خاطرات بد و خوب من
قالب وبلاگ

سلامممم

خیلی خیلی ممنون از نظراتتون

 

دیگه به معنای واقعی موندم چیکار کنم

خونواده و دوستام و خواهر شوشو ها میکن نرودوره و زمونه خوب نیست نمی ارزه به خاطر درس خوندن زندگیتو خراب کنی و بعد بیای بشینی خونه بیکار

 

نظر بیشتر شماها هم همین بود

تا دیروز محمد میگفت برو ولی الان پشیمون کرده

میگه نمیتونم تحمل کنم برام سخته تو بری و من تنها باشم

 

شهر خودمون دانشگاه علمی کاربردیش فقط کاردانی داره

دانشگاه آزادشم که به خاطر هزینه هاش نمیتونم برم

دانشگاه پیام نور هم کاردانی به کارشناسی مهر ثبت نام داره

تا الان که رای منو زدن و زدین چشمک که نرم و بمونم سر خونه و زندگیم تا ببینم چی میشه

تا 4/6 مهلت ثبت نام هست هنوز فرصت دارم تصمیم بگیرم

[ چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]

سلام دوست جونیا

 

از امروز ثبت نام کاردانی به کارشناسی شروع میشه

 

حالا من موندم بین دو تا انتخاب رشته

 

علوم آزمایشگاهی دامپزشکی

یا

علوم آزمایشگاهی پزشکی؟

 

علوم آزمایشگاه دامپزشکی فقط مشهد هست که نزدیکترین به شهر ماست و من میتونم برم

ولی آزمایشگاه پزشکی  دو تاشهر یکی مشهد و یکی هم یه شهر   دیگه که نزدیکه

 

حالا من موندم چه بکنم

 

محمد و آبجی میگن پزشکی

من میگم احتمال قبول شدنم کمه ولی اون رشته خودم احتمالش بیشتر

ولی از یه نظر اینکه برای دامپزشکی کاری نیست ولی  پزشکی یه امیدی هست

 

حالا ممنون میشم شماهم نظراتتونو بزارین

 

سختیش هم اینه که باز باید 2 سال دوریو تحمل کنم و  فوقش هفته ای 2روز خونم

برای محمد هم خیلی سخت میشه

نمیدونم کار درستی میکنم که میخوام برم و تنهاش بزارم یا نه؟؟؟ اینم یکی دیگه از مشکلات

 

 

 

[ سه‌شنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]

چند روزه با محمد داریم دو دوتا 4 تا میکنیم ببینیم برم علوم آزمایشگاهی دامپزشکی  مشهد درس بخونم بهتره یا کامپیوتر شهر خودمون

 

چند بار تو سایت اداره دامپزشکی پیام فرستادم که زمان استخدامتون کی هست؟ رشته  مارو میخواین؟ که  جواب ندادن

 

الان دوباره فرستادم

جواب داده که زمانش معلوم نیست و رشته شما تو لیست مشاغل مورد نیاز نیست

اعصابم در حد تیم ملی داغون شده

منم نوشتم که چرا این رشته ها رو تو دانشگاه تدریس میکنین؟ وقتی هیچ کاری نیست؟

من همه امیدم به اداره دامپزشکی بود  که اونم هیچ

اگه رشته ما تو اداره دامپزشکی استخدامی نداشته باشه پس کجا باید دنبال کار باشیم؟؟؟
برای خودم متاسفم که دو سال وقت و هزینمو تلف کردم
دیگه جواب ندادن
چندروزه دلمو خوش کردم که از اول مهر اگه قبول بشم برم دانشگاه ولی با این جوابشون فک نکنم برم .  الکی برم وقتمو تلف کنم که یه مدرک بگیرم اه

 

 

 

[ شنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]

سلاممممممممممممممم

بالاخره بعد  از 1 سالو 4 ماه دوندگی

چشممون به جمال پروانه کسب روشن شد

[ شنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ٩:۳۳ ‎ق.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]

سلام

خوبین؟

خوب بقیه ادامه مشهد رفتن ما

ساعت 10 مین به 6 بیدار شدم ( فک کنین من که تازگیا اینقدر خوابالو شدم چه جوری ساعت 6 پاشدم ؟) چایی  گذاشتم و مامانی هم قبل از من بیدار شده بود دیگه تا 6.30 آماده شدیم و زنگ زدم با آزانس رفتیم تا ترمینال و تا موقعی که اتوبوس راه افتاد شد 7.20

ساعت 8.45 رسیدیم بهشت رضا ( مامانم قبلش به راننده گفت بهشت رضا نگه دارین آخه سر راه بود وگرنه باید میرفتیم ترمینال با تاکسی یا اتوبوس میومدیم بهشت رضا )

تا ساعت 9.30 سرخاک مامان بزرگم نشسته بودیم و دعا خوندیم . قبر مامان بزرگه من نزدیک غسل خونس هر دفعه که رفتیم مرده میوردن این دفعه 2 تا بود ناراحت

 

یه چیز جالب اینه که مامان بزگه من سال 50 مرده که مامان من نزدیک 2 سالش بوده ( مامانم متولد 49 ) حالا اینا رو قبر بنده خدا زدن وفات : 1335

یعنی هر چی دلش خواسته زده  مامانمو میگم یعنی 14 سال قبل از اینکه تو به دنیا بیای مامان جون فوت کردهنیشخند

دیگه زنگ زدم به عاطفه ما میخوایم از بهشت رضا راه بیفتیم میایم گاراژداران تو هم بیا با هم بریم میگه اوکی 30 مین دیگه اونجام

ما هم با اتوبوس رفتیم نزدیک 30 مین منتظر خانوم ( فک کنین 30 مین منتظر بودیم نزدیک 20 مین هم تو راه بودیم )

عاطفه خانوم همیشه بدقوله

دیگه نزدیک 11 بود اومد ( ماشینش ماتیز سفیده ) پیاده شد بعد از احوالپرسی سوار شدیم پیش به سوی دانشگاه .

اول رفتیم امور مالی شماره دانشجویی رو گفتم زد میگه چون دیر اومدی رفته تو بایگانی برو آموزش بهشون بگو تا درست کنن بعد بیا

رفتیم پیش آقای ..... میگم مدرکمو میخوام و واسه تخفیف شهریه گفتن سایتو باز کنین ! میگه حالا چقدر هست؟ میگم 84000 تومن

با خنده میگه برو خانوم .... این پولا ارزش نداره الان دانشگاه بودجه نداره

منم با خنده جوابشو میدادم

گفتم عیب نداره آقای ...واسه من همینم ارزش داره

دوستم میگه چی میشه شما واسه 1000 تومن پول شهریه رو کم میریزیم میگن حتما بریزین تا بعد کارت ورود به جلسه رو بدیم

میخنده

 

میگه برو پرونده تو از بایگانی بیار ببینم مدارکت کامله

گرفتم و اوردم میبینم منظورش از این که مدرکتون اومده همون گواهی موقت بوده که من خیلی وقت پیش گرفتم . میگم من که اینارو گرفتم میگه خوب پس همینه دیگه میگم اصلش میگه برو معلوم نیس کی بیاد

میگه سایتو برام باز کنین باز میفرسته پیش یه آقایی که جدید اومده و من نمیشناسمش

رفتم برای اون توضیح دادم گفت اوکی شد

رفتیم امور مالی میبینیم در اتاقو بستن در میزنیم و وارد میشیم میبینیم بعلههههههههه این دو تا خانوم ساعت 12 ظهر دارن صبحونه میخورن

میگه ببخشید میشه 10 مین دیگه بیاین از صبح شلوغ بوده نتونستیم صبحونه بخوریم

من و عاطفه یه نگاهی به هم کردیم و گفتیم باشه و برگشتیم

عاطفه امور فرهنگی کارداشتی رفتیم و به مامانم یه سر زدیم تو محوطه دانشگاه نشسته بود بعد رفتیم سلف دیدم تغییر دکوراسیون دادن و سه تا رانی گرفت و خوردیم و برگشتیم امور مالی و پولمو گرفتمخنده

چند تا از عکسامو با خودم برده بودم نشون عاطفه دادم

از عاطفه اصرار از مامانه من انکار که نه مزاحمتون نمیشیم

عاطفه میگفت میبرمتون حرم زیارت کنین بعد بریم نهار خونه ما باز میرسونمتون ترمینال که مامان قبول نکرد و عاطفه هم مارو تا حرم رسوند و رفت

تو راه کلی از کارایی که با هم میکردیم حرف زدیم و گفتیم جای سعیده خالی

دیگه وقت اذان رسیدیم حرم و بعد از نماز و زیارت ساعت 2.30 از حرم اومدیم بیرون و رفتیم ساندویچی نهار خوردیم و برگشتیم خونه

اینقدر خسته شده بودم که حد نداشت

دیگه باز من رفتم خونه مامانی بعد از شام هم با محمد برگشتیم خونه

گفتم فردا تلافیش در میارم تا 12 میخوابم ولی محمد کارداشت من مجبور شدم ساعت 8 باهاش برم مغازه

رفتیم مغازه محمد میگه فک کنم ثبت احوال استخدامی داره ببین هست ؟ شرایطشو پرینت بگیر

ولی خودش اومد نشست پشت سیستم و سایت اداره ثبت احوال

چشمش افتاده به قسمتی که اگه شناسنامه گم کردی که آقای  حواس پرت ما از وقت انتخابات نماینده مجلس معلوم نبود شناسنامشو کجا انداخته با کارت ملی

چند روز پیش هم رفتیم درخواست المثنی کردیم که 20 تومن خرج رو دستمون گذاشتت

محمد همین که شماره شناسنامه شو زد دیدیم بعلههههههههههههه شناسنامش پیدا شده و باید بره اداره ثب احوال

دیگه اون رفت به کاراش برسه منم مغازه بودم تا 12 که محمد اومد و من برگشتم خونه که نهار درست کنم

مادر شوهر و دو تا خواهر شوشو کوچیکا رفتن تهران خونه برادر و خواهرش

دیگه واسه پدر شوشو هم نهار درست کردم که نیومد بالا گفت خواهر شوشو نهار درست کرده .

دیروز بعدازظهر هم باز رفتم مغازه و ساعت 10 اومدیم رفتم در خونشون که بگم بیاد بالا شام بخوره که کسی نبود

امروز هم به پدر شوشو زنگ زدم که نهار بیاین بالا گفت نه از دیشب غذا اضاف اومده همونو میخورم میگم خوب بیاین دیگه میگه خواستم بیام خبرت میکنم

 

الان هم میخوام برم مرغ درست کنم

فعلا بای

 

[ چهارشنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]

بالاخره بعداز 1سال و 4ماه فارغ التحصیل شدن میخوام برم مدرکمو بگیرم

با مامان جون میریم مشهد

اول میریم بهشت رضا ( سرخاک مامان بزرگم ) بعد میریم دانشگاه که دوستم عاطفه از یه مسیری میاد دنبالمون و با ماشین اون میریم و اگه باهامون بیاد حرم که با اون میریم وگرنه خودمون آخه روز بعدش امتحان داره شاید نیاد

 

امرزو زنگ زدم عاطفه که فردا 100% میام میگه تو همش زنگ میزنی که میای بعد پشیمون میشی میگه نه فردا حتما میام

میگه بیا پولتو از دانشگاه بگیر چرا اینا بخورن

آخه من شاگرد دوم کلاس بودم خودش شاگرد اول .وقتی رفتم واسه تسویه حساب گفت هنوز تخفیف شهریه ها از تهران نیومده بعدا بیا

میگم اونا بعد از یه سال و خورده ای به من پول میدن مگه؟

حالا میریم نزدیک 100 تومن شده خیلی کمه واسه عاطفه شده 195

راستی میخوام کاردانی نرم افزار شرکت کنم

آخه رشته من باید برم مشهد که سختمه برم و بیام و پول خوابگاه و هزینه ها زیاد میشه

محمد میگه برو همینجا فوق دیپلم بگیر ( علمی کاربردی ) که امروز زنگ زدم گفتن 15 واحد عمومی داری که تطبیق میخوره 60 واحد هم میمونه که اگه برم ایشالله 3 ترمه تموم میکنم .

البته اینا در یه صورت اتفاق میفته:

چندین روز پیش زنگ زدم اداره دامپزشکی شهرمون رشتمو گفتم و مدرکمو گفت با رئیس صحبت کن وصل کرد منشیش جواب داد که نیس نیم ساعت دیگه زنگ بزنید من یادم رفت و بعد از چند روزش زنگ زدم گفتم میخوام بارئیس صحبت کنم یه مرده دیگه بود میگه چیکارش داری میگم واسه استخدامی میگه تا آخر خرداد اعلام میکنن میخوان نیرو بگیرن سایت اداره رو چک کنید تو اطلاعیه ها میزنن

منم از اون روز چک میکنم فقط نوشتن که میخوان نیرو بگیرن ولی زمان و رشته نزدن

اگه اینجا استخدامی داشته باشه که نمیرم نرم فازر رشتمو خیلی دوست ددارم اگه نخواسته باشن میرم

راستی رشتمم واسه اونایی که یادشون رفته یا نمیدونن

فرآورده های بیولوژیک ( زیر گروه دامپزشکی یعنی مربوط به آزمایشگاه )

 

دعا کنین همین اداره دامپزشکی رشته منم بخواد.

 

به آبجی اس زدم که بیاین اینجا تا من و مامان میخوایم صبح زود بریم راحت باشیم که گفت اوکی میایم

من غذا لوبیا پلو درست کردم . یکم زیادی درست کردم که اگه همسری فردا نهار نرفت خونه مامانش بخوره

حالا نمیدونم برم دوباره درست کنم یا نه؟نیشخند

 

فعلا بای

[ یکشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ٩:٠٥ ‎ب.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]

سلام

وای نمیدونم این روزا چم شده صبحها نمیتونم از خواب پاشم تا ساعت 11.30-12 میخوابم اه. هر کار میکنم نمیتونم از تخت جدا شم انگار چسبیدم خودم دیگه خسته شدم

دیروز شوهر عمه جان زنگ زدن که خونه این؟ منم خونه مامانم بودم و محمد هم مغازه گفتم آره الان میرم خونه شما بیاین دیگه بامامانم اومدیم خونمون و  بالاخره تشریف اوردن و کارای لوله کشی لباسشویی رو انجام دادن.

چون فاصلش با فاضلاب زیاد بود کابینتارو سوراخ کردن و لوله فاضلاب کشیدن

تمام وسایل کابینتای پایین رو خالی کردیم با کمک مامان جون دستش درد نکنه با من اومد

آشپزخونه به گند کشیده شد

محمد هم از مغازه اومد و ساعت 5 نهار خورد

دوستامون زنگ زدن بریم بیرون محمدم گفت اوکی

دیگه تاموقعی که تموم شد و با کمک مامان آشپزخونه رو شستیم و وسایل رو مرتب کردیم شد ساعت 8

محمد هم که  ماشالله اصلا کمک نکردن و منم ناراحت شدم

اونم رفت بستنی خرید اورد جاتون خالی با مامی جون خوردیم و مامان رو رسوندیم خونه و خودمونم رفتیم خونه دوستمون ساعت نزدیک 9رفتیم بیرون

من و همسری هم رفتیم بدمینتون بازی کردیم من عاشق بدمینتونم همیشه میریم بیرون بازی میکنیم

دیگه شام خوردیم و ساعت 11.30 اومدیم خونه و خوابیدیم

صبح همسری رفت مغازه ساعت 8.30 زنگ زده که کلیدای مغازه رو با آزانس بفرست میگه کلیدِ من شکسته

منم دسته کلید خودمو فرستادم دوباره پیش به سوی خواب تا ساعت 11.45

وقتی پاشدم سرم گیج میرفت اینقدر حالم بد بود .

ساعت نزدیک 2 محمد جون اومد و نهار خوردیم و همسری رفت حموم منم فیلم دیدم و ساعت 5 خونه هارو جارو زدم و منتظر دوست جونی بودم بیاد بریم خونه اون دوستمون که بچش به دنیا اومده بود

الهی اینقده ناز بود و خوابالو . همش خواب بود .

ساعت 8.30 هم اومدم خونه.

یه سری هم به خونه مادر شوشو زدم و چایی خوردم و اومدم بالا

شام هم سیب زمینی درست کردم و مشغول نوشتن از اونا یادم رفت یکمش سوخت

منم رب زدم تا دیده نشهزبان

 

فعلا بایبای بای

راستی میخوام امشب برم دو چرخه سوارینیشخند

[ شنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ٩:٥۱ ‎ب.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]

سلام سلام صد تا سلام قهقهه

چیه خوب ؟ میدونم تنبل شدم ولی چیکار کنم این رمان ها دست از سر من بر نمیدارن

نزدیک یه سال بود که ترک کرده بودم ها ولی باز این آبجی جون رو مخ من راه رفت که فلان رمان و خوندی؟!خیلی قشنگه ها  و اینگونه شد که من معتاد شدمخوشمزه

خوب از این چند روز بگم :

روز شنبه که مثل بقیه روزها گذشت( توضیح جامع و کامل و داشتین؟از خود راضی )

روز یک شنبه : من و همسری رکورد خواب رو زدیم  حدس بزنین تا ساعت چند خواب بودیم؟؟؟؟؟؟

 

خوب تا ساعت 12.30 ظهرابلهتشویق   با  اعتماد به نفس کامل پاشدیم و بعداز حموم رفتن اومدیم نشستیم صبحونه خوردیم با چای شیرین خوشمزه

ساعت نزدیک 3 هم همسری رفت مغازه که هارد کامپیوترا رو عوض کنه و ویندوز جدید نصب کنه

من نشستم پای لپ تاب و رمان خوندن و سر زدن به شما

ساعت نزدیک 5 هم با نجوا جونم چت کردیم تا نزدیک 8 اوهنیشخند           ( مرسی نجوا جون بابت کمکت همه چی اوکی شد )

که اگه شوهر عمه جان تماس نمیگرفتن هنوز در حال چت کردن بودیم

شوهر عمه کوچیکه لوله کش هستنعینک و از وقت عروسی قرار بوده بیان و لوله کشی لباسشویی رو انجام بدن که زنگ زدن خونه این بیام ؟ و بالاخره ساعت 8.20 دقیقه تشریف اوردن

من رفتم استقبال میبینم دست خالی میگم ممد آقا( از بچگی همینطوری صداش زدم عادت دارم چشمک ) چرا وسیله هاتونو نیووردین؟ میگه بزار بیام ببینم چی میخواد چه اندازه بعد یه روز دیگه میام !

که بعد از بازرسی های به عمل آمده تصمیم به این شد که کابینتهارو سوراخ کنیم برای لوله فاضلاب

مادر شوهری هم قبل از عید ماشین لباسشویی جدید خریدن ولی وصل نکردن و قرار بود شوهر عمه من که اومد واسه اونا هم درست کنه رفتیم خونه مادر شوشو رو دید

قول داد2-3 روز آینده بیاد منم گفتم عیب نداره رو این 2 ماه که نیومدین مژهمیگه به خدا من فکر کردم دیگه وصل کردین ( آخه چند وقتی بود یعنی نزدیک 1 ماه یه ساختمون تو مشهد برداشته بودن که کار لوله کشی با ایشون بود و فقط آخر هفته میومد ) اونروز مامان گفته هنوز وصل نکردن و منتظر شمان

بعد از رفتنشون همسری اومد( قبلش اس زده بود که دوستامون امشب میان ) و قرار بود بریم بیرون پیتزا بخوریم که همسری گفت دیر میشه تا بخوایم بریم و برگردیم اونا میان زشته نباشیم دیگه  منم شام درست نکرده بودم و مجبور شدیم کالباس و خیار شور با گوجه بخوریم زبان

ساعت 10 شد دیدیم اینا نیومدن به محمد گفتم پاشو بریم میوه بخریم . رفتیم میوه خریدیم و که زنگ زدن کجایین ما دم در  خونه شماییم که منم گفتم دو دقیقه وایستین اومدیم

جاتون خالی بود یه ساعتی بودن و رفتن .منو همسری هم نشستیم فیلم دیدم و نزدیک ساعت 1 رفتیم خوابیدیم

و این از یه شنبه

ببخشید دیگه طولانی شد هاکلافه  اعصبانی نشین  هنوز دوشنبه مونده قهقهه

دوشنبه : همسری ساعت 9 رفت مغازه منم خوابیدم تا ساعت 11.30 کار همیشگیم همینه خیلی زود که بیدار بشم ساعت 10.30 به خاطر فیلم خانواده کمبل ( تکراریه ولی شبکه 2 میزاره )

بعد هم نهار درست کردن و اومدن همسری و نهار خوردن خیال باطل و تماشای فیلم و نشستن همسری پای لپ تاب و میوه خوردن و رفتن خونه مامانم ( دیدین چه خلاصه گفتم مژه)

با مامان و آبجی جون رفتیم خونه مامان بزرگم ( مامانِ  باباجونم)  همه پسراشو دور خودش جمع کرده خونه هاشون 2 دقیقه با هم فاصله داره

داره سعی میکنه مامان و بابای منم ببره پیشه خودش ولی هنوز که موفق نشده میگه اینجا خونش بهتره اونجارو بفروشین بیاین اینجا

تا ساعت 8 اونجا بودیم و برگشتیم ( خونه مامانم تا اونا 20 دقیقه راهه )

آبجی مشغول شام درست کردن بود که تلفن زنگ خورد

همسری بود میگه من برم با دوستام بیرون ( مجردن ) جلال روز آخرشه و میخواد بره سربازی

من : نهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ  باشه دفعه بعد

محمد : پس پاشو بیا مغازه با هم بریم بیرون

من :خجالت مطمئنی؟؟؟؟

محمد :آره تا نیم ساعت دیگه اینجا باش

من : باشه حتما بای

( وقتی منو میرسوند خونه مامانم بهش گفتم گفت اگه مغازه خبری نبود زنگ میزنم بیا بریم )

رفتیم یه دور زدیم و حاصل اون شد 2 تا تاپ خوشگل نیشخند و دوباره برگشتیم خونه مامانم و شام خوردیم ولی چون ماشین نداشتیم محمد حوصلش نیومد بریم خونمون و این شد که بعد  از 76 روز مثه قدیما رفتیم تو اتاق خوابمون خوابیدیم خیلی خوب بود لبخند


الان که همسری باید میرفت جایی کارداشت و منم مغازم

خوب شرمنده طولانی شد

 

-------------------------------------

پریسا جون من الان کابینتمون ( کافی نت ) هستم پاشو بیا که یه شوهر خوشمل برات پیدا کنمخنده

 

راستی اون  سمانه جون ( سمانه و صادق ) دیگه سر کار نمیاد واسه همین آپ نکرده نگران نشین

 

خوب برم که هنوز کتک نخوردم بایبای بای

 

 

[ سه‌شنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ۸:٤۱ ‎ق.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]

من نرفتم

 

امروز صبح ساعت 5 همسری و مامانشو خواهر شوشوگرام با بچه هاشو و خواهر شوشو که عقده و خواهر شوشو کوچیکه رفتن

اون خواهر شوشو هم که کلاس پنجمه نرفت و موند پیش من

گفتن جا نیست تو نمیخواد بیای

منم میخواستم برم خونه مامانم که به خاطر خواهر شوشو نرفتم حالا باید تا 2-3 روز جایی نرم ناراحت

 

این خواهر شوشو دختر خوبیه دوسش دارم ولی نمیدونم چرا حوصلشو ندارم و فک میکنم مزاحمه گریه

 

راستی بچه دوستم به دنیا اومده خیلی براش خوشحالم ایشالله تا آخر هفته میرم آخه الان خونشون شلوغه فامیل و آشنا میان ما آخر میریم  رفتم برای دخمل کوچولوش یه سارافون صورتیه کتان خوشمل خریدم اینقده نازه

به محمد میگم کی واسه نی نی خودمون از این لباسای خوشمل خوشمل بخرم

میخنده میگه ساله دیگهزبان

[ جمعه ۱٢ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ٩:٥٧ ‎ب.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]

سلام دوست جونیا خوبین؟

 

همین یه ساعت پیش خبر دادن که عموی همسری فوت شده

من اصلا تا حالا ندیدمشون

چند ساله که مریضه و مشهد زندگی میکنن

 

فقط برای عروسیه ما اومده بودن که من فقط خانومشو دیدم و بعد از عروسی هم زود رفتن نشد من ببینمشون

 

پدر شوشو تا زنگ زدن و خبردار شد رفت

تاوقتی آدما زندن قدر همو نمیدونن . تاوقتی خدابیامرز زنده بود و من دو ساله عروس این خانوادم ندیدم یه بار برن از اون بنده خدا سر بزنن حالا..... چه فایده

 

فردا ایشالله میریم مشهد

نمیدونم کی برمیگردیم

اومدم خبر بدم و برم

الانم خیلی حالم گرفتس احتمالا برم پیش همسری

فعلا بای

[ پنجشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ٧:٤٥ ‎ب.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]

سلام خوبین؟؟؟؟

چند روزی هست حوصله آپ کردن نداشتم ( فعلا سرگرم رمان خوندنم که تو این چند روز رمان نوتریکا 1و2  ، قمار سرنوشت ، زندگی غیر مشترک ، خوندم )

از جشن دونفرمون بگم

قرار شد خودم کیک درست کنم که برای ذفعه اول خوب بود ( کیکو سه قسمت کردیم یه قسمت خودمون یه قسمت مادر شوشو یه قسمت هم مامانه خودم ) شام هم قرار بود من برنج درست کنم و محمد جون هم کباب بخره و بیاره

منم آماده شده بودم و منتظر اومدن همسری قبلش داشتیم چت میکردیم بهش گفتم خواستی بیای قبلش خبر بده و کباب هم یادت نره !

اما خبر که نداد هیچ وقتی اومد دیدیم دستش هیچی نیست تعجب کردم گفتم شاید رو پله ها گذاشته میخواد اذیت کنه ولی وقتی گفتم خریدی با تعجی کامل گفت چی ؟؟؟؟؟؟ منم ناراحت شدم و بهش گفتم 

 

قرار شد باهم بریم بخریم و بیایم

به محمد گفتم پس بیا کیک بخوریم بعد بریم بیرون

دیگه کیک و اوردم دو تاشمعم گرفته بودم

شد دوساله که رسما ماله هم شدیم خیلی خوشحال بودم

روز قبلش رفته بودم واسه همسری یه جفت کفش All Star  سفید طوسی خریده بودم و به یه فلاکس چای خریدم واسه مغازه  ( صبح آب جوش میبره تا شب همش چایی میخوره نیشخند )

اینم عکسش ( البته اینو از اینترنت گرفتم ولی دقیقا همینه )

http://giftstalk.com/images/detailed/2/GT905008_big1.jpg

 

 

محمد میدونست میخوام فلاکس واسش بخرم واسه همین همون روزی که خریدم بهش دادم و الکی گفتم همین کادوته چیزی نگفت تشکر کرد.زبان

ولی شب بعد از کیک کفشارو کادو کرده بودم اوردم واقعا تعجب کرد و کلی خوشحال شد از خود راضی

گفتم حدس بزن که همون اول حدس زد و گفت کفشه !

میگه تازه میخواستم بگم برو برام کفش بخر ( محمد تا حالا خودش کفش نخریده میگه سلیقم تو کفش خوب نیست تا وقتی مجرد بوده یا با دوستش میرفته یا آبجیش الانم که من )

کادوی منم که قبلا داده بود با این حال 50 تومنم بهم داد زبان


بعد از خوردن کیک مانتو پوشیدمو پیاده رفتیم تا کباب بخریم که نزدیک 1 ساعتی رفت و برگشتمون طول  کشید

روز بعدش هم نهار رفتیم خونه مامانم و کیکشونو بردم و تا بعداز شام اونجا بودم

دیروز هم برادر شوشو با خانوم و بچه ها اومدن خونمون و دیشب قورمه سبزی درست کردم وقتی محمد از مغازه اومد رفتیم بیرون شام خوردیم تا ساعت 12 هم کلی بازی کردیم خیلی خوش گذشت( البته خواهر شوشو که عقده و اون دو تا کوچولوهارم بردیم )

 

اومدیم اینقدر خسته شده بودیم ظرفارو همینطوری گذاشتیم و رفتیم بخوابیم

از صبح هم که بیدار شدم اینقدر خونه بهم ریخته بود مرتب کردم و ظرفارو با جاری شستیم و هر چی اصرار کردم نهار بمونین  نموندن و رفتن خونشون

 

نهار هم غذاهای دیشبو خوردیم  هنوز ظرفارو نشستم ( تنبل شدم ها )

از وقتی هم که هسری رفته پای لپ تاب دارم رمان میخونم تموم شد


خوب فعلا بای

 

 

[ یکشنبه ٧ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ٦:٥۳ ‎ب.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]

سلام خوبین دوست جونیا؟

دلم براتون تنگ شده بود

این چند روز اصلا خونه نبودم همش میرفتم خونه مامانم نیشخند

چه خبرا؟؟

 

دیروز رفتم خونه یکی از دوستان دوران دبیرستانم حاملس ماه آخرشه

الهی همچین گرد شده بود اینقدر بامزهخنده

میگه خیلی سختمه نمیتونم راه برم  13 خرداد به دنیا میاد دخمل شیطونش

 

دیروز صبح هم که کلا مغازه بودم خیلی وقته اینقدر زیاد تو مغازه کار نکرده بودم کلی خسته شدم

راستی همسری جون کادو سالگرد عقدومون زودتر داد واسم دوتا النگو خریدزبان

 

 

میخوایم یه جایی سرمایه گذاری کنیم دعا کنین خب باشه

با برادر شوشو میخوایم شریکی پول بزاریم

نفری 2 تومن بزاریم و ماهی 60 تومن قسط بدیم تا 4 سال

آخر 4 سال میشه 4 میلیون کل پولمون ولی خوبیش اینه که این طرح از طدف کارشونه و اونام 4 تومن میزارن رو پول ما

که کلا بعد 4 سال 4 تومن ما پول دادیم 4 تومن برادر شوشو و 4 تومن هم از طرف کارش و آخر 4 سال 25 میلیون بهمون میدن

که میشه نفری 12500000

خیلی خوبه

ولی چون پول دادیم واسه فتو کپی زیاد پول نداریم احمتمالا گردنبندمو بفروشم لبخند

 

از صبح هم که پاشدم داشتم تایپ میکردم و الان تموم شد ایمیل کردم واسه همسری

همسری جونم هم که پررو شد یه مت دیگه فرستاده میگه پاورپوینت درست کن واسه بعدازظهر قول دادم

دیگه منم از خونه دارم کار میکنم و کمک میکنم به آقای همسر

 

 

جقدر چرت و پرت نوشتم ها

خوب برم دیگه بیشتر از این خراب نکنم

نیشخند

 

خوب فعلا بای

 

 

[ دوشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من هستی میخوام تو این وبلاگ خاطراتمو بنویسم که که نمیتونم به کسی اونارو بگم درباره خودم ، همسرم که خیلی دوسش دارم و مشکل اصلی خانواده ی همسری ******************* بعدا نوشت : تصمیم گرفتم کل خاطراتمو بنویسم اعصابم داغون میشد همش خاطرات بد مینوشتم حالا هم خاطرات بد هم خوب ********************* من متولد : 30/06/1369 ********************* همسری جونم : 21/04/1367 ********************* تاریخ آشنایی :15/06/1384 ********************* تاریخ نامزدی :18/11/1388 ******************** تاریخ عقد :06/03/1389 ******************* تاریخ عروسی :فروردین 91 ان شالله ولی روزش مشخص نیست ******************* بعدا نوشت :روز عروسی4 فروردین
نويسندگان
صفحات اختصاصی
لینک دوستان
امکانات وب
فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز


برای نمایش تصاویر گالری كلیك كنید


دریافت كد گالری عكس در وب























Online User