خاطرات بد و خوب من
قالب وبلاگ

اینم عکس لباس عروسیم

 

عکس پشت لباسمم گذاشتم


ادامه مطلب
[ پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۳:٤۳ ‎ب.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]

سلام

 

میخوام واسه عکسامون کلیپ درست کنم

حالا دنبال چند تا آهنگ خارجی باحالم

هر کی داره لطفا لینکشو واسم بزاره

ممنون میشم

فقط عجله دارم

قلب

 

 

 

//////////////////////////////////////////////////////

بعدا نوشت :

به همسری میل زدم که برام بفرست گفت برو آهنگای inna  رو دانلود کن

الان دارم دانلود میکنم قشنگن

مرسی

 

 

[ چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]

 

دیروز صبح آقای همسر منو بیدار کرده میای بریم مغازه ؟؟؟ خجالت

 

میگم نهـــــــــــــــــــــــــــــــــــعصبانی

میگه بیا دیگه کار دارم باید برم جایی!

میگم پس اگه میخوای بیام بگو پاشو بریم مغازه بگو باید بیایعینک

دیگه ما هم با خواب آلودگی پاشدیم حاضر شدیم و رفتیم مغازه تا ساعت نزدیک 2

به همسری میگم نهار نداریم حالا چی بریم بخوریم تازه نون هم نداریم

دیگه با خستگی تمام اومدیم خونه یکم سبزی پلو از شب قبل مونده بود همونارو گرم کردم و سیب زمینی  سرخ کردم با تن ماهی

آقای همسر رو هم فرستادیم از خونه مادر محترمه نون بیارن

و نشستیم سر سفره و غذای هفت رنگ خوردیم

دیگه یکم استراحت و آقای همسر رفتن مغازه و منم همچانان در خواب ناز ( جبران کسری خواب صبح زبان )

دیگه اینکه آقای ر  ئ  ی  س   ج   م   ه   و   ر     تشریف اورده بودن شهر ما

هلیکوپتر شون خیلی نزدیک بود انگار از بالای  خونه ما رد شد و ما هم از خواب پریدیم و اعصابمونعصبانی

 

شام هم یه مرغ خوشمزه واسه خودمون درست کردیم و جاتون خالی نوش جان کردیم

 

11 روز دیگه سالگرد عقدمونه دلقکابلههورا  احتمالا یه جفت کفش اسپرت سفید واسه همسری بخرم ( آخه خودم کفش سفید صورتی دارم میخوام واسه شوشو هم سفید بخرم با هم ست بشه )

احتمالا کیکم خودم درست کنم تشویق

وای خدا جون باز 21 تیر تولدشه اونجا چی بخرم؟؟؟؟؟؟؟

 

خوب فعلا برم غذای مورد علاقه همسری رو درست کنم ( املت ، یکم برنج و مرغ هم داریم ) شب همه که طبق روال همیشه خونه مامانم

 

خوب فعلابای بای

[ سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]

2 ساعت پیش رفتم عکسامو گرفتم

وای چقدر خوشگل شده بود خجالت ( از خودم تعریف میکنم )

ولی خیلی زور داشت که خودمون پولشو بدیم

 

الان خواهر شوشو کوچیکه اومد نگاه کرد

پرسیدم میگم واسه مادر شوهرت چی گرفتین؟ میگه هیچی ! میگم واسه مامانه خودت چی؟ میگه یه دسته گل

میگم من که پولی که محمد میخواست بده واسه من  ، من چیزی نخواستم رفتم به جاش برای مامانا خریدیم   اگه نمیخریدم مامانت میگفت حتما واسه مامانه خودش خریده واسه من نخریده

 

میگم چرا واسه اون چیزی نگرفتین؟

میگه مگه اون واسه عیدی من یا هر مناسبت دیگه چیزی خریده؟؟

منم زودی گفتم  مگه مامانت واسه من خریده بود؟؟؟

میگه واسه عقدت که اوردن  ( یه سبد میوه و شیرینی و حلقه اوردن )

میگم همون!

مگه واسه عقد تو نرفتین خرید که پالتو و شلوار و ... واست خریدن

میگه راست میگی یادم نبود

 

میگم شما واسه من کاری نکردین

بدونی این پول عکسارو بزور جور کردیم که رفتم عکسامونو گرفتم

دیگه هیچی نگفتو شوهرش اومده بود خونشون مامانش اومد دنبالش بدو بیا آقا ... اومد

 

حالا من تو این مدت که عروسشونم یه خانم و جان نگفتن چه خودش چه همون بچه های کوچیکشون

حالا دوماداشونو از همون اول آقا و جان صدا میکنن

 

بی خیال به درک اصلا برام مهم نیست  بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم میاد ازشونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

[ یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۸:٥٢ ‎ب.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]

سلام دوست جونیا روزتون مبارک

خوبین ؟خوشین؟؟؟

 

این اس خوشگلو برادر شوشو واسم فرستاده گفتم اینجا بنویسم :

" چه حکابت جالبی است کلمه زندگی با زن شروع میشود و کلمه مردن با مرد پس ببال به خود که  آغازگر زندگی هستی روزتون مبارک "

من که خیلی خوشم اومد.

 

اول از روز 4 شنبه بگم که رعد و برق زد بعدازظهر هم ادامه داشت  و بارون شدید میومد میخواستم برم خونه دوستمون که بارون شروع شد و منم آماده بودم گفتم حالا تا پایین برم ببینم چه خبره بعد میرم اونجا

رفتم و چشممون به جمال خواهر شوشو گرام روشن شد

یکم نشستیم و صحبت کردیم گفت کجا میخوای بری گفتم خونه الهه یه جوری شد ( اون همونیه که قبلا گفتم خواهر شوهرامون همساین و واسه خبر میوورد ) دیدم بارون نمیاد پاشدم برم دارم خدافظی میکنم میگه هستی این مانتویی که تازه خریدی اصلا بهت نمیاد ( رنگش سبزه ) نپوشش منم یه لبخندی زدم  چیزی نگفتم باز دم در بودم میخواستم برم با خنده میگه ایشالله بری خشک شی تو خیابون ( به خاطر رعد و برق ) دوباره هستی لبخند میزنه و نشون میده که حرفات برام مهم نیست دیگه رفتم و نزدیک 2 ساعت اونجا بودم و برگشتم خونه

محمد اومد و خواهر شوشو هم که توعقد اومد خونه ما

منم رو کردم به خواهر شوشو که یادم رفت به آبجیت بگم آرزوش برآورده نشده گفت چی؟ گفتم همون که گفت خشک بشی 

محمد با تعجب نگاه کرد و یه سری تکون داد و گفت چقدر حسوده یعنی چی ؟

میخواستیم بعد شام بریم بیرون رفتم همون مانتو  که اون گفت زشته رو پوشیدم اومدم جلو محمد میگم محمد مانتوم زشته ( اینارو الکی جلو خواهر شوشو گفتم که بره بهش بگه ) میگه نه اتفاقا خیلی بهت میاد واسه چی گفتم میگن مانتوت خیلی زشته و بهت نمیاد میگه ولش کن از حسودیش میگه نیشخنددیگه اونم هیچی نگفت

اتفاقا تا حالا هر کی این مانتومو دیده میگه خیلی بهت میاد و قشنگه اولین نفری بود که میگفت زشته اونم از حسودیش بود سبز

دیگه روز 5شنبه هم خبر خاصی نبود

ولی جمعه از ساعت 8.30رفتیم بیرون تا ساعت 6 بعدازظهر کلی خوش گذشت جای همتون خالی بود

آبجی جونمم با خودمون بردیم جمعا 7 نفر بودیم که آخرش خواهر خانم یکی از دوستامونم اومد دو تا بچه داره که شدیم 11 نفر کلی بازی کردیم و اینقدر خسته شدیم که حد نداشت دوست داشتم زود برگردیم و بخوابم

وقتی برگشتیم شوشو میخواست بره مغازه رو تمیز کنه و خواهری هم  میخواست بره خونه مامان بزرگم ( مامانم اونجا بود ) منم تصمیم گرفت برم اونجا و بعد ششوشو اومد دنبالمو اومدیم خونه

 

آخ یه چیز بد گریه اومدیم خونه رو مبل نشسته بودیم که دیدم تکون میخوره به محمد میگه چرا اینطوری میشه که نگاه کردیم دیدیم بعله پایه مبل شکسته اینقدر اعصابم داغن شد که حد نداشت

به محمد میگم مبلمونو چشم کردننیشخند آخه چندروز پیشش دوستم امد خونه و میگه پایه مبلت چقدر خوبه اینطوریه مال من بده ناراحت

این شد که تو این بی پولی یه خرجی هم رو دستمون انداخت

دیگه بعد به محمد گفتم پاشو تا خونه مامانت بریم کادوشو بدیم و برگردیم که رفتیم دیدیم خواهر شوشو گرام با شوهرشو و بچه هاش اونجا بودن واسه مامانش یه ساعت خریده بود منم واسش یه دست پارچ و لیوان خریدم ( اینم فقط به اصرار من وگرنه محمد راضی نبود میگفت تو برو واسه مامانت بخر ولی واسه مامانه من نمیخواد بخری )

تا کادورو بهش دادم خواهرشوشو گرام میگه واسه مامانه خودت چی خریدی ؟ میگم با آبجیم پول گذاشتیم واسه بوفه وسیله تزئینی خریدیم

مادرشوشو خیلی اصرار کرد شام بمونین ولی چون اونا بودن ما نموندیم

وقتی میخواستیم بیایم خونمون میگن محمدواسه تو چی خریده میگم هیچی میگن وای واسه چی میگم همینطوری


بعدازظهر هم میرم خونه مامانم تا کادوهاشو بدیم ( 5شنبه رفتیم اینارو خریدیم که من اوردم خونه خودم )و شامم اونجا تشریف داریمزبان

 

خوب طولانی شد دیگه برم الانه که همسری بیاد برم سفره رو بچینم

فعلا بای

 

 

 

[ شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱:۱٩ ‎ب.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]

دیشب همه چی خدارو شکر خوب بود


پیتزا گوشت درست کردم جاتون خالی خوب شده بود ولی نمیدونم چرا زیاد پف نکرده بود ؟؟؟

کسی میدونه؟

قورمه سبزی رو از ساعت 4.30 گذاشتم خوب جا افتاده بود و خیلی خوشمزه شده بود .

مامانم میگفت برو به مادر شوهرت و پدر شوهرت بگو بیان بهش میگم من اگه میخواستم همه رو یه دفعه ای دعوت میکردم جدا دعوت کردم که راحت باشم

 

 یکم از پیتزاها برای خواهر شوشو سومی بردم  ( کلاس 5 ) عاشق پیتزایه و به پدر شوشو که با بابام دم در وایستاده بودن تعارف کردم که گفت مهمون داریم ( شوهر خاله محمد از تهران اومده بود )

 

وقتی پیتزا رو بردم خواهر شوشو کلی خوشحال شده میگه زن داداش واسه شنبه تو مدرسه مسابقه غذا داریم درست میکنی ببرم میگم تا ببینم چی میشه شیطان با خودم میگم پررو نشو دیگه اگه میخوای بخر بیار تا برات درست کنم ( خسیس شدم دیگه)

 

دیگه ساعت 10 شام خوردیم تا موقعی که ظرفارو شستیم و جمع و جور کردیم و میوه اوردم و خوردیم شد ساعت 11

بابام خیلی خسته بود دیگه همونجا رفتن

 

میخوام یه بارم کیک درست کنم ببینم چه جوری میشه که واسه مناسبتها خودم درست کنم

 

دیگه

آها اینکه

دستگاه فتوکپیمون قبل از عید خراب شد که دیگه درگیر کارای عروسی بودیم درستش نکردیم یعنی دیگه ارزش نداشت واسه همین بی خیال شدیم

دیروز رفتیم یه دستگاه دیگه خریدیم 1600000

فعلا بای بای

 

[ چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٩:٠٩ ‎ب.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]

الان یه رعد و برقی زد اینقدر وحشتناک که حد نداشت وای خدا جون

البته بارون نمیاد ها خیلی وحشتناک بود هنوز دست و پام میلرزه

مغازه تنهام

شیشه های مغازه میلرزید

 

خدا به خیر گردونه

 

[ چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]

سلام دیشب تصویب شد که امشب خونواده خودمو دعوت کنم+ مامان بزرگمو و عمه و عموها بمونه واسه یه شب دیگه.

امرزو قراره قورمه سبزی درست کنم

چند روزه میخوام پیتزا درست کنم که امروز درست میکنم واسه شام

دفعه اولمه میخوام درست کنم پیتزا  مخلوط خدا کنه خوب بشه

خوب برم نهار درست کنم و برم حموم که بعدازظهر کلی کار دارمآخ

[ سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]

سلام دیشب اولین مهمونی رسمی رو داشتیم که خودمون دعووت کردیم خوب حدس بزنین کی بود؟؟؟؟؟؟

 

 

 

 

 

 

 

خوانواده شوشو جان

بالاخره باید یه بار دعوتشون میکردیم که دیشب قسمت شد و شام تشریف اوردن

برادر شوشو که نیست خواهر شوشو بزرگه هم شوهرش سرکار بود و نیومد موند پدر شوشو و مادر شوشو و 3تا خواهر شوهر دیگه که شوهر خواهر شوشو کوچیکه هم گوشیشو جواب نداد اونم نیومد

بازم یه نوع غذا درست کردم از خود راضی اصلا دوست ندارم چند نوع غذا درست کنم و اسراف بشه

قیمه درست کردم

خیلی خوشمزه شده بود عینک بقیه گفتن ها ولی در کل آشپیزیم بد نیست

سالاد کاهو و دو نوع ترشی ( که مامانم برامون درست کرده بود البته چند نوع داشتم ها ولی فقط دونوعشو اوردم شیطان ) هم داشتیم

ولی تا وقتی محمد از سرکارنیومده بود مادر شوشو و پدر شوشو هم نیومدن بالا گفتن باشه محمد بیاد بعد میایم که وقتی اومد رفتیم صداشون زدیم و تشریف فرما شدن


رفتم دعوتشون کنم میگم شام بیاین بالا میگن نه نمیخواد میگم شما که نمیاین  ( الکی گفتم ها ولی یه دفعه باید میومدن )باید حتما دعوتتون کنم تا بیاین

از ساعت 7 تا 11 اصلا نشستم اینقدر خسته شدم که حد نداشت

از صبح هم که بیدار شدم (بهتره بگم ظهر ) دارم ظرفارو جمع میکنم یکم دیگه ظرف مونده بود شستم و الانم در خدمت شمام

پاشم برم نون بخرم بیام و غذاهای مونده دیشبو گرم کنم تا همسری بیاد

احتمالا اخره هفته هم مامان خودمو دعوت کنم + مامان بزرگمو

 

به نظر شما عموو عمه هامم دعوت کنم؟؟؟( آخه تودوران عقد هر مهمونی که داشتن من و شوشو  هم دعوت بودیم و همیشه بهمون کادو میدادن ولی خونواده همسری اصلا دعوت نکردن و تاحالا هم نرفتیم خونشون )

به نظر خودم که باید دعوتشون کنم  حالا نظر شما چیه؟؟( عموو عمه هام جمعا میشن 16 تابا 6 تا بچه کوچولو ! )

[ دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]

سلام دوست جونیا خوبین؟؟؟ خوشین؟؟؟؟

دیروز صبح که بیدار شدم یکم به کارای خونه رسیدم ( یعنی فقط جارو کردم )چشمکو همسری رو مجبور کردم بره بالای صندلی و لوسترارو تمیز کنه شیطان

و بعد رفتیم خونه مامان جونم

بعد از مدتها دوتا از عموهام با خانوماشون و بچه هاشون اومدن خونم خوش گذشت

بعد نهار من شدم خانوم آرایشگر

دوتا زن عموهاو مامانم رو اصلاح کردم و ابروهاشونو تمیز کردماز خود راضیعینک

ساعت6 بودکه دوستمون زنگ زدن کجایین میخوایم بیایم خونتون؟ منم اصلا حوصله نداشتم دوست داشتم خونه مامانم بمونم و قرار بود باهاشون بریم بیرون که از روی اجبار گفتم تشریف بیارین میریم خونمون


صبح گردگیری نکرده بودم وقتی اومدم سریع شروع کردم به گردگیری و ....

 

اومدن جاتون خالی رفتیم توت خوردیم

شوهرش میگفت بریم ولی خانومش دوست داشت بمونه

شام هم نمیدونستم چی درست کنم که تصمیم بر این شد که برنج  و گوجه بادمجون درست کنم (اصلا  با هم تعارف نداریم که تدارک ببینیم  ههممون همینطوریم )

آخر شب هم رفتیم یه دور زدیم و برگشتیم و لالا

نهار هم که درست نکردممژه از غذاهای دیشبمون اضاف اومدهلبخند

 

ماچبای بای

 

 

[ شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]
در کودکی به این فکر می کردم که باید دنیا را تغییر دهم و بسازم. کمی که بزرگ تر شدم فهمیدم که دنیا را نمی توان عوض کرد. در جوانی تصمیم گرفتم که کشورم را بسازم و متحول کنم اما بعد از مدتها فهمیدم که از پس این کار برنمی آیم. بعدها تصمیم گرفتم که شهرم را بسازم و به مدینه فاضله مبدل سازم اما بعد از مدت ها فهمیدم که این کار هم نشدنی است.

تصمیم گرفتم تمام توجهم را به خانواده ام معطوف کنم که بی نقص و کامل و درست باشد، اما …..

حال در سن نود سالگی فهمیدم که اگر از همان ابتدا خودم را درست کرده بودم، تا بحال به تمام این اهداف رسیده بودم.
///////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////
بیایید ذهن خود را خالی کنیم همان گونه که جیب های مان را خالی می کنیم .

فکر وخیالات بیهوده فراوانی در طول روز پیش می آیند ، اینجا و آنجا تنفر ،

رنجش ،آزردگی و حتی برخی واکنش های نا درست .هر روز باید این مسائل

باید از ذهن پاک شوند .

افکار ناامید کننده موجب ترشح سم به جریان خون می شوند . پس باید

افکار منفی از ذهن زدوده شوند و افکار مثبت جایگزین آن گردند .

نگرانی درباره بعضی چیزها زیان بارتر از خود آنهاست .

پس ضمیر خود را از همه افکار نادرست ، ناامید کننده و منفی پاک کنید .

جی پی واسوانی
/////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////
روزی روزگاری، دانه کوچکی بود که توجه کسی را جلب نمی کرد. سال‌های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه کوچک بود.
دانه دلش می‌خواست دیده شود، اما نمی‌دانست چگونه، گاهی با باد این سو و آنسو می رفت و از جلوی چشمها می‌گذشت. گاهی خودش را روی برگها می‌انداخت و گاهی هم فریاد می‌زد: "من هستم، من اینجا هستم"
اما جز پرنده‌ها‌یی که می خواستند یک لقمه ی چپش کنند و یا حشره‌هایی که او را برای انبار آذوقه زمستان می خواستند، هیچکس به او توجهی نمی‌کرد.
دانه، از این زندگی؛ از این‌ همه دیده نشدن و کوچکی، خسته بود.
یک روز رو به خدا کرد و گفت: "این رسمش نیست. هیچ کس مرا نمی بیند. ای کاش مرا ، کمی بزرگتر می‌آفریدی." خدا گفت:
"اما عزیز کوچکم! تو بزرگی، بزرگتر از آنچه فکر می‌کنی. فقط حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ‌شدن ندادی. بزرگ شدن را تو خود، از خودت دریغ کرده‌ای. یادت باشد تا زمانی که فقط به دیده شدن خودت می اندیشی، بزرگ نمی‌شوی. زمانی بزرگی خود را خواهی یافت که هدفت نمایش خودت نباشد، از چشم‌ها پنهان شو تا دیده شوی." دانه کوچک معنی حرف‌های خدا را نفهمید، با غصه خواب رفت و کم کم زیر خاک پنهان شد.
سال‌ها بعد، سپیداری بلند و با شکوه در کنار چمنزار به پایین نگاه می کرد. با اینکه هیچکس نمی‌توانست او را نادیده‌ بگیرد، اما او دیگر به دیده شدن اهمیت نمی داد.
/////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////
آموخته‌ام که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید، پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می‌توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم
///////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////
خدایا شکرت ما دیگر فقیر نیستیم، دیروز پزشک آبادی گفت: چشم های پدرم پر از آب مروارید است.

"حسین پناهی"
////////////////////////////////////////////////////////////

روزی توی یه دانشگاه،دانشجویی به استادش گفت:
استاد،اگر شما خدا را به من نشان بدهید،عبادتش می کنم.
تا وقتی خدا را نبینم،اورا عبادت نمی کنم.
استاد به انتهای کلاس رفت وبه آن دانشجو گفت :
آیا مرا می بینی؟
... دانشجو پاسخ داد: نه.استاد،وقتی پشت من به شما باشد،مسلما شما را نمی بینم.
استاد کنار او رفت.نگاهی به او کرد وگفت:
تا وقتی به خدا پشت کرده باشی،
او را نخواهی دید...!
///////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

زندگی مثل بازی حکمه!!
مهم نیست که دست خوبی نداری مهم اینه که یار خوبی داشته باشی,
اینطوری شاید حتی بتونی بازی باخته رو ببری
/////////////////////////////////////////////////////////////////////////////
موقع خسته شدن به دو چیز فکر کن . 1- آنهایی که منتظر شکست تو هستند تا "به تو" بخندند! 2-آنهایی که منتظر پیروزی تو هستند تا "با تو" بخندند
[ پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۸:۱٤ ‎ب.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]

معذرت میخوام از همتون که ناراحتتون کزدم و باعث شدم از خاطراتتون یادتون بیاد و اعصابتون بهم بریزه

 

اصلا دوس نداشتم اینارو بنویسم که با نگاه کردن بهش عذاب بکشم ولی شد دیگه

 

 

من هیچ وقت نفرینشون نکردم چون میدونم خدا جای حق نشسته

اون بالاست و میبینه که حق باکیه

هنوز خودشون 3 تای دیگه دختر دارن

خدا خودش جوابشونو بده

 

من هیچ وقت بهشون بی احترامی نکردم ( پدر شوهرو مادر شوهرم)

 

اینک که گفتین واسه تولد دوتا خونواده رو دعوت کنم از طرف خونواده اونا به جز نیشو کنایه و مسخره کردن چیزی نصیبم نمیشه

 

 

[ چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٧:۳۳ ‎ب.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]
[ چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]

همین الان زنگ خونه رو زدن میگم بله میگه زن داداش میشه بیایم تو حیاط توت بچینیم میگم با کی با .... بچه خواهر شوشو بزرگه ( کلاس اول دبستان )

درو باز کردم اومدم بالا ول کن هم نیستن  همه توتارو با چوب زدن ریختن هر چی میگم نرسیده بزارین برسه بعد

گوش نمیدن

باز دوباره رفتم میگم بسه دیگه یکم واسه خودمون بزارین

بازم گوش نمیدن

 

اصلا انگار نمیشون

اه

اعصابمو داغون کردن

تازه امروز ظهر داشتم براشون نقشه میکشیدم یکم دیگه باشه تا خوب برسن

ولی اینا نابود کردن درخت بیچاره رو

اگه محمد بود الان بیرونشون میکرد

ولی من نمیتونم

همین الان میرن میگن نذاشت توت برداریم

اعصابمو داغون کردن اه اه اه

هنوزم دارن میزنن

هر چوبی که به درخته میزنن اعصابمه منو بهم میریزن

 

 

بعدا نوشت :

از آخر که میخواستن برن یکم واسه من توت دادن میگن اینم واسه شماسبز

 

[ سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٦:٤۳ ‎ب.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]

زن عشق می کارد و کینه درو می کند ...
دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر ...
می تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی ...
برای ازدواجش  در هر سنی اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج کنی ...


او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی ...
او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی ...
او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد ...
او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر ...
و هر روز او متولد میشود؛  عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد ...
و قرن هاست که او عشق می کارد و کینه درو می کند چرا که در
چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بربادرفته اش را می بیند
و در قدم های لرزان مردش، گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های
منقطع قلب مرد  سینه ای را به یاد می آورد که تهی از دل بوده و پیری مرد
رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند ...

و این، رنج است.

 


این مطلبو از وبلاگ سحر جونم http://saharbamdad.mihanblog.com/ کپی کردم

[ دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۸:۳۱ ‎ب.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]
مهم نیست درباره چی صحبت کنیم، مهم ارتباطه !!! وقتی ساعت ها پای کامپیوتر مشغول می شی یا وقتی تو خونه مدام سرگرم تماشای تلویزیون هستی؛ احساس می کنم عشقمون کم رنگ شده!!

 

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۳:٠٠ ‎ب.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]

سلام دوستای مهربونم

مرسی که نگرانم شدین

من فعلا همینجا مینویسم

تا اون درست بشه

هر وقت درست شد حتما آدرسشو میدم و تو اون یکی مینویسم و مطالب و ... رو انتقال میدم رو اون

الان دومینشم ثبت کردم ولی هنوز آماده نیست

همسری خوش قول من معلوم نیس کی آماده کنه

 

دیروز رفتم خونه مامانم

فیلم جشن عقمو گذاشتیم نگاه کردیم بعد من گفتم پاشو بریم خونه عمه کوچیکه رفتیم اونجا 2-3 ساعتی اونجا بودیم و یکم بادمجون هم گرفتم از دست این همسری که بادمجون نمیخوره خیلی وقته من نگرفتم درست کنم ولی دیگه گفتم بی خیال خودم تنهایی میخورم

الانم همشو پوست کردم و میخوام همشو سرخ کنم که هر وقت خواستم آماده باشه

دیگه برگشتیم خونه و همسری اومد شام خوردیم و گفت پاشو باید بریم خونه مجید ( دوستمون) گفتم چرا ؟ میگه نمیدونم زنگ زدن که حتما تا اینجا بیاین!( ما با هم بیشتر صمیمی هستیم تا اون دوست دیگمون اونارو نگفته بودن ) ( الانم که جمع دوستیه 6 نفرمون تبدیل شده به 10 نفر ، خواهر خانم مجید ازدواج کرده  اونا 2 نفر برادر خانم مجید هم ازدواج کرده اونا هم دو نفر دیگه البته خیلی وقته ازدواج کرده ولی تازگیا با ما میان بیرون)ان شالله آبجی خودمم ازدواج کنه که یه جین کامل بشه و بشیم 12 نفرنیشخند


دیگه ساعت 11 از خونه مامانم اومدیم و رفتیم ببینیم چیکار دارن

دیدیم تولد خانومش بوده و کیک گرفتن به ما گفتن بیاین خواهر خانومش و شوهرشم بودن ( برادر خانومش تهران کار میکنه نبودن )

مجید واسه خانومش یه M و E و با یه جفت گوشواره خریده بود

چون تولد مجید هم 14 اردیبهشت بود قرار بود 12 کیک بخرن  که تولد دوتاشون با هم باشه

ما هم دست خالی رفتیم

البته از قبل به خانومش گفته بود که به هستی بگی که اومدن کادو نیارن

کار مارو هم راحت کردن اگه میخواستیم کادوواسه هم بخریم باید هر ماه کادو میخریدیم


الان خرداد سالگرد عقدمونه که همیشه کیک و کادو خودمون دوتا واسه هم میخریم باز تیر تولد شوشویه که کیک و کادو باید بخرم شهریور تولد منه و تاریخ تولد اون دوستای دیگه رو نمیدونم

( تو این مدت خواهر شوهرا اصلا واسه تولد ما دوتا کادو نمیگیرن ولی اونا زرنگن اون بزرگه واسه بچش تولد میگیره مجبوریم بریم اون کوچیکه که تو عقده واسه خودش میگیره اونم مجبوریم بریم و برادر شوشو هم که واسه بچه هاش )

من به جاری و شوشو میگم منم بچه بیارم تلافی میکنم هر سال واسش تولد میگیرم زبان

 

ولی من دیشب به همسری میگم خوب ما هم باید دعوت کنیم بیان ( واسه تولد و ...)میگه نه

آخه ما هر سال با خونواده من این جشنا رو میگرفتیم واسه همین دوست دارم تا آخر همینطوری باشه نمیخوام کس دیگه ای باشه

حالا تا بازم ببینم چی میشه

وای از الان باید به فکر کادو سالگرد عقد باشم 6 خرداد !

چی بگیرم؟؟؟ نظر بدین؟ اونارو هم دعوت کنم؟؟؟ مامانم رو بگم باز خونواده شوشو ناراحت میشه

اه چون نزدیک هم هستیم میفهمن دیگه

ولی احتمالا سالگرد عقد خودمون دوتا باشیم

واسه تولدهم کیک میخرم یکم واسه خونواده شوشو میبرم بقیشم یا مامانم میان یا ما میریم اونجا خوبه اینطوری؟؟؟؟

 

اه چی قاطی پاتی نوشتم

خوب من برم نهار درست کنم و بادمجونارو سرخ کنم

ماچبای بای

 

[ دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]

سلام اعصابم بهم ریخته از دست این عکسا اه

عسارو گذاشتم همون شبی که بهتون رمز دادم

از دست این پرشین بلاگــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

من چون چند بار تو پیش نویس ذخیره کرده بودم دفعه آخری که عکسا دیگه درست شد رمز یادم رفته بود بزارم

بعد رفتیم خونه مامانم و برگشتیم به همسری گفتم لپ تابو روشن کن عکسامونو ببین گذاشتم

چشمتون روز بد نبینه ( همسری مخالف عکس گذاشتنه )

همین که همسری وبلاگو باز کرد و ادامه مطلب زد بدن رمز باز شد

منو میگی داشتم دیوونه میشدم وای خدا جون

حالا تو همین 2-3 ساعت 20تا بازدید داشتم

خدا خودش رحم کنه کسی عکسامو سیو نکرده باشه

دیگه همسری یکم غر زد و ....

منم از اعصابانیت رفتم اون پستو حذف کرده و مثلا رفتم خوابیدم که دیگه همسری بهم چیزی نگه که دیگه از اون روز اصلا حرفشو نزده ( خدا رو شکر )

واسه همین اصلا حوصله نداشتم بیام مطلب بزارم

حالا هم میخوام کلا از این وبلاگ خدافظی کنم

همسری داره برام یه سایت طراحی میکنه و میگه دیگه بی خیال این باش

هر وقت کار همسری تموم شد بهتون آدرسشو میدم

 

بازم شرمنده

بای

 

[ یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]

سلام الان درست 2 ساعت که میخوام عکسارو آپلود کنم مگه میشه .اعصابمو بهم ریخته

 

الان دارم تو یه سایت دیگه امتحان میکنم ببینم میشه یانه

 

[ چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۸:۳٤ ‎ب.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]

یه سلاممممممممممممممممممممممممممممممممِ خیلیییییییییییییییییییییی طولانیییییییییییییییییییییییییی به ازای این چند روز

 

خوبین؟ خوشین؟ خوش میگذره؟

همونطور که بیشترتون گفتین من رفتم مسافرت

جای همتون خالییییییییییییییییییییی بود

خیلی خوش گذشت

خوب حالا یه مختصری از مسافرت بگم

روز یه شنبه ساعت 7 صبح راه افتادیم و از راه دامغان رفتیم پیش به سوی ساری

ظهر چشمه علی موندیم خیلی جای با حالی بود از یه چشمه کوچولو کلی آب میومد و درخت حاجت هم داشت کلی دستمال و نخ و ... بسته بودند

بعد 3-2 ساعت را افتادیم تو را یکم بارون اومد که کلی حال کردیم با اون طبیعت سر سبز و بارون

من دفعه اول بود می رفتم اصلا قسمت نشده بود با مامانم برم اونا چند باری رفته بودن ولی یا به خاطر امتحان یا دانشگاه نتونسته بودم برم

ویلایی که به برادر شوشو داده بودند خود ساری نبود فرح آباد بود نزدیک دریا

تا موقعی که رفتیم اونجا رو پیدا کردیم شد ساعت 7 بعدازظهر

گفتم اونجا احتمالا کرایش گرونه باکلی منت واسه ما ( آزاد حساب میکردن ) گفتن شبی 35 که ما هم گفتیم زیاده و بعد از اینکه رفتیم ویلاشونو دیدیم و وسیله هاشونو گذاشتیم راه افتادیم بریم واسه ما خونه بگیریم من میگفتم چادر بزنیم ولی شوشو قبول نکرد گفت چون تنهاییم امنیت نداره و شب هوا سرد میشه و ...

بعد کلی گشتن نزدیک دریا یه ویلا گیرمون اومد شبی 16 تومن

ولی کلا ما فقط شب تا صبح اونجا بودیم

روز بعد رفتیم بابلسر که به نظر من از ساری بهتر بود رفتیم تو بازار و گشتیم کلی ترشیو سیر داشتن که دهنت آب میوفتاد

ما هر جا میرفتیم نهار و شام بر میگشتیم ویلای برادر شوشو ( ما هم میتونستیم بریم پیششون فقط شب اجازه موندن نداشتیم و باید تا ساعت 9 میرفتیم ) رفتیم نهار خوردیم و بعدازظهر همون ویلای برادر شوشو رفتیم ساحل و قایق پدالی سوار شدیم فک میکردیم بعدازظهر قایق موتوریه ولی وقتی رفتیم دیدیم فقط صبح قایق موتوری بعدازظهر قایق پدالی به همون بسنده کردیم و رفتیم سوار شدیم

روز بعد  قرار بود بریم خود ساری که کنسل کردیم به خاطر قایق موتوری

چه حالی داد سوار شدیم خیلی باحال بود و یکمی وحشتناک وقتی سرعتشو زیاد میکرد یا همش میچرخید

بعدازظهر هم رفتیم خود ساری و یه ساعتی خونه همکار برادرشوشو

روز بعد هم صبح به خاطر قایق موتوری جایی نرفتیم از شانس ما وقتی رفتیم اونجا دیدیم خبری نیس پرسیدیم گفت چون دریا طوفانیه نمیریم


ویلای برادر شوشو همه امکاناتو داشت جای خیلی برزگی بود

پیست دوچرخه سواری ، استخر ، باغ وحش، پارک و صنایع دستی ، آرایسگاه (   البته مردونه ) و ...

رفتیم باغ وحش بزرگ بود و قشنگ چند تا طاووس داشتکه پراشونو باز کرده بودن خیلی قشنگ بود

یه پسر کوچولو بستنی دستش بود و جلو قفس میمونا وایستاده بود که میمونه اومد و بستنیشو گرفت اینقدر خندیدیم

کلی عکس گرفتیم ایشالله عکساشو میزارم

فعلا که مودم خونه دست همون دوست شوشویه که اومد مغازمون موند و حالا روش نمیشه بگیره ازش 

ایشالله اورد همه عکسارو میزارم

دیگه بعدازظهر هم رفتیم روستای اسبوکلا روستاشون خیلی قشنگ و با صفا بود تا شب اونجا بودیم

و روز بعد هم که راه افتادیم که میشد روز پنج شنبه

راه برگشت رفتیم گرگان ظظهر ناهارخوران بودیم و بعد  از جنگل گلستان اومدیم و تو راه موندیم چند ساعتیو شوشو خیلی عجله داشت خسته شده بود میگفت برگردیم و شب نمونیم

قرار بود از راه برگشت بریم مشهد زیارت بعد برگردیم یعنی روز جمعه خونه باشیم که شوشو موافقت نکرد و پنج شنبه ساعت 1بامداد زبان رسیدیم خونه

شوشو خودش رانندگی میکرد میگه 50 کیلومتر مونده رو به زور میومدم چون خودش گفت برگردیم نمیتونست بگه شب بمونیم جایی به خاطر همین اومده

 

در کل خیلی خیلی خوش گذشت یعنی عالی بود

راستی 1 اردیبهشت هم تولد آبجی بود که من در کل یادم رفته بود و مامانم بهم گفت وقتی رفتم خونشون آبجی دانشگاه بود به مامانم میگم تورو خدا بهش نگی من یادم رفته بود

گوشیمم شارژ نداشت همینو بهانه کردم که گوشیم شارژ نداشته نتونستم بهت زنگ بزنم

زودی زنگ زدم به شوشو که میام مغازه پول بگیرم برم کادو بخرم واسه آبجی که گفت ما قبلا کادومونو دادیم منم تعجب کردم کلی فک کردم که خودش گفت ( چند وقت پیش مانیتور آبجی سوخت و رفتن از پیش دوست شوشو یه مانیتور قسطی خریدن که شوشو پولشو داد و آبجی گفت من کم کم بهت میدم و همونجا که شوشو قسط اخرشو داده بود به آبجی گفت دادم ولی تو نمیخواد بدی باشه واسه کادو تولدت  80 بود )

بعد آبجی از دانشگاه اومد و تبریک گفتم و گفتم کادوتو که قبلا دادیم اونم یادش نبود و کلی فک کرد و یادش اومد خیلی خوشحال شد میگه هنوز به فکر بودم با خودم گفتم کِی پولو بدم 

 


چقدر طولانی شد

خوب فعلا بای

ایشالله دفعه دیگه عکس میزارم

[ دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٩:٠٢ ‎ق.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من هستی میخوام تو این وبلاگ خاطراتمو بنویسم که که نمیتونم به کسی اونارو بگم درباره خودم ، همسرم که خیلی دوسش دارم و مشکل اصلی خانواده ی همسری ******************* بعدا نوشت : تصمیم گرفتم کل خاطراتمو بنویسم اعصابم داغون میشد همش خاطرات بد مینوشتم حالا هم خاطرات بد هم خوب ********************* من متولد : 30/06/1369 ********************* همسری جونم : 21/04/1367 ********************* تاریخ آشنایی :15/06/1384 ********************* تاریخ نامزدی :18/11/1388 ******************** تاریخ عقد :06/03/1389 ******************* تاریخ عروسی :فروردین 91 ان شالله ولی روزش مشخص نیست ******************* بعدا نوشت :روز عروسی4 فروردین
نويسندگان
صفحات اختصاصی
لینک دوستان
امکانات وب
فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز


برای نمایش تصاویر گالری كلیك كنید


دریافت كد گالری عكس در وب























Online User