیدم مادر شوشو میگه زنت خبر کشی کرده محمد میگفت چی گفته تو و دخترت خبرکشی میکنین همیشه و دعوا راه میندازین

گفت زنت با ننش رفته خونه اونا و اومده خبرکشی کرده و اون بچه بود نباید از بچه سوال کنن

محمد گفت یعنی میگی زن من خونه عمه خودش نره ، مردم میپرسن تو بچتو ادب کن که دو روز دیگه نره هر اتفاقی خونه من میوفته برای همه تعریف کنه

اونم گفت تو برو خودتو درست کن محمد گفت من چمه تو بگو تا درست کنم

نمیدونم چی گفت که محمد گفت تو بگو از زنه من چی دیدی تا بیارمش پایین و بزنم در دهنش ( ناراحت ) اونم میگفت اگرم چیزی ببینم نمیگم سبز ( نمیدونم چی از من دیده )

محمد گفت ببین من مثه دخترت نیستم که بیام جلوت یه جور باشم و پشت سرت 10000 تا حرف بزنم من مثه اون پسرت نیستم به زنم هر چی بگی وایستم و گوش کنم

تو از ما خوشت نمیاد نیا خونم و ما هم که اصلا نمیایم خونه شما( شاید تو این 6 ماه 3-4 باز شام و نهار رفته باشیم خونشون با اینکه شی در میون خونه مامانمیم )

اونم گفت ناراحتی از این جا برو ( خونه ) محمد هم گفت حتما میرم تا تو راحت باشی (به طعنه میگفت چون همین که ما از این خونه بریم دوماداشو میاره اینجا)

دیگه من رفتم خونه و ظرفارو شستم محمد بعد از چند دقیقه اومد بالا و گفت زنگ بزن به عمه ببین مامانم چیز بدی نگفته باشه و معذرت خواهی کن میگم من روم نمیشه چی بگم بهش

بالاخره زنگ زدم خونشون و گفتم مادر شوهرم اومد در خونتون گفت آره عمه جان مگه من چی بهت گفتم ؟

گفتم میدونم اینا همینطورین  گفت نباید به شوهرت میگفتی گفتم نه باید بهش میگفتم چند روز پیش رفتن جلو زن عمو آبروی منو بردن حالا هم پیشه شما معلوم نیست دیگه پیشه کی از من بد گفتن و آبرو مونو بردن

میگم باهات بد حرف زد و سرو صدا کرد؟ میگه نه گله کرده که چرا گفتی منم گفتم من قصدم خبرکشی نبوده و گفته چند روز پیش دخترم به زن داداشتون چیزی گفته  منظوری نداشته ولی اینا بدشون اومده و ... گفت عمه جان نباید به شوهرت بگی هر چی باشه هوای پدر و مادرشو بیتشر داره و اونا مخشو میزنن اینقدر ازت بد میگن میره سمت اونا میگم نه محمد خوبه اینطوری نیست میگه الان جلال ( دوماد کوچیکش ) اولا خیلی خوب بوده اینقدر مادرش بد گفته الان رابطشون خوب نیست و دخترمو اذیت میکنن . گفتم محمد گفته زنگ  بزنم و اگه چیزی گفته یا سرو صدا کرده معذرت خواهی کنم گفت نه اشکال نداره و ...

 

نمیدونم چرا مادر شوشو هر وقت مامان من میاد خونمون اگه تو کوچه باشه یه جوری فرار میکنه که احوالپرسی نکنه . دوباره امروز همینکارو کرده بود

منم به محمد گفتم چرا مادر شوهر دختراش میان کلی احترام میزاره و پذیرایی میکنه ولی مامانه منو که میبینه فرار میکنه مگه مامانم چیکارش کرده


 

فقط تو این مدت خدارو شکر میکردم که مامانم خوابیده بود و بیدار نشد وگرنه کلی ناراحت میشد و منو دعوا میکرد حالا میدونم عمم که مامانمو ببینه میگه

اینم از این چقدر طولانی شد ها

خسته شدم

الان اومدم مغازه و آقا محمد هم رفته استخر

اعصابه خودم کم ضعیفه به خدا نمیتونم اینارو دیگه تحمل کنم

 

فعلا بای

 

 

[ پنجشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩۱ ] [ ٧:۳۱ ‎ب.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]

سلام

خوبین؟

 من که سخت مشغول خیاطیم

2 هفته تمام که میرفتم و فرم مدارس میدوختیم که بالاخره تموم شد  و من تصمیم گرفتم کلاس پولک دوزی شرکت کنم

 

سفارشم قبول میکنم . لباساتونو بیارین تا براتون طرحهای خوشگل خوشگل بدوزم

 

هنوز یهلبخند جلسه رفتم امروز هم اینقدر خسته بودم که نرفتم 

دارم برای خودم یه مانتو مشکی میدوزم و یه کت زردنیشخند

میبینین چقدر فعال شدممممممممممم؟؟؟؟!!!!!!!!

 

[ سه‌شنبه ۱۱ مهر ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]
چرا باید سرد کنندهای جنسی را بشناسیم ؟
همان طور که میدانید عشق ورزی یکی از مهمترین اجزاء سازنده یک رابطه پایدار است، در روابط جنسی کلا دو چیز همیشه مهم بوده است، رابطه جسمی و رابطه عاطفی.
در روابط کوتاه مدت و یک شبه که بیشتر به هدف لذت جویی
 یا بقای نسل صورت میگیرند، تاکید بروی رابطه بدنی است اما اگر خواهان یک رابطه بلند مدت با همسرتان هستید نمیتوانید صرفا به برقراری یک رابطه جسمی بسنده کنید و خیالتان را راحت کنید که فقط به صرف عمل سکس میتوانید زندگی شیرین و خوبی را تجربه کنید.
فکر کنم اگه این ها رو آویزه گوشِت کنی خیلی همه چیز عوض بشه و حال تو بهتر!

_ همه مجبور نیستند تو را دوست داشته باشند.

_ اشتباه کردن یک کار انسانی است.

_ همه خوبند،تو هم خوبی.

_ تو مجبور نیستی اوضاع را در اختیار داشته باشی.

_ وقتی اوضاع بد پیش می رود،می توانی با آن کنار بیائی.

_ تلاش کردن مهم است.

_ تو می توانی.

_ تو می توانی تغییر کنی

_ دیگران هم می توانند مشکلاتشان را حل کنند.

_ تو می توانی انعطاف پذیر باشی.
---------------------------------------------------------------------------
دعوا های زناشویی اجتناب ناپذیرند.بادبادک با باد مخالف بالاتر میره.در پست مدرن هرچی زن و شوهر بگن درسته و در عین حال هم غلطه! هرچیزی که برسرش توافق کنند درستترینه و اونارو به اهدافشون میرسونه. مراحل دعوا کردن: 
1- دیدتان را به دعوا مثبت کنید
2- فضا و موقعیت را آماده کنید.
3- دریافت ها و برداشت ها را شفاف سازی کنید و زود تصمیم نگیرید.
4-اولویت بندی خواسته های هردوتان را بنویسید.
5- اعمال قدرت نکنید و به دیگری میدان دهید.
6- اول از آینده صحبت کنید و در انتها از گذشته عبرت بگیرید.
7- انتقاد پذیر باشید.بگذارید گزینه های روی میز زیاد شوند.
8- راه کارهای هردو طرف را نوشته و مرتب کنید.(انجام نشدنی ها حذف شوند)
9- یکی از گزینه های برنده-برنده را با توافق هم انتخاب کنید.
10- در دعواها ملاحظه طرف مقابل را بکنید و درعین حال چانه بزنید.
------------------------------------------------------------------------------
در طول سالیان درازِ زندگی مشترک، من به این باور ابتدایی دست یافته‌ام که این نفسِ اختلاف‌نظرها نیست که مشکل اساسی زنان و شوهران را می‌سازد، بلکه "شکل" مطرح کردن این اختلاف نظرهاست.

چهل نامه‌ی کوتاه به همسرم/ نادر ابراهیمی
--------------------------------------------------------------------------------------
هر انسان متاهلی با همسر خود بر سر مسائلی بحث می‌کند، از باز گذاشتن سر خمیردندان تا آویزان کردن ‌لباس روی دستگیره در که در نظر دیگران بی معنی است. بحث‌های خود را برای مسائل مهم‌تری نگه دارید. ‌این دلخوری‌ها را به حال خود بگذارید. به راستی اگر تنها اشتباه همسر شما انداختن جوراب‌های کثیف روی ‌زمین است، باید خودتان را خوش‌شانس بدانید
----------------------------------------------------------------------------------------
یک مرد واقعی مردی نیست که هزار معشوقه داشته باشه!!
یک مرد واقعی مردیه که یک معشوقشو به هزاران روش دوست داشته باشه و ابراز کنه!
----------------------------------------------------------------------------------------------
اولین اعتراضی که بیشتر از بقیه از مردان می شنویم این است که آنها می گویند ما برای کاری که انجام می دهیم قدردانی نمی شویم. دفعه بعد که شوهرتان برای بردن زباله ها به بیرون از خانه رفت برای ۳۰ ثانیه هم که شده او را در آغوش بگیرید و از او قدردانی کنید. مردان فوق العاده تحت تاثیر این روش قرار میگیرند.
----------------------------------------------------------------------------------------
باورش کن

بیشتر مردان دلشان می خواهد که که همسرشان باورشان کند .اصلا خوششان نمی آید که همسرشان در توانایی ها واستعدادهایشان(مثلا در تامین امنیت ورفاه و...)شک داشته باشد.با رفتار و گفته هایتان به آن ها بفهمانید که توانایی ومهارت واستعدادوپشتکارشان را باور داریدالبته دروغ نگویید چون اساساخوب نیست.
--------------------------------------------------------------------------------------------
روی اعصابش راه نرو
آیا شما خوشتان می آید کسی به شما بگوید که این کار را بکن وآن کار رانکن؟مردها هم مثل شما دلشان نمیخواهدهمسرشان مدام از انها بخواهد که زیر ورو شوندتا آنجا که میتوانید مردتان را آنچنان که هست قبول کنیدخیلی از مردهااز اینکه همسرشان بخواهد آن ها را مدام تغییربدهدآزرده خاطر وگاه خشمگین میشوند.ادم میتواند خودش را خیلی راحت عوض کندولی عوض کردن دیگران خیلی سخت است


 
 
 
 
 
 



[ دوشنبه ۳ مهر ۱۳٩۱ ] [ ٢:٤٥ ‎ب.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]

سلام

خوبین؟

 

جواب آزمایش رو برای دکتر بردم وگفت چیزی نمونده دل دردم طبیعیه و ...

از 4شنبه هفته قبل دارم میرم آموزشگاه خیاطی مربین زنگ زد بیا کمکم فرم مدارس گرفته 

منم صبح ها میرم کمکش خیلی برای خودمم خوبه دوست دارم

راستی 5 شنبه تولدم بود

کادو تولدم از طرف مامان و آبجی جون یه کارت هدیه بود

کادوی آقای همسر هم که پیشنهاد دادن بریم برات شلوار بخرم

هر چی دنبال گشتیم رنگ مورد نظرمو پیدا نکردم

فقط یه کرم بورژوا و یه رژ لب گرفتم

شب هم رفتیم رستوران شام خوردیم

دیشب هم رفتم خونه مامانی

با مامانی و آبجی رفتیم بیرون راه برگشت خیار خریدم که خیار شور درست کنم با سیر که سیر بندازم تو سرکه و واسه سال دیگه ( میگم ساله دیگه ولی تا 2 ماه دیگه کارشه تمومه ، محمد که دوست نداره خودم میخورم چشمک )

الان هم اومدم مغازه محمد چند وقتی هست که قلبش درد میکنه یه بار رفتیم دکتر که قرص واسه استرس دادگفت بهتر نشدی دوباره بیا که از دیروز حالش بدتر شده و الان رفت دکتر خدا کنه چیزی نباشه دعا کنید ناراحت

خوب فعلا برم بای

 

[ یکشنبه ٢ مهر ۱۳٩۱ ] [ ۱:۱٧ ‎ب.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]

سلام سلام صد تا سلام به دوستای مهربونمممممممممممممم

خوبین؟؟؟

چه خبرا؟؟؟

 

من خدارو شکر خیلی بهترم

حالم از عروسی دیگه به هم میخوره  اه اه اه

 

خوب میخوام یکم در مورد اون روزا بنویسم که نی نی مون سقط شد

تو ماه رمضون که موقعه پریودیم بود فقط لکه بینی داشتم که اینو گفتم

تو مسافرت لکه بینی نداشتم وقتی برگشتیم رفتم پیش دکتر و بهش گفتم لکه بینی داشتم گفت استراحت کن و تاریخ سونو رو برای 20 شهریور نوشت که ضربان قلبش هم مشخص بشه ولی گفت اگه لکه بینی داشتی زودتر برو که ببینیم سالمه یانه!

بعد از 3-4 روز دوباره لکه بینی شروع شد و رفتم سونو که گفت سالمه و نرماله

دکتر خودم رفته بود مسافرت و گفت تا 7 شهریورنمیاد

مامانم هفتم رفت که نوبت بگیره بعد من برم که منشی گفته بود تا 11 نمیاد منم چون استرسم زیاد بود گفتم بریم پیشه یه دکتر دیگه

دکتر بهم شیاف داد ( گفت شبی یکی استفاده کن واسه این که بچه سفت بشه و یه شربت واسه معده داد و اشتهاآور بود) گفت اگه خونریزی کردی باید بری بیمارستان بستری بشی

دقیقا یادمه که روز سه شنبه بود ما رفتیم دکتر و شب که شیاف زدم از روز بعد خونریزی شروع شد( مثل پریودی )و دو سه تا تیکه افتاد

روز 5شنبه رفتیم پیشه دکتر .منشیه گفت برو بیمارستان خانم دکتر خودش میاد امروز شیفته هر چی میگم بزار خودم با دکتر صحبت کنم نزاشت

من و مامانم رفتیم بیمارستان و پرستارِ گفت من اگه معاینت کنم احتمال سقط بچه هست اگه نیفتاده باشه  ، بچه تو میخوای یا نه؟ گفتم آره میخوام گفت پس برو تا شنبه استراحت کن اگه خونریزیت کمتر شد که هیچی اگه نه برو سونو

من تا شنبه استراحت کردم کمتر شده بود ولی دوست داشتم زود بدونم چه خبره روز 1 شنبه با محمد رفتیم سونو که گفت سقط شد و هیچی تو رحم نیست.

من گریه میکردم محمد منو دلداری میداد

رفتیم دکتر خودم که منشیش گفت سرش شلوغه برو بیمارستان

رفتم بیمارستان پرستاره تنبلیش میکرد منو معاینه کنه میگه خوب تو سونو نوشته که چیزی نمونده ، بهش میگم خودم سواد دارم خوندم و میدونم برای اطمینان بیشتر اومدم

تو چشمای من نگاه میکرد و با یه خنده میگه یعنی من الان معاینت کنم میگم نمیدونم شما بگو؟! الکی اومده یه معاینه کرده میگه خوب پاشو برو چیزی نیست.

چند روزی دیگه استراحت کردم بعد با خواهر شوشو رفتیم بیرون و پیاده روی کردم شب که اومدم خونه دیدم دوباره یه تیکه بزرگتر از قبلی افتاده محمد صدا زدم تو دستشویی و زار زار گریه میکردم

دیگه نرفتم دکتر تا امروز صبح که بیدار شدم نمیتونستم از جام تکون بخورم دلم بد جور درد میکرد با محمد رفتیم دکتر نوبت گرفتیم واسه ساعت 2

واسم یه آزمایش نوشت واسه تیتراژ دقیق که ببینه چیزی مونده یا نه که تو سونو نشون نداده

گفت فردا جوابشو بیار تا برات قرص بنویسم دفترچه شوهرتم بیار تا آزمایش بنویسم و برای بارداری بعدی بیشتر صحبت کنیم ( یادم رفت بهش بگم من تا سال دیگه بچه نمیخوام )

حالا فردا برم خداکنه چیزی نمونده باشه که لازم باشه کورتاژکنم

 

نمیدونم چرا همش فکر میکنم همون شیاف و اون شربتو که مصرف کردم باعث خونریزی و سقط بچم شده . فردا حتما باید از دکتر خودم بپرسم ببینم چی میگه امروزهم شربتو با خودم برده بودم نشون بدم یادم رفت

 

[ چهارشنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ٥:٢٩ ‎ب.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]

سلام دوست جونیا

خوبین خوشین؟؟؟

ببخشید نگرانتون کردم شرمنده

حالم الان بهتره

ولی اصلا دل و دماغ نوشتن ندارم

 

زندگی به روال عادی برگشته

فقط اعصابم خیلی خیلی ضعیف شده زود داغ میکنم وحوصله شلوغی رو ندارم

شبهای اول که کارم شده بود گریه کردن و نخوابیدن ولی الان خدارو شکر بهترم

فعلا بای ولی قول میدم از هفته دیگه برگردم ( آخه تا 2 شنبه هفته آینده همش عروسی دعوتیم ) بعد از اون حتما میام

مرسی که به یادم بودین

[ دوشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۸:٤٦ ‎ب.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]

همه چی تموم شد

 

نی نی مون سقط شد

حالم خوب نیست

 

 

[ یکشنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ٥:۳٤ ‎ب.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]

سلام دوست جونیا خوبین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دلم برای همتون تنگ شده

ببخشید اصلا حالم خوب نیست که پست بزارم و جواب کامنت ها رو بدم شرمنده

 

الان اومدم مغازه چون رفتم برای سونوگرافی وقت گرفتم گفت 12 بیاد منم از فرصت استفاده کردم و دور از چشم مامانم اومدم مغازه

از جمعه هفته قبل رفتم خونه مامانم تا 5 شنبه که گذشت

در حال استراحت بودم ولی حالم بهتر که نشد هیچ لکه بینی تبدیل به خونریزی شده

روز 5شنبه رفتم دکتر بدون اینکه منو ببینه به منشی گفت برن بیمارستان خودم ظهر شیفتم میام

من و مامانم رفتیم بیمارستان دکتر اونجا گفت اگه من معاینه کنم اگه بچه سقط نشده باشه احتمال سقطش هست منم ترسیدم گفتم نمیخواد

گفت برو تا شنبه استراحت کن اگه قطع نشد برو سونو گرافی

کمتر شده ولی ادامه داره واسه همین میخوام برم سونو ببینم نی نی مون زندس یا نه

 

خیلی خیلی استرس دارم

حتما حکمتی تو کار خدا هست

خبرشو بهتون میدم

ببخشید اگه کامنت هارو بدون جواب تایید میکنم

فعلا بای

[ یکشنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]

سلام دوست جونیا خوبین؟

مرسی بابت تبریکاتون

حالم اصلا خوب نیست

از یه طرف لکه بینی دارم

از یهئ طرف سرماخورده شدم بد جور

دکتر تاریخ سونو رو برام 6/20 زده بود ولی گفت اگه لکه بینی داشتی زودتر برو که منم دوباره 4شنبه لک دیدم و با مامان رفتیم سونو و گفت همه چی خوبه دکتر خودمم رفته مسافرت نیست که برم نشون بدم

برای سرماخوردگی هم رفتم دکتر که چند تا شربت و یه قرص داده ولی حالم بهتر که نشده هیچ بدتر هم شده

 

 

از دیروز ظهر هم مهمون داریم جاری

خیلی خسته شدم امروز بعد از نهار رفتن مشهد 

امشب هم عروسی پسرعمه محمد بود ( مشهد ) ولی به خاطر من نرفتیم

الان هم اومدم سرچ کنم ببینیم چیزی پیدا میکنم برای سرماخوردگی که زودتر خوب بشم یانه

میترسم رو نی نی تاثیر بدی بزاره

دعا کنین زودتر خوب بشم ( هم سرماخوردگی هم لک بینی )

 

 

راستی ببخشید فعلا نمیتونم بهتون سر بزنم ولی شما منو یادتون نره

بابای

[ جمعه ۳ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ٦:٤٠ ‎ب.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]

سلام به همگی

خوبینننننننننننن؟؟؟؟؟؟؟ خوش میگذره؟؟؟؟؟؟؟؟

عیدتون با تاخیر مبارک

 

جواب آزمایش + بود

به خاطر لک بینی هم دکتر گفت استراحت کنم

همش دراز کشیدم و حوصله اومدن نت رو نداشتم

 

مسافرت هم جای همگی خالی خوش گذشت

عمل هم  کنسل شد گفت میتونی سه ماهه دوم عمل کنی چون سه ماهه اول خطر سقط جنین هست به همین خاطر فعلا بی خیال شدم تا  نی نی به دنیا بیاد

 

همه تعجب کردن ( چون میگفتیم بچه نمیخوایم خجالت )

خونواده شوشو هم بعد از اینکه از مسافرت اومدیم خبردار شدن

پدر شوشو هم رفت برامون شام گرفت

 

بعدا میام مفصل مینویسم

مرسی که به یادم بودین

فعلا بای

[ سه‌شنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ٥:٥٧ ‎ب.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]

دیشب رفتم تست گرفتم

مهری جون نوشته بود که من سر هر دو بارداری همینطوری بودم

منم خیلیییییییییییی ترسیدم

امروز صبح هم تست کردم دیدم بعلههههههههههههههههههههههههههه همتون دارین خاله میشین

با همسری کلی ذوق کردیم

نمیخواستیم تو این موقعیت ولی الان هم کلی خوشحالیم

و من کلی استرس دارم

زنگ زدم مامان جون که بعله بیا که مامان بزرگ شدی

الانم منتظرم که بیاد برم آزمایش تا مطمن بشیم

 

به محمد میگم اگه مامانم بفهمه بچه داریم نمیذاره بریم مسافرت ها میگه خوب نمیریم

 

برام دعا کنین

هر چی مصلحت و حکمت خداست پیش بیاد

و یه بچه سالم داشته باشیم

برم آماده بشم ( پیش به سوی آزمایشگاه ) راستی اینقدر جوابشو دیر میدن من تا 2-3 روز دیگه میمیرم از استرس

باید بپرسم ببینم کدوم آزمایشگاه خلوت تره برم همونجا

[ یکشنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۸:٤٦ ‎ق.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من هستی میخوام تو این وبلاگ خاطراتمو بنویسم که که نمیتونم به کسی اونارو بگم درباره خودم ، همسرم که خیلی دوسش دارم و مشکل اصلی خانواده ی همسری ******************* بعدا نوشت : تصمیم گرفتم کل خاطراتمو بنویسم اعصابم داغون میشد همش خاطرات بد مینوشتم حالا هم خاطرات بد هم خوب ********************* من متولد : 30/06/1369 ********************* همسری جونم : 21/04/1367 ********************* تاریخ آشنایی :15/06/1384 ********************* تاریخ نامزدی :18/11/1388 ******************** تاریخ عقد :06/03/1389 ******************* تاریخ عروسی :فروردین 91 ان شالله ولی روزش مشخص نیست ******************* بعدا نوشت :روز عروسی4 فروردین
نويسندگان
صفحات اختصاصی
لینک دوستان
امکانات وب
فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز


برای نمایش تصاویر گالری كلیك كنید


دریافت كد گالری عكس در وب























Online User