خاطرات بد و خوب من
قالب وبلاگ
[ پنجشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٥:۱٦ ‎ب.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]
[ چهارشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٩:٤٤ ‎ق.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]

عکسایی رو گذاشتم که خودم درست کردم واسه تو بوفه و میز نهار خوری و ژولیت جونم گفت بزارم منم دخمل خوب و به حرف آبجی جونم گوش دادمقلب


ادامه مطلب
[ دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٩:٢٢ ‎ق.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]

الان رفتم تو وب گیلاس جون مدل موهاشو دیدم

گفتم یه کمکی از شما بخوام

به نظرتون واسه اینکه میخوام برم عکس اسپرت بگیرم موهامو فقط سشوار بکشم یا مدل باز درست کنم یا .... و آرایشم چه جوری باشه ؟ به نظرم خودم آرایش کنم خوب میشه آخه میخوام  لایت باشه

نظر بدین

اینم یادم رفت بگم دیشب همه لباسامو پوشیدم و با آبجی جونم انتخاب کردیم که چیه لباسیو با چه کفشی بپوشم و کدوم قشنگتره و اینا خیلی با حال بود ولی یه جور استرسم داشت

 

[ یکشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]
[ یکشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]
[ پنجشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٤:۳٥ ‎ب.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]
[ سه‌شنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱:٢٠ ‎ب.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]
[ یکشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]
[ پنجشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۸:٤٩ ‎ق.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]
[ چهارشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٤:٥٢ ‎ب.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]

اعصــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــابم در حد  تیم ملی داغونهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ خیلیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


آبجیه من دو سال پیش همین آموزشگاهی که من رفتم واسه گواهینامه میرفت و با همین مربی واسه همین به منم گفت با همین بردارم خیلی خوبه

منم همینکارو کردم ولی وقتی آبجی جون رفت کلاس خودش کامل رانندگی یاد داشت یعنی باباجونم یاد داده بود و منم به خاطر دانشگاه نتونستم یاد بگیرمگریه

روز اول که رفتم معرفی کردمو گفت آبجیمو یادشه و کلی تعریف که یاد داشته و دفعه اول قبول شده و تو هم باید قبول بشی

روزای اول خیلی خوب پیش میرفت ولی نمیدونم چی شد هی میگفت یاد نداری اگه اینطوری ادامه بدی قبول نمیشی و 1000 تا چیز دیگه که باعث شد به کل روجیمو از دست بدم خیلی بده وقتی ناامید بشی

با اینکه خودم فکر میکنم یاد دارم و در حدی که اون میگه افتضاح نیستم ولی خوب حرفاش روم تاثیر گذاشته

حالا فردا صبح هم کلاس دارم ساعت6 گفت بعد که کلاست تموم شد سرمربی ازت امتحان میگیره بعد اون تشخیص میده که تو به کلاس اضافه نیاز داری یا نه خودش میگه فک کنم واست 3-2 جلسه اضافه بزنه که هر کلاسی 10 هزارتومنه

الانم به هم ریختم حسابی

میگه نرو مشهد که کلاس اضافم که برات اگه زد بتونی تا 3 شنبه تموم کنی و امتحان بدی

زورم میاد دوباره برم پول بدم خوب اه

اصلا شیطونه میگه بی خیال گواهینامه بشمو نرم دیگه

یکی نیست خوب بگه هستی آبت  کم بود نونت کم بود دیگه گواهینامه گرفتنت چی بود آخه ما که هنوز ماشین نداریم

حالا شما ها دعا کنین که فردا رفتم واسم کلاس اضافه نزنن ای خدا جون خودت یه کاری بکن

گریه گریه گریه گریه گریه گریه گریه گریه گریه گریه گریه گریه گریه گریه گریه

به دعاهاتون نیاز دارم

بایماچ

[ سه‌شنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٧:٠٧ ‎ب.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]

فردا من و مادر شوشو و همسری میریم مشهد تا شنبه

دیروز پدر شوشو رو اوردن بخش یه هفته میمونه بعد مرخص میشه

از کلاس رانندگی هم 4 جلسه  مونده 3 شنبه هفته دیگه هم امتحان دارم

دیشب به مربی اس زدم کی بیام کلاس میگه 4 شنبه میگم میخوام برم مشهد تا شنبه میگه پس نمیتونی تموم کنی و  هفته بعدی امتحان بدی ( آخه هفته دیگه  مربی میگفت سرهنگ سخت گیر نیس واسه همین میخوام امتحان بدم همین شدم واسم یه دغدغه )

حال اونم میگفت نه کلاس خالی ندارم

گفتم تو رو خدا یه کاریش بکنین من دو جلسه تا 4 شنبه بیام بمونه دو جلسه دیگه که گفت خبر میدم دیشب اس زد که فردا ( یعنی امروز ) ساعت 5.30 برم اگه بشه بتونم راضیش کنم چهارشنبه صبح ساعت 6 هم برم خوب میشه که بمونه دو جلسه دیگه که تا سه شنبه تمومش کنم

به همسری گفتم من نمیام مشهد به خاطر کلاسام گفت نه باید بیای چون یاد نداره

چهارشنبه بعدازظهر و پنج شنبه صبح دوستش میاد مغازه میمونه 5 شنبه بعداز ظهر هم آبجیم میاد آخه صبح خودش سرکاره و امتحانم داره

 

چند وقتی هم هست که اصلا حوصله اینکه  شکلک بزارم و  ندارم لبخند

 

 


 

[ سه‌شنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]

دیروز منم رفتم مشهد اگه نمیرفتم عمراً اگه شوشو و خواهراش به بیمارستان میرسیدناز خود راضی چون یاد نداشتن ولی من مستقیم بردمشون هی گفتم اگه منو نمیووردی الان گم شده بودین و نمیدونستین از کجا برین

ساعت 9:30 رسیدیم بیمارستان رضوی پدر شوشو تو Ccu بود اول خواهر شوشو بزرگه رفت پیشش هر چی به شوشو گفتیم برو گفت نمیتونم برم ناراحت ولی بعد با داداشش رفتن

تا ظهر همونجا بودیم بعد رفتیم خونه دختر عمو همسری

منم از فرصت استفاده کردم زنگ زدم به عاطفه جونم ( دوست دوران دانشجویی ) شوشو لطف کردن منو بردن خونه دوستم یه 20 دقیقه اونجا بودیم خیلی دلم براش تنگ شده بود

شوشو هم هی بوق میزد ، زنگ میزد به گوشیم زود بیا دیگه خدافظی کردیم و رفتیم جاتون خالی نهار خوردیم بعد هم راهی بیمارستان شدیم

واسه ملاقات باید 2 نفری بری داخل ( تو سی سی یو ) وقتی مادر شوشو و خواهر شوشو رفتن دیدیم اوردن تو بخش پدر شوشو رو

دیگه ما بعد از ملاقاتی اومدیم خونه چون امروز شوهر جان چشمک امتحان داشتن ( روزی که هیچ نگرانی نداشت درس نمی خوند حال هم که یه بهانه خوبی داره ) یکی ساعت 8 داشته دوتای دیگه هم  ساعت 2و 4 ولی اگه شما یه کلمه از درسای اونو خوندین اونم خونده

میکشه منو با این بی خیالیش اه

 

 

[ شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]
[ شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٧:٥٠ ‎ق.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]

بالن هم جواب نداد فردا پدر شوشو باید عمل بشه

صبح شوشو و خواهر شوشوها میرن مشهد

شوشو میگه نمیخواد من برم ولی دوست دارم منم ببرنگریه میگه شاید شب بر نگردیم واسه همین

حالا شنبه هم 3 تا امتحان داره (کِی بخونهناراحت )

خیلی ناراحتم کلاس رانندگیمم الان داشتم ولی کنسلش کردم چون شوشو خیلی ناراحت بود نمیتونس مغازه بمونه الانم رفته خونه خواهر شوشو

[ پنجشنبه ٦ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٦:٠۳ ‎ب.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]

سلام

دیشب بعد از اینکه پست قبلیو ارسال کردم برادر شوشو زنگ زد و گفت آنژیو جواب نداده قرار بود امروز بالن بزنن نمیدونم چی شد باید زنگ بزنم بپرسم

خدایا خودت کمک کن پدر شوشو تو Ccu که بود کلی روحیشو از دست داده بود معلوم نیس از دیروز که فهمیده داره چی میکشه

فردا صبح ان شاالله میریم مشهدچون امروز همسری 2 تا امتحان داره نمیشه بریم فردا صبح با خواهر شوشو میریم

 

خدایا خودت کمکش کن حالش خوب بشه

خدا جون همه مریضا رو شفا بده

همسری دیشب خیلی حالش گرفته شد ناراحت بود

[ پنجشنبه ٦ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٩:٤٩ ‎ق.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]

سلام  خوبین؟

 

هنوز پس لرزه ها ادامه داره

پدر شوشو رو امروز بردن مشهد برای آنژیوگرافی خدا کنه با همین رفع بشه و نیازی به عمل نداشته باشه ( دعا کنین ) برادر شوشو و مادر شوشو و جاری رفتن مشهد ما هم به خاطر مغازه و امتحانات شوشو نتونستیم بریم البته یه شب بیشتر اونجا نیست یعنی فردا میارنش

 

این روزا هم که همسری همش امتحان داره ولی نمیخونه و منو دیوونه کرده همش رو اعصابه من میگم بخون بخون بخون ولی کو گوش شنوا تا الن یکی از درساشو افتاده ترم آخذه بهش گفتم اگه قبول نشی نباید ترم دیگه بری دیگه ولش کن تو نمیتونی درس بخونی پس بی خیال

فعلا بای ( حس نوشتن ندارم )

 

[ چهارشنبه ٥ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٧:۳٩ ‎ب.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]

سلام دوست جونیا مرسی از لطفتون که به یادم بودین ممنون

 

از پنج شنبه هنوز ادامه داره وحشتناکش یکی همون 5 شنبه ساعت 16:05 بود یکی هم ساعت 9 یا 9:30 دقیق یادم نیست این دو تا خیلی بد بود

مردم همه زده بودن بیرون کسی خونشون نبود از ترس 

من خونه دوستم بود زنداداششم اونجا بود داشتیم چایی می خوردیم که یه دفعه یه صدای وحشتناکی اومد و خونه میلیرزید نمیدونم خودمونو سه تایی چه طوری رسوندیم به در ( کج شده بودیم خیلی بد بود ) جیغ میزدیم رفتیم تو کوچه دیدیم همه همسایه ها اومدن بیرون . تلفن ثابت و همراه قطع شده بود 

میخواستم برم خونمون ولی خیلی میترسیدم گفتم اگه وسط راه دوباره اومد چیکار کنم که دیدم همسری جونو مامان جونم ( الهی قربونش برم ) اومدن خونه دوستم دنبال من  

همسری گفت خونمون خراب شده فک میکرم شوخی میکنه تا اینکه رفتیم اونجا دیدم بله چون گفته بودم خونشون که چطوریه اتاق پدر شوشو که کج شده بود کلا دیوارش ریخته بود تو هال و اتاق همیسری و خواهر شوشو هم همش ترک برداشته دیگه نمیشه اونجا زندگی کرد دیگه همه آماده شدن رفتن خونه خواهر شوشو بزرگه خونشون یه طبقس ( یادم رفت بگم باهم آشتی کردیم ) ما هم اومدیم مغازه خدارو شکر مغازمون هیچیش تکون نخورده بود 

شب رفتیم خونه مامان بزرگم که تازه میخواستیم شام بخوریم که دوباره لرزید ( مامان بزرگم طبقه بالاس و عمو کوچیکم طبقه پایین ) هممون زدیم بیرون رفتیم تو کوچه که تا صبح همه تو کوچه چادر زده بودن  یا تو ماشین خوابیده بودن ما هم رفتیم خونه خواهر شوشو بزرگه (کوچه پشتی مامان بزرگم میشینن ) و تا ساعت 4صبح هممون به غیر از پدر شوشو که نمیترسید تو ماشین خوابیدیم ساعت 4 اومدیم خونه که تا 6 همسری کشیک میداد ( بیدار بود ) جمعه هم که با ترس و لرز گذشت که تا دیشب 92 تا پس لرزه داشت و هنوزم گفتن مواظب باشین.

دیشب خونه ما بودیم که من و مامان و شوشو احساس کردیم داره میلرزه ترسیدیدم واسه همین گفتم بیاین شمارو ببریم خونه عمو و ما هم بریم خونه خواهر شوشو 

رفتیم اونجا و تو خواب و بیداری بودیم که دیدیم پدر شوشو از خواب پریده میگه یه چیزی تو گلوم گیر کرده آب خورد ولی خوب نشد به همسری گفت بدو بریم دکتر اون دو تا رفتن و ما هم بیدار موندیم زنگ زدیم گفت فشارش 22 بوده گفته اگه یکم دیرتر میومدین کور میشده ( خدا رحم کرده خیلی واسش ناراحتم دوسش دارم هیچ بدی هم ازش ندیدم شاید به خاطر بعضی کارا ناراحت شدم ولی از ته قلب دوسش دارم )الانم بستریش کردین تو ccu  خواهر شوشو و مادر شوشو رفتن بیمارستان وقتی اومدن میگفت همش میگفته من دارم میمیرم ( واسش دعا کنین هنوز 46 سالشه )اونم که فک میکرده چیزی تو گلوش گیر کرده به خاطر اینه که رگهای قلبش بسته شده ( به خاط خونه خیلی جوش میزد ) یه سکته خفیف هم کرده ولی خودش نمیدونه.

[ شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من هستی میخوام تو این وبلاگ خاطراتمو بنویسم که که نمیتونم به کسی اونارو بگم درباره خودم ، همسرم که خیلی دوسش دارم و مشکل اصلی خانواده ی همسری ******************* بعدا نوشت : تصمیم گرفتم کل خاطراتمو بنویسم اعصابم داغون میشد همش خاطرات بد مینوشتم حالا هم خاطرات بد هم خوب ********************* من متولد : 30/06/1369 ********************* همسری جونم : 21/04/1367 ********************* تاریخ آشنایی :15/06/1384 ********************* تاریخ نامزدی :18/11/1388 ******************** تاریخ عقد :06/03/1389 ******************* تاریخ عروسی :فروردین 91 ان شالله ولی روزش مشخص نیست ******************* بعدا نوشت :روز عروسی4 فروردین
نويسندگان
صفحات اختصاصی
لینک دوستان
امکانات وب
فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز


برای نمایش تصاویر گالری كلیك كنید


دریافت كد گالری عكس در وب























Online User