خاطرات بد و خوب من
قالب وبلاگ

سلام دوست جونیا

مرسی بابت تبریکاتون

 

خوب اول بگم رفتم واسه شوشو پیراهن قهوه ای کرم خریدم

شمع + وسایل تزئینی+ بادکنک

امشب یه جشن دو نفره میگیرم  میخوام سوپرایزش کنم

---------------------------------------------------------------------

 

خوب من چند سالی هست که لوزه دارم

چند باری رفتم دکتر گفتن انقدر بزرگ نیست که واجب باشه عمل کنی بازم هر طور خودت میخوای

که منم بالاخره تصمیم گرفتم برم عمل کنم

دیروز رفتم دکتر برام آزمایش نوشت ( آزمایش قبل از عمل ) گفت جوابشو بیار تا برات نوبت بزنم

امروز از صبح با آقای همسری رفتیم آزمایشگاه انقدر شلوغ بود دیگه نوبتمون شد

یه سرنگ بزرگ پر خون گرفت ازم واسه سه تا آزمایش

گفت احتمالا جوابش امروز آماده بشه

اگه آماده نشه میفته واسه هفته دیگه چون دکترم میخواد بره مشهد ( یه مطب اینجا داره یه مطب مشهد )

 

راستی آخر هفته هم عروسی دعوتیم ( عروسی دختر عموبا پسر عمم)

 

اینم از خبرای این روزا

 

راستی من یکم استرس دارم

میدونم هیچ ترسی نداره ها ولی ....

پارسال دختر عموم و پسر عمم پیش همین دکتر لوزه هاشونو عمل کردم

میدونین وقتی لوزه داری نفس گشیدن از راه بینی سختهو باید از دهنت نفس بکشی و بینی هات همیهشه گرفتس جوری که همه فک میکنن یه سره سرماخورده ای

 

یه ساعت دیگه هم میخوام برم آرایشگاه

 

 

[ سه‌شنبه ٢٠ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۸:٤۱ ‎ق.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]

سلام دوست جونیا

 

 

چهارشنبه تولد محمد جونمه

اصلا نمیدونم کادو چی بخرم( شاید یه پیراهن یا تی شرت قهوه ای بخرم که با مانتو خودم ست بشه )

 

کمک کنید ، پیشنهاد شما چیه؟

 

خودش میگه من کیک و جشن نمیخوام

ولی میخوام سوپرایزش کنم

خودم کیک درست کن

 

[ شنبه ۱٧ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]

سلام دوست جونیا خوبین؟

از روز 2 شنبه مهمون داری میکنم تا همین 30 مین قبل

برادر شوشو با خانواده اومده بودن

الان اینقدر خستم که حد نداره

فقط اومدم بگم حالم خوبهنیشخند نگرانم نشین خجالت

 

فعلا بای

[ پنجشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]

سلام دوست جونیا خوبین؟ خوشین؟؟؟

 

پنج شنبه بعدازظهر خبر دادن که پسر عمه شوهری که 32 سالشه و سه تا بچه داره ( بچه کوچیکش 6 ماهشه پسرِ ، اون دو تای دیگه هم دختر ) فوت شده

همسری اینقدر دپرس شد که حد نداره

 میگن خواب آلود بوده داشته میرفته روستا خونشون که چپ کرده و چون کمربند نبسته و شیشه شکسته و پرت شده بیرون و در جا مرده . خدا رحمتش کنه

صبح جمعه ساعت 7 پاشدیم و اماده شدیم که بریم بهشت .... از اونجا غسل بدن و مهمونا بیان بریم  روستا ی شوشو ( خونش تو روستا بوده ). توراه داشتم فک میکردم که حضرت عزرائیل افتاده به جون این خاندان خدا نفر سومی رو به خیر کنه

تا ساعت 11.30 اونجا منتظر بودیم بعد رفتیم روستا شون خیلی خیلی شلوغ بود

میگن آدم مهربونی بوده ( من که یه بار دیدیمش )

دختر بزرگش و خانمش خیلی گریه میکردن

رحمم اومد به اون پسر کوچیکه که یتیم شد و هیچ خاطره ای از باباش تو ذهنش نداره

 

خدا برای هیچکس نیارهاسترس

[ شنبه ۱٠ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۸:٥۱ ‎ق.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]

سلام

 

 

این روزا اصلا حوصله ندارم بیام بنویسم

 

خبر خاصی نیست


فقط روز دو شنبه مادر شوشو بعد از 2 هفته از تهران برگشت و واسه منم یه لباس خوشگل اورد

 

دیروز هم رفتم خونه مامانم سبزی پلویی خریدیم و پاک کردیم و امرزو صبح من رفتم مغازه زحمت خرد کردنش هم به گردن مامان جونی افتاد

 

 

نمیدونم چرا اینقدر بی حوصله شدم .هوا خیلی خیلی گرمه

 

 

راستی امیدوارم یه روز از این تصمیمی که گرفتم پشیمون نشم ( رفتن به دانشگاه )

 

فعلا بای

 

[ چهارشنبه ٧ تیر ۱۳٩۱ ] [ ٥:٠٥ ‎ب.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]

سلام دوست جونیا خوبین؟

مرسی از نظراتتون

 

دیگه تصمیم قعطی شد به نرفتن من و موندن در کنار محمد

 

قرار شده  کاردانی به کارشناسی پیام نور با محمد شرکت کنیم

محمد میگه تو هم کامپیوتر بخون حالا اگه رشته خودمو داشته باشه که همون وگرنه کامپیوتر

 

محمد میگه تو پیش نیاز بهت خیلی میخوره من یه ترم از تو جلو میفتم ( نه که  بچه خیلی درساش خوبه و زرنگه ) و از ترم بعد با هم میخونیم

میگم تو پیام نور بخونی یه 7-8 ترمی طول میکشه تا تموم کنینیشخند

میگه من بهت عملی ها رو کمک میکنم تو هم تئوری

میگم نه که پیام نور خیلی عملی داره  میگه همون تخصصی 

میگم حالا خودت یاد بگیر نمیخواد  به منم یاد بدیزبان

 

 

این چند روز اصلا حس آپ کردن نداشتم و بیشتر مغازه بودم

الان هم مغازم محمد رفت کارداشت

 

خوب فعلا بای

[ شنبه ۳ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۸:٥٥ ‎ق.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من هستی میخوام تو این وبلاگ خاطراتمو بنویسم که که نمیتونم به کسی اونارو بگم درباره خودم ، همسرم که خیلی دوسش دارم و مشکل اصلی خانواده ی همسری ******************* بعدا نوشت : تصمیم گرفتم کل خاطراتمو بنویسم اعصابم داغون میشد همش خاطرات بد مینوشتم حالا هم خاطرات بد هم خوب ********************* من متولد : 30/06/1369 ********************* همسری جونم : 21/04/1367 ********************* تاریخ آشنایی :15/06/1384 ********************* تاریخ نامزدی :18/11/1388 ******************** تاریخ عقد :06/03/1389 ******************* تاریخ عروسی :فروردین 91 ان شالله ولی روزش مشخص نیست ******************* بعدا نوشت :روز عروسی4 فروردین
نويسندگان
صفحات اختصاصی
لینک دوستان
امکانات وب
فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز


برای نمایش تصاویر گالری كلیك كنید


دریافت كد گالری عكس در وب























Online User