خاطرات بد و خوب من
قالب وبلاگ

سلام دوست جونیا خوبین؟؟؟/

سرم شلوغه و الان مغازم نمیتونم پست بزارم

 

معلوم نیست بریم مسافرت به خاطر همین کارای پروانه کسب لعنتی

برادر شوشو فردا صبح میرن

حالا بازم اگه قسمت باشه میریم که فک نمیکنم

 

فقط اومدم یه خبری بدم و برم

فعلا بای

[ شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]

سلام

همون روزی که پست گذاشتم داریم دنبال میگردیم و من مغازه بودم همسری اومد گفت گرافیست کار  دوستش هست ( دفتر تبلیغاتی داره ) 25 سالشه لیسانس نرم افزار داره و کلی خوشحال شدم

البته قرار شده بود دوست آبجیم بیاد که هر چی زنگ زدیم گوشیش خاموش بود خونشونم جواب نمیداد شاید قسمت نبود و حکمت خدا این بود که این خانمه بیاد فقط از اینکه غریبه بود میترسیدیم ولی مجبور بودیمممممممممممممم

 

روز بعد دوست همسری اومد مغازه موند و منو همسری و اون خانم رفتیم تا کاراشو انجام بدیم مدارکو بردیم گفت باید شوهر خانوم بیاد رضایت بده که خانومش میخواد مباشر اینجا بشه

رفتیم اداره انگشت نگاری و آزمایش عدم اعتیاد و روز بعد  هم شوهر خانم اومد امضا کرد و رفت

فعلا که روبراهه همه چی خدارو شکررررررررررررررررررررررررررررررررررررر

دیشب واسه همه دعا کردم ( بازی شکر )

همتونو یاد کردم و مرسی که این چند روز به فکرم بودین و دعا کردین

 

دوست همسری هم میاد مغازه میمونه واسه مسافرت  حالا اگه قسمت بشه و خدا بخواد و مشکلی پیش نیادلبخند میریم .

البته اینقدر تو این چند وقت پول خرج کردیم

همین امروز باقی مونده پول پروانه 200 تومن ریختیم بانک ( پارسال هم 200 ریختیم )

پول عکسامونم که 250 میشه ( هنوز ندادیم  هر وقت آماده بشه)

و قسط هم داریم

و دوباره هم درخواست وام دادیم دستگاه فتوکپی مون خراب شده دیگه به خرجش نمی ارزه واسه همین میخوایم یکی دیگه بخریم

 

روز دوشنبه رفتم فیلمای عروسیمو گرفتمممممممممممم وای اینقدر ذوق داشتم نگاه کنم که حد نداشت

ساعت 11 رفتم گرفتم زودی اومدم خونه نشستم به نگاه کردن در همین حین هم جاتون خالی ماکارونی درست میکردم

فیلمامون خوب شده بود ولی باید روش آهنگ بزارم بعضی جاهارو آخه واسه اینکه درستش کنن خیلی پول میگیرن همسری خودش یاد داره  خودمون درست میکنیم لبخند

همین الانم همسری رفته جواب انگشت نگاریو بگیره و بده و اگه خدا بخواد و بهونه نیاره تمومممممممممممممممممممممممم

 

------------------------------------------------------------------

یکم از مهربونیایه مادر شوهر خدمتتون بگم یادم رفته بود

بزنم به تخته مهربون شده

هفته قبل واسمون ماکارونی و خیار و گوجه و آبلیمو و ... اورد (با اینکه مامانم همه رو گذاشته بود ولی اورد و منم با دست باز پذیرفتم )

هر چه از دوست رسد نکوست  اونم چی از مادر شوهر دیگه حتما باید قبول کرد

باز 4-3 روز پیش دوستام زنگ زدن که میخوایم بیایم خونتون منم داشتم آماده میشدم برم آرایشگاه که گفتم بیاین و زنگ زدم به همسری که میوه هامون تموم شده وبگیر بیار

کسی هم مغازه نبود واسه همین رفتم خواهرشوشو رو فرستادم مغازه و گفتم سیب و پرتغال بگیر بیار رفت فقط پرتغال گرفته بود گفت سیب نداشته

دوستام اومدن یکیشون حاملس و ماه اخرشه و اون یکی هنوز مجرده  واسم یه میوه خوری اورده بودن

بعد چند دقیقه دیدم زنگ زدن خواهر شوشو بود واسم سیب اورده بود مامانش خیابون بوده بهش گفته رفتم مغازه سیب نداشتن اونم که تازه خریده بود داد ه بود به خواهر شوشو بیاره واسه ما

منم کلی ذوق کردمخنده

یه بار دیگه هم یه سبد پر خیار و گوجه اورده بود نیشخند

 

چقدر درهم و برهم نوشتم و طولانی شد ها

 

بازم مرسی بابت دعاهاتون

ان شالله مشکل همه حل بشهفرشته

 

 

[ دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ٧:٢٦ ‎ب.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]
 

سلام دوستای مهربونم                                                                                                                                                                                                                                 همه‌ی ما می‌دونیم که تقریبا تو همه‌ی ادیان و مکاتبی که به امور ماورایی اعتقاد دارن توصیه شده که دست جمعی دعا کنیم.

از طرف دیگه هم طبق توصیه‌های دین اسلام و تا جایی که می‌دونم بقیه ادیان ابراهیمی، طبق قوانین راز، طبق تمام توصیه‌های عرفانی و... شکرگزاری باعث مستجاب شدن دعاها و رسیدن به آرزوهای مثبتمون می‌شه.

"شکر نعمت، نعمتت افزون کند"

برای همین ما هم می‌تونیم یه بازی انجام بدیم. یه بازی آسون و خوب.

خیلی ساده است:

ما همگی با هم، هم زمان، ساعت ده شب شنبه، یک شنبه و دوشنبه (19، 20، 21 فروردین 91) یا هر کدوم از این سه شب که می‌تونیم رو به قبله یا شرق (چون شرق انرژی زیادی داره) یا هر سمتی که خودتون خیلی ازش آرامش می‌گیرید مثل جلوی پنجره و... در سکوت فکری بنشینیم. به مدت 5 دیقه خدا رو شکر کنیم و برای خودمون، درگذشتگانمون، و همه اونایی که توی این بازی شرکت کردن و نکردن دعا کنیم. اینجوری انرژی زیادی تولید می‌کنیم و اونو دست خدای مهربون می‌سپاریم که بیشتر و بهترشو بهمون برگردونه.

می‌تونیم به هر چیز و هر کسی که خیلی بهش اعتقاد داریم و می‌دونیم حاجت می‌ده توسل کنیم.                                                                                                                                         هر کی دوست داره تو این بازی شرکن کنه. می‌تونه کامنت بذاره (مخصوصا خواننده‌های خاموش) و می‌تونید مطلبو تو وبلاگای قشنگتون کپی پیست کنید.

 

بیایید همه با هم از خدا بخوایم که کمکمون کنه.   

 

[ شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]
[ شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ٩:۱٦ ‎ق.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]

ما تو برنامه هامون بود که بعد عروسی بریم مسافرت ولی به خاطر عروسی دوستمون که 10 عید بود نمیشد بریم واسه همین روز بعد عروسیشون به همسری پیشنهاد دادم که بریم حداقل مشهد که زنگ زد به دوستمون که میاین بریم گفت تنها حال نمیده اونام پایه ساعت 3بعدازظهر تصمیم گرفتیم بریم ساعت 5 هم راه افتادیم ( معلوم شد دیگه ما تو استان خراسان رضوی هستیم و نزدیک به امام رضا )البته بعضی دوستان هم میدونن من کدوم شهر زندگی میکنم چشمک

ساعت 5 که راه افتادیم 2ساعت  بعد مشهد  بودیم گفتیم نصف شب بریم حرم که خلوت تر باشه واسه همین اول رفتیم پارک ملت تا ساعت 10/30 اونجا بودیم رفتیم شام خوردیم و تا موقعی که رسیدیم حرم ساعت نزدیک 12 بود باورتون نمیشه اینقدر شلوغ بود که حد نداشت ( من که به دلیل اومدن خاله پری نتونستم برم زیارت )تو صحن انقلاب یه ساعتی نشستیم تا آقایون رفتن زیارت و برگشتن

قرار بود شب بخوابیم ولی کمپ بسته بود نمیشد تو پارک هم چادر بزنیم به همین خاطر مجبور شدیم برگردیم که ساعت 3/30 خونه بودیم .

اینم از ماه عسل نصف روزه ما.

برادر شوشو 27 فروردین از طرف محل کارشون میخوان برن شمال 3روزه هتل و غذا و ... رایگاننیشخند حالا زنگ زده که شما هم بیاین بریم ولی به خاطر مغازه نمیتونیم

اگه دوست شوشو بیاد مغازه ما میتونیم بریم دعا کنین بیاد ما یه مسافرت بریم

اگه ما باهاشون بریم باید خونه کرایه کنیم ما رو هتل راه نمیدنالبته با هزینه راه میدن زبان بنابراین اگه ما بریم احتمال زیاد یا خونه کرایه کنیم یا چادر بزنیم

امروز نهار هم مهمون داریم یعنی دوستامونن

من جاتون خالی قورمه سبزی درست کردم.

فعال شدم ها

صبح با همسری جون رفتم بانک میخوام وام بگیریم ، یه بانک دیگه هم رفتم قسط ریختم برگشتم خونه شد ساعت 10 تندتند خورشت گذاشتم الانم که در خدمت شمام

 

خوب برم یکم مرتب کنم که خانومش الان میاد

 

فعلا بای

[ پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]

دیشب ساعت 8/30 بالاخره اومد گازو وصل کرد تا 9/10 طول کشیدمیگم من از ساعت 6/30 منتظرتونم میگه جایی رفته بودم گازشون خراب شده بود طول کشید 

برام خیلی جالب بود که 14000 تومن هم ازم پول گرفت میگه هزینه نصب 10 تومن خودم شلینگ گاز وصل کرده بودم میگه این به درد فرش نمیخوره باید از شیلنگ خود شرکت براتون بزنم اونم شد 4 تومن . میگه وصل کنم هزینه اشکالی نداره میگم راه دیگه ای هم مگه دارم آخرش که باید وصل بشه.

دیگه همه رو توضیح داد و رفت

محمد جونم ساعت 9/30 اومد دنبالم رفتیم خونه مامانم  جاتون خالی شام خوردیم و ساعت 11/30 برگشتیم خونه.

خونواده همسری هم که نمیذارن من صبح بخوابم چون مستاجر میاد واسه طبقه پایین زنگ میزنم که در رو باز کنم اعصابم داغون میشه

روزی 4-5 بار زنگ میزنن واسه مستاجر بقیشم بماند که خودشون چند بار زنگ میزنن میان بالا یا کار دارن

ساعت 10/30 هم آقای همسر تلفن زدند که جایی کاردارم بیا مغازه و اومدم 

اصلا دیگه دوست ندارم بیام مغازه

دوست دارم همش تو خونه بمونم

نهار هم که بی نهار

اولین سوالی که اومدم مغازه محمد پرسیده این بود که نهار چی داریم میگم من که اینجام چه جوری نهار درست کنم میگه میریم املت درست میکنیم

محمد عاشق ماکارونی ، املت و سیب زمینی سرخ کردس.

یادم رفته بود بگم ما ماه عسل نصف روزه رفتیم مشهد و برگشتیم حالا تو پست بعدی توضیح میدم

 

 فعلا بای

[ چهارشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]

گفتم که یخچال و گازمونو وصل نکردیم

دیشب که بالاخره بعد از چند وقت جواب دادن و گفتن امرزو حتما میان ولی چه اومدنی

یخچال که دوباره زنگ زده آقای همسر گفته خودتون وصل کنین فردا صبح میام واسه گارانتیشو امضا کنم

این همه مدت بدون یخچال به سر بردیم حالا همه که خودم وصل کردم خوب از اول جواب میدادین همینو میگفتین اه

گاز هم که از ساعت 6/30 تو راهه و هنوز نرسیده نیشخند هر چی هم که زنگ میزنیم جواب نمیده

میخوام شام برم خونه مامانم ولی باید منتظر بمونم شاید بیاد

[ سه‌شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۸:٠٢ ‎ب.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]
[ دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۸:٤۸ ‎ب.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]

سلاممممممممم

اولین پست از خونه خودمچشمکنیشخند

خوبین؟ خوشین؟ با سال جدید چطورین؟؟؟

ایشالله که همیشه خوب باشین

 

وای خدارو شکر که راحت شدم از اون همه دغدغه

خیالم راحت شدم

حالا خودم و خودش

راحت

خیلی خوبه

ایشالله تا آخرش همینطوری باشه

الان خونه تنهام همسری جونم رفته سر کار

پست بعدی براتو عکس میزارم البته رمزی

شاید آشنایی کسی پیدا بشه

 

 

راستی 13 خوش گذشت؟؟؟؟

اولین سالی بود که بدون خانواده میرفتم 13

خوش گذشت با دوستامون رفتیم


فعلا از آشپزی هم راحتم چون یخچال و گاز نداریم

یعنی وصل نیست

هر چی زنگ میزنیم بیان وصل کنن جواب نمیدن

منم راحت یا خونه مامانم یا از خونه مادرشوشو غذا میارن

خجالتچشمک

ولی با این حال چند باری تو پلوپز و توستر غذا درست کردم ( خانم خونه شدم دیگه از خود راضی)

خوب فعلا بای

برم عکسارو آپلود کنم براتون بزارم

[ دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۸:٠۸ ‎ب.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]

سلام سلام سلاممممممممممممممممممم

دوست جونیایه خودممممممممممممممممم خوبینننننننننننننننن؟؟؟؟

مرسی از این همه لطفتون ک به فکرم بودین


خوب از روز قبل عروسی بگم

بعدازظهر رفتم موهامو رنگ کردم ( قهوه ای تیره ) شبم رفتیم عروسی دوست شوهری که یه ساعت بیشتر نتونستیم بمونیم آخه خاله و دایی و ... محمد اومده بودن برگشتیم خونه .

راستی از روز شنبه هم داشتم خونه خودمو میچیدم

روز عروسی ساعت 9/30 رفتم آرایشگاه تا ساعت 3/30 آماده شدم

همسری دیر رفته بود و ساعت 4/30 اومدن دنبالم رفتیم آتلیه و عکس گرفتیم دوستامونم اومده بودن اتلیه از اونجا رفتیم عروس کشونی بعد خونه

خوش گذشت جاتون خالی( ولی میدونین که هیچ عروسی بدون دردسر نمیشه )

منو همسری با آهنگ سامی بیگی ( ای جونم ) رقصیدیم خیلی آروم بود آهنگش ولی فوق العاده قشنگ بود

 

( چند وقته ننوشتم الان نمیدونم چه جوری باید بنویسم )

بعد از شام رفتیم خونه مامانم تا خدافظی کنیم که من از خونه مادر شوهرم شروع کردم به گریه کردن

اونجا هم یه ساعتی رقصیدیم و بابا جونم بهم یه دستبند و گوشواره کادو دادن همسری هم یه گردنبند

از اونجا هم رفتیم تا ساعت 3 عروس کشونی کلی تو راه زدیم و رقصیدیم خوش گذشت

( آخر شب از همه بهتر بود کلی حال کردم )

و در آخر هم مارو همراهی کردن تا خونه و رفتن.

چند تا عکس تو خونه گرفتم سر فرصت میزارم

2-3 روز دیگه نت خونه وصل میشه و میتونم راحت بیام الان اومدم مغازه


اگه شد عکس خونمو امروز میزارم

فعلا بای ( خیلی بد نوشتم میدونم ولی از این بهتر نتونستم بنویسم ببخشید )

بایییییییییییییی

[ چهارشنبه ٩ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ٩:٥٦ ‎ق.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من هستی میخوام تو این وبلاگ خاطراتمو بنویسم که که نمیتونم به کسی اونارو بگم درباره خودم ، همسرم که خیلی دوسش دارم و مشکل اصلی خانواده ی همسری ******************* بعدا نوشت : تصمیم گرفتم کل خاطراتمو بنویسم اعصابم داغون میشد همش خاطرات بد مینوشتم حالا هم خاطرات بد هم خوب ********************* من متولد : 30/06/1369 ********************* همسری جونم : 21/04/1367 ********************* تاریخ آشنایی :15/06/1384 ********************* تاریخ نامزدی :18/11/1388 ******************** تاریخ عقد :06/03/1389 ******************* تاریخ عروسی :فروردین 91 ان شالله ولی روزش مشخص نیست ******************* بعدا نوشت :روز عروسی4 فروردین
نويسندگان
صفحات اختصاصی
لینک دوستان
امکانات وب
فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز


برای نمایش تصاویر گالری كلیك كنید


دریافت كد گالری عكس در وب























Online User