خاطرات بد و خوب من
قالب وبلاگ

سلام به همگی

خوبینننننننننننن؟؟؟؟؟؟؟ خوش میگذره؟؟؟؟؟؟؟؟

عیدتون با تاخیر مبارک

 

جواب آزمایش + بود

به خاطر لک بینی هم دکتر گفت استراحت کنم

همش دراز کشیدم و حوصله اومدن نت رو نداشتم

 

مسافرت هم جای همگی خالی خوش گذشت

عمل هم  کنسل شد گفت میتونی سه ماهه دوم عمل کنی چون سه ماهه اول خطر سقط جنین هست به همین خاطر فعلا بی خیال شدم تا  نی نی به دنیا بیاد

 

همه تعجب کردن ( چون میگفتیم بچه نمیخوایم خجالت )

خونواده شوشو هم بعد از اینکه از مسافرت اومدیم خبردار شدن

پدر شوشو هم رفت برامون شام گرفت

 

بعدا میام مفصل مینویسم

مرسی که به یادم بودین

فعلا بای

[ سه‌شنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ٥:٥٧ ‎ب.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]

دیشب رفتم تست گرفتم

مهری جون نوشته بود که من سر هر دو بارداری همینطوری بودم

منم خیلیییییییییییی ترسیدم

امروز صبح هم تست کردم دیدم بعلههههههههههههههههههههههههههه همتون دارین خاله میشین

با همسری کلی ذوق کردیم

نمیخواستیم تو این موقعیت ولی الان هم کلی خوشحالیم

و من کلی استرس دارم

زنگ زدم مامان جون که بعله بیا که مامان بزرگ شدی

الانم منتظرم که بیاد برم آزمایش تا مطمن بشیم

 

به محمد میگم اگه مامانم بفهمه بچه داریم نمیذاره بریم مسافرت ها میگه خوب نمیریم

 

برام دعا کنین

هر چی مصلحت و حکمت خداست پیش بیاد

و یه بچه سالم داشته باشیم

برم آماده بشم ( پیش به سوی آزمایشگاه ) راستی اینقدر جوابشو دیر میدن من تا 2-3 روز دیگه میمیرم از استرس

باید بپرسم ببینم کدوم آزمایشگاه خلوت تره برم همونجا

[ یکشنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۸:٤٦ ‎ق.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]

دوباره سلام

 

نه به روزایی که هیچی پست نمیذارم نه به روزایی که 3 تا پست میذارمقهقهه

ولی 189 تا بازدید داشتم تا الان ولی 14 نظر بیشتذ نیست ( مهم نیست برای خودم مینویسم که یادم نره ولی برام جالب هم هست )


گفتم بهتون خبر بدم نگران نشین زبان

اگه خدا بخواد و مشکلی پیش نیاد دوشنبه صبح میریم شمال تا شنبه

 

عمل مادر شوهری هم افتاده واسه هفته دیگهلبخند

الان هم از آرایشگاه اومدم

برای اولین بار رفتم موهامو رنگ روشن کردم و ابروهامو برداشتم خوب شده

عکس رنگ موهامو میزارم

خودم روشن روشن دوست داشتم که آرایشگره گفت باید دکلره کنی و موهات داغون میشه و سن رو بالا نشون میده که بی خیال شدیم

خوب فعلا بای

 

[ شنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ٧:٢۱ ‎ب.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]
[ شنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ٩:٠٩ ‎ق.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]

سلام دوست جونیا خوبین؟؟؟

 

محمد خداروشکر 20 گرفت ( اولین 20 تو کارنامه تحصیلی در دانشگاه نیشخند )

طلسم لباسشویی هم شکسته شد و بالاخره اومدن و وصل کردن ( میگه تازه برای من دیروز اس اومده میگیم والا ما یه 2 ماهی هست زنگ میزنیم بهشون . )

سه شنبه  مامانم خونه عمه کوچیکه افطار دعوت بودن و قرار شد بعد بیان خونه ما بریم مسجد تا سحر که منم زنگ زدم به آبجی که به محمد آقا ( شوهر عمه کوچیکه ) بگو اگه کار نداره شیر واسه آشپزخونه خریدیم بیاد عوض کنه که بعد از چند مین زنگ زد که همگی میایم خونتون ( عمو و زن عمو و بچه  هاشون ، عمه و شوهرش و بچه ها ، مامان بزرگ ، مامانم و اآبجیم) 

من و محمد هم افتادیم به جونِ خونه ها که مرتب کنیم . ( مرتب بود ها فک نکنین شلختم از خود راضی منظورم همین که روفرشی رو مرتب کردیم و متکاهارو برداشتیم و ... )

میوه هم شستم و آماده کردم و مهمونا اومدن

تا ساعت 10.30 هم نشستیم و بعد رفتیم مسجد محل ( همگی با هم رفتیم ولی چون عمه بچه کوچیک داشت زودی رفتن ) سحر هم اصرار کردم بریم خونمون که نیومدن و زنگ زدن عمو اومد دنبالشون و رفتن 

منم رفتم خونه و سحر خوردم و خوابیدم

روز 4 شنبه 

صبح همین که بلند شدم یه درد شدیدی تو پهلوم  گرفتم ( کلیه بود فک کنم ) نه میتونستم راه برم نه خم بشم همینطوری مونده بودم . 

ظهر که محمد اومد بهش گفتم اونم به زور میخواست به من آب بده قسمش دادم که بابا 5 ساعت دیگه افطار تورو خدا که ول کن ماجرا شد ولی گفت به  جون من قسم بخور که فردا نمیگیری که قسم خوردم و نگرفتم 

5 شنبه هم که دیدم روزه نیستم به آبجی اس زدم بیا خونمون تا مانتوی تو رو برش بزنم و  بدوزم اومد و برش زدیم و تا نصفه دوختم و بقیش هم مونده همینطور وسطه اتاق ( دو تا اتاق داریم که از یکیش استفاده نمیکنیم همونجا همه وسیله هامو ریختم یکی بیاد خونمون آبروم رفتهخنده )

روز جمعه هم که تا ظهر با محمد خوابیدیم و بعدازظهر هم رفتیم خونه مامانم و بعد از افطار برگشتیم اومدیم خونه

دم در دیدیم پدر شوهر و خواهر شوهر گرام و ... وایستاده بودن رفتیم اونجا یکمی صحبت کردیم و گفتن پارچه سبز نداری  ( پدر شوشو لازم داشت ) منم گفتم احتمالا داشته باشم که رفتم براشون اوردم 

هفته پیش که رفتیم خونه خواهر شوشو گرام رو یادتونه :اونجا ما فهمیدیم که مادر شوشو دوباره رگ های قلبش بسته شده و باید بره آنژیو .

به ما چیزی نگفته بودن و قرار شده بود خواهر شوشو که تو عقده با مامانش بره مشهد

حالا دیشب خواهر شوشو گرام میگفت اون نمیره و میخوان زهرا رو ببرن میگم وا تعجب اونچی حالیش میشه که میخواد بره باز مراقب مریض باشه ؟؟

میگه من که نمیتونم برم با دو تا بچه اونم که بابا میگه نمیخواد بره پس باید زهرا رو ببرن

میگم باشه من میرم بعد پدر شوشو گفت هر جور خودتون میدونین ( دوشب بیمارستان نگه میدارن )

خواهر شوشو رو تا خونشون بردیم چیزی میخواست از خونشون برداره ( شوهرش سرکار بود ) و تو راه میگه ( خواهر شوشو عقده ) گفته من نمیام برای همین بابا ناراحت شده حالا که میگه نه من میرم اونم دوست نداره ببرش 

حالا ببینی کی بره ( بعدازظهر باید بره ) من برم یا خواهر شوشو عقده یا کوچیکه 

دیگه اینم از این چند روزه ما 

هفته دیگه 4 شنبه هم وقت عمل خودمهاسترس

 

چقدر طولانی شد شرمنده

راستی یه سوال دارم خصوصی میزارم هر کی تونست کمک کنهعینک

[ شنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۸:٤٤ ‎ق.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]

سلام 

محمد ساعت10.30 رفته که پروژه دانشگاهشو تحویل بده بعد از مدتها 

خدا کنه نمره خوبی بهش بدن

6 واحد دیگه هم داره که باید معرفی به استاد بگیره

 

دیروز بعدازظهر با مامان و آبجی رفتیم خیابون که نتیجش شد پارچه مشکی مانتویی واسه من و آبجی جون که بدوزم  و یه جفت کفش واسه مامانی 

حالا دنبال مدلم 

نه خیلی ساده نه خیلی طرح دار ( خیلی وقته خیاطی نکردم خوب )

از اونجا هم به اصرار من اومدن خونمون و منم ماکارونی درست کردم 

ساعت نزدیک 11 هم مامان جونم رفتن و من بعد از حموم رفتم خوابیدم  و محمد هم تا دیر وقت بیدار بود رو پروژش کار میکرد

سحر هم تنبلی میکردم بلند شم ولی بالاخره ساعت 3.30 بیدار شدم یکم ماکارونی خوردم از صبح که بلند شم معدم به شدت میسوزه و حالم اصلا خوب نیست

الانم مغازم ومنتظرم محمد زنگ بزنه ببینم چیکار کرده بعد از این همه مدت 

 

 

[ سه‌شنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]

سلام دوست جونیا

خوب از روز شنبه بگم

از قبل ماه رمضون نرفته بودم آرایشگاه تصمیم گرفتم حالا که میخوام برم مهمونی یه دستی به سر و روی مبارک بکشمچشمک

آرایشگاهی که میرم زنگ زدم خانومه میگه من تهرانم تا بعد از ماه رمضون نمیام 

به محمد جون گفتم خواستی بعدازظهر بری مغازه زودتر بیدار شو بریم دنبال آرایشگاه هر جا باز بود میرم 

دیگه پاشدیم رفتیم و اولین آرایشگاهی که باز بود رفتم کارش بد نبود ولی مثه همیشه نبود گذاشته بودم پر بشه پهن بردارم اونم که باریک کرد زبان

قبل از اینکه برم آرایشگاه به جاری اس زدیم که کِی میاین خونه ما که بریم؟؟ جواب نداد . تو آرایشگاه زنگ زد که ما از صبح خونه خواهر شوهریم الان میخوایم بریم بیرون چیزی بخریم گفتم بعد از اینکه کارتون تموم شد دنبال منم بیاین محمد دیر میاد گفت اوکی

همینکه رسیدم خونه زنگ زد زودی آماده شو با هم بریم خرید 

اومدن رفتیم یکم وسیله برای خونشون خریدیم و رفتیم خونه خواهر شوهر گرام ( گرام بزرگ نوشتم واسه بعضیا که میگن نگو گرام آقااااااااااااااااااا من دوست دارم بنویسم گرام هر کی ناراحته نخونهههههههههههههههههههههه)  

جاتون خالی برای شام قورمه سبزی درست کرده بود ( عاشق این غذام ) شله زرد هم درست کرده بود .

بعد از خوردن شام و شستن ظرفها ( من یه کوچولو ظرف شستم حالم خوب نبود ) محمد گفت ما دیشب ( یعنی جمعه شب ) با دوستامون رفتیم سینما 5 بعدی خیلی باحال بود اینقدر تعریف کردیم که گفتن بلند شین امشب هم بریم  قرار شد بچه ها رو هم ( 4 تا بچه ، دو تا برادر شوشو و 2 تا هم خواهر شوشو ) برادر شوشو و شوهر خواهر شوهر ببرن شهر بازی بقیه هم بریم ( من و محمد ، خواهر شوشو که عقده با شوهرش ، جاری خانم ، خواهر شوهر گرام و خواهر شوشو که کلاس6 )  

هر دریف 6 نفر میتونن بشینن قرار شد محمد و شوهر خواهرش با هم یه ردیف بشینن ما 5 تا هم با هم . همین که نوبت سانس ما شد و رفتیم تو خواهر شوشو و شوهرش کنار هم نشستن من و محمد هم خیلی ناراحت شدیم محمد مجبور شد بره پشت سر ما تنها بشینه من میخواستم برم پیشه محمد که یه خانمه مسن با شوهرش  اومد نشست پهلوش این شد که اصلا سینما خوش نگذشت و محمد هم از دست شوهر خواهرش خیلی ناراحت شد گفت من بیرون بهش گفتم گفته باشه .

 من گفتم آبجی خودت نذاشته اون بیاد پیش تو از شوهرش جدا نمیشه  دیگه نزدیک ساعت 12 اومدیم خونه و به محمد گفتم گوشیو بزار رو ساعت تا سحر بلند بشم که اونم نامردی نکرد چشمک و ساعتو گذاشته بود 8 که خودش بلند بشه و بیاد مغازه و اینگونه بود که من روزمو خوردم ( تا 11.30 هیچی نخوردم که بدون سحری روزه بگیرم ولی خیلی ضعف کردم و خوردم )خجالت     

  دیروز بعد از ظهر هم رفتم خونه مامانم و بعد از افطار اومدیم . آقا محمد هم که موقع خواب شیطونیش گل کرده بود من گذاشته بودم ساعت 3.30 واسه سحر وقتی خوابیدم دوباره ساعت گوشیو عوض کرده .  مخالفه با روزه گرفتن میگه نمیخواد روزه بگیری حالت خوب نیستخجالت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ دوشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۸:۳٧ ‎ق.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]

سلام خوبین؟؟؟ خوشین ؟؟

 

فقط اومدم بگم امشب خونه خواهر شوهر گرام دعوتیم که باید تو تاریخ ثبت بشهخنده

بعد از 4 ماه و اندی مارو پاگشا کردن

تازه میگه به افتخار شما مهمونی گرفتم

محمد هم که دوست نداشت قبول کنه بهونه اورد ولی آخر تصمیم بر این شد که بریم

فقط ما دعوتیم با برادر شوشو

فردا میام تعریف میکنم چه جوری بودزبان

 

[ شنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]

روز دوشنبه  حالم خوب نبود روزه نگرفتم

از صبح که پاشدم افتادم به جونه خونه ها از اول ماه رمضون تمیز کاری نکرده بودم تا عصری طول کشید .

داشتم بوفه رو تمیز میکردم که همسری رفت و قبلش هم مامانش اومد رفت بالا تا فرششونو بردارن یه دفعه دیدم یه صدای وحشتناکی از تو حیاط میاد به خودم نیووردم میدونستم کار  مادر شوره که وسیله هاشو برای راحتی از پشت بوم پرت میکنه تو حیاط خونمون بعد میاد برمیداره

اومد پایین دیدم میگه میخواستم فرش بندازم تو حیاط خودمون افتاد تو حیاط شما ( من که باور نکردم ) رفته از پله های بالا شیلنگ منو اورد و رفت تو حیاط  منم در حال تمیز کردن بوفه 

وقتی تموم شد رفتم تو حیاط دیدم داره فرششو خیس میکنه منم کمکش کردم چند باری گفت نمیخواد بشوری خودم میشورم تمیزه و ... منم گفتم حالا که اوردین پس بزارین تمیز بشوریم 

یه کثیف کاری راه انداخته بود من تاید زدم و با فرچه میکشیدم اونم پارو میکشید دفعه آخر که آب گرفته میبینم میخواد همینطوری پهن بزاره تو حیاط بمونه منم میخواستم لباسامو بشورم 

میگم اینطوری که تمیز نمیشه پشتش چی پس؟؟ میگه نه نمیخواد تمیزه اینطرفش خشک شد میام برعکسش میکنم میگم نه من بدم میاد اینطوری بیاین پشتشم بشوریم دیگه شستیم و تموم شد و منم  دست و کمرم اینقدر درد گرفت که نایی برای لباس شستن نموند . 

بعد مامانم زنگ زد که خونه ای میخوایم بیایم منم گفتم بعلهههه تشریف بیارین 

منم دیدم دیره گفتم آش درست میکنم بعد برای شام یه چیز دیگه 

تا موقعی که آب جوش اومد مامانم اومدن 

ساعت 7.15 هم محمد جون حواس پرتا ما زنگ زدن که چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مهمون داریم برای افطار دوستم با خانومش میخواد بیاد دیشب به من گفتن من یادم رفته بهتون بگم 

مامانم کمکم کرد مرغارو سرخ کرد و پیاز رنده کرد و ... بعد هم گفتن ما میریم یه شب دیگه میایم هر چی اصرار کردم نموندن و رفتن خیلی ناراحت شدم

دیگه افطار آش خوردن و ساعت 10 هم شام خوردیم اینقدر خسته شدم که حد نداشت

صبح هم رفتم خونه مامانم

آبجی جونم هم مرخصی گرفته بود و سه تایی نشسته بودیم و میخندیدیم کلی حال داد

با جاری جون اس ام اس بازی کردیم و ساعت 3.30 جاری زنگ زد که ماداریم میایم خونتون

باز دوباره مهمون داری تا امروز ظهر ( این پستو تو 2 مرحله نوشتم یکم روز 3 شنبه بقیشم الان )

 

الان هم اومدم مغازه

[ چهارشنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ٩:٠۱ ‎ق.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]

بچه ها کسی ار سارا جون ( سارا و احمد ) خبر نداره فک کنم وبش حذف شده

نگرانش شدم . اگخ کسی شمارشو داره زنگ بزنه بهش و به منم خبر بدین مرسی

 

از سیب کال چی خبر ندارین ؟؟ اونم حذف شده و آدرس جدیدشو ندارم

[ یکشنبه ۸ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]

سلام خوبین؟؟

5 شنبه ظهر همسری اومد گفت شب بعد از افطاری میریم بیرون با دوستان

از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهوننیشخند همسری جونم روزه نمیگیره منم سحر تنهایی میخورم خیلی بده ( محمد میگه بیدارم کن ولی دلم نمیاد بد خواب میشه )

دیگه همسری نهارشو خورد و استراحت کرد منم قرآن و نمازمو خوندم هوس قورمه سبزی کردم زیاد درست کردم که هم برای سحری باشه هم نهار فردای محمد

ساعت 8 محمد جون از مغازه اومدن و یکم قورمه سبزی خوردیم و حاضر شدیم بریم بیرون

رفتیم دنبال دوستامون و  پیش به سوی شهربازی

سوار کشتی شدیم وای خیلی وحشتناک بود ( تازه عوضش کردن ما هم فک کردیم مثه قبلیه ولی اینقدر سرعتش زیاد بود سبز )

میخواستیم بریم سینما 5بعدی که پشیمون شدیم و رفتیم نشستیم و دَبِرنا  بازی کردیم

تا ساعت نردیک 1 بیرون بودیم

اومدیم خونه و به محمد گفتم نخواب تا سحری بخوریم

من ساعت 2.30 رفتم حموم و اومدم سفره و چیدم و اولین سحری رو با همسری خوردیم بعد از نماز خوابیدیم تا ساعت 11.20 جمعه

روز جمعه هم اینقدر تنبل شدم که خونه مامانم نرفتم امروز میرم

لباسام مونده کثیف

هر چی زنگ میزنیم به نمایندگی  د و و ( باید زنگ بزنیم اصفهان باز اونا زنگ بزنن به خدماتشون تو شهر ما که یکی رو بفرستن که هنوز نفرستادن ) میگن میفرستیم

خوب چه کاریه شمارشو بدن به خودمون زنگ بزنیم عصبانی

تو این روزا هم اصلا حوصله ندارم میگم باشه بعد از افطار که اونم محمد خونس و نمیشه برم لباس بشورم

دیروز ظهر میگم بیا با هم بشوریم میگه باشه شب  شب میگم بیا بریم بشوریم میگه باشه فردا ظهر میگم اونوقت که هوا گرمه نمیتونی میگه میشورم

میدونم نمیشوره

محمد زیاد تو کار خونه کمک نمیکنه لبخند

از وقتی عروسیمونو گرفتیم یه بار خونه جارو زده ، 2 یا 3 بار ظرف شسته همین

دوست دارم کمک کنه ولی وقتی ظرف میشوره میگم تمیز بشور مواظب نشکنی یا جارو میزد میگم اینجا رو بکش اونجا رو بکش خوب چه کاریه خودم جارو کنم یا بشورم انرژی کمتری مصرف میشهنیشخند

واسه لباسام اذیتش میکنم میگم بشور وگرنه ادمی که تو عمرش لباس نشسته تمیز نمیشوره باز خودم دوباره باید بشورم

 فقط تو مدت 76 روز سربازی هر وقت میمود مرخصی با هم لباساشو میشستیم چون سنگین بود من نمیتونستمچشمک

امروز به تعریف از ویژگیهای محمد جون گذشت ( عنوان پستمو نذاشته بودم ولی الان میزارم محمد )

[ شنبه ٧ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]

سلام دوست جونیا خوبین؟؟؟

این روزام بیشترش به خواب میگذره

 

صبح تا ساعت 10-11 میخوابم

از تخت بلند میشم یکراست میام پای تلویزیون میخوابم تا ساعت 2

محمد که میاد منم پا میشم نماز و قرآن میخونم که تا 4 طول میکشه

اگه بخوام برم خونه مامانم که همون موقع میرم اگه نه که باز دوباره دراز میکشم

یه افطار ساده هم درست میکنم و منتظر اذان و محمد میشم

ساعت 12 هم میخوابیم باز ساعت 3 بیدار میشیم

همین  تا الان که همین بوده

 

چند روزی هم که نیومده بودم حوصله نداشتم بعد هم که فهمیدم نت قطع بوده

 

محمد جون مهربون ما یه کابل کشید از خونه ما به اتاق آبجیش برای اینترنت

اینترنتمونو هر 3 ماه شارژ میکنیم تازه 9 تیر شارژ کرده بودیم که خواهر شوشو هم کابل کشید

و بعد از 20 روز ترافیک رو تموم کرد

من که تو 3 ماه تموم نکرده بودم این در عرض 20 روز تموم کرد و مجبور شدیم دوباره شارژ کنیم

محمد هم گفت کابلشو قطع کن منم قطع کردم

حالا هم اصلا نمیاد خونمون ( من بهش نگفتم قطع کردیم گفتم اینترنت شارژش تموم شده وصل نمیکنیم ) نمیدونم چرا قهر کرده

 

این حاله این روزای من

خوب بیام پیش شما که خیلی عقبم

[ پنجشنبه ٥ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]

سلام دوست جونیا

شرمنده که این همه وقت بی خبرتون گذاشتم

از 21 تیر تولد محمد چیزی ننوشتم

براش کیک موزی درست کردم خوب شده بود

فقط من و محمد جون بودیم .

خونه رو تزئین کردم

وقتی اومد برقارو خاموش کردم و شمعارو روشن

خیلی   سوپرایز شد اصلا  فکرشو  نمیکرد

یکم از کیک خوردیم  بقیشو به 3 قسمت تقسیم کردیم

برای مامانم و مادر شوشو بردیم و برگشتیم خونه

چون چندین روزه که ننوشتم نمیدونم چی بنوسیم ناراحت

 5 شنبه و جمعه هفته قبل عروسی دعوت بودیم جاتون خالی خوب بود

کلی رقصیدیم 

   شنبه هم رفتم برای تاریخ عمل که 1 شهریور بهم وقت داد گفتم زودتر میگه وقت ندارم

حالا باید 31 مرداد برم مطبش معرفی نامه بیمارستان بگیرم گفت قبل از ساعت 10 باید کاراتو انجام بدی وگرنه برای اتاق عمل وقت گیر نمیاد

گفت اومدی برگه رو بگیری 60 تومن هم باید بدی  به منشی تعجب دیگه منم یه باشه گفتم و نپرسیدم برای چی

 

چهارشنبه هم برادر شوشو و جاری اومدن دنبالم رفتم خونشون 5  شنبه هم محمد اومد اونجا  و جمعه برگشتیم خوش گذشت

بعد از عروسیمون اولن بار بود که محمد رو تنها گذاشتم خونه و رفتم

ولی خودم اصلا نتونستم بخوابم  اینقدر بد بودخجالت 5 شنبه صبح زنگ زدم محمد که حتما امشب بیا که گفت نه جمعه میام بهش گفتم اگه نمیای ماشین بفرست دنبالم تا من بیام که گفت باشه میام منم خوشحال شدم            

راستی روزه نمازاتمونم قبول باشه دوست جونیا

دیروز از ساعت 5 به بعد دیگه نمیتونستم تحمل کنم خیلی  ضعف کرده بودم

محمد افطار اومده خونه میگه مجبوری روزه بگیری رنگت پریده حالت خوب نیس

 

الان هم اومدم مغازه محمد رفت تا جایی کار داشت  منم مجبور شدم بیام

دیروز تا ساعت 1 خوابیدم ( خواب خواب که نه بیدار و خوابی ولی از جام تکون نخوردم وضعم او بود حالا امروز چی بشه خدا خودش رحم کنه )زبان

 

خوب فعلا بای

بیام بخونمتون

 

[ یکشنبه ۱ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۸:۳۸ ‎ق.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من هستی میخوام تو این وبلاگ خاطراتمو بنویسم که که نمیتونم به کسی اونارو بگم درباره خودم ، همسرم که خیلی دوسش دارم و مشکل اصلی خانواده ی همسری ******************* بعدا نوشت : تصمیم گرفتم کل خاطراتمو بنویسم اعصابم داغون میشد همش خاطرات بد مینوشتم حالا هم خاطرات بد هم خوب ********************* من متولد : 30/06/1369 ********************* همسری جونم : 21/04/1367 ********************* تاریخ آشنایی :15/06/1384 ********************* تاریخ نامزدی :18/11/1388 ******************** تاریخ عقد :06/03/1389 ******************* تاریخ عروسی :فروردین 91 ان شالله ولی روزش مشخص نیست ******************* بعدا نوشت :روز عروسی4 فروردین
نويسندگان
صفحات اختصاصی
لینک دوستان
امکانات وب
فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز


برای نمایش تصاویر گالری كلیك كنید


دریافت كد گالری عكس در وب























Online User