خاطرات بد و خوب من
قالب وبلاگ

سلام

همون روزی که پست گذاشتم داریم دنبال میگردیم و من مغازه بودم همسری اومد گفت گرافیست کار  دوستش هست ( دفتر تبلیغاتی داره ) 25 سالشه لیسانس نرم افزار داره و کلی خوشحال شدم

البته قرار شده بود دوست آبجیم بیاد که هر چی زنگ زدیم گوشیش خاموش بود خونشونم جواب نمیداد شاید قسمت نبود و حکمت خدا این بود که این خانمه بیاد فقط از اینکه غریبه بود میترسیدیم ولی مجبور بودیمممممممممممممم

 

روز بعد دوست همسری اومد مغازه موند و منو همسری و اون خانم رفتیم تا کاراشو انجام بدیم مدارکو بردیم گفت باید شوهر خانوم بیاد رضایت بده که خانومش میخواد مباشر اینجا بشه

رفتیم اداره انگشت نگاری و آزمایش عدم اعتیاد و روز بعد  هم شوهر خانم اومد امضا کرد و رفت

فعلا که روبراهه همه چی خدارو شکررررررررررررررررررررررررررررررررررررر

دیشب واسه همه دعا کردم ( بازی شکر )

همتونو یاد کردم و مرسی که این چند روز به فکرم بودین و دعا کردین

 

دوست همسری هم میاد مغازه میمونه واسه مسافرت  حالا اگه قسمت بشه و خدا بخواد و مشکلی پیش نیادلبخند میریم .

البته اینقدر تو این چند وقت پول خرج کردیم

همین امروز باقی مونده پول پروانه 200 تومن ریختیم بانک ( پارسال هم 200 ریختیم )

پول عکسامونم که 250 میشه ( هنوز ندادیم  هر وقت آماده بشه)

و قسط هم داریم

و دوباره هم درخواست وام دادیم دستگاه فتوکپی مون خراب شده دیگه به خرجش نمی ارزه واسه همین میخوایم یکی دیگه بخریم

 

روز دوشنبه رفتم فیلمای عروسیمو گرفتمممممممممممم وای اینقدر ذوق داشتم نگاه کنم که حد نداشت

ساعت 11 رفتم گرفتم زودی اومدم خونه نشستم به نگاه کردن در همین حین هم جاتون خالی ماکارونی درست میکردم

فیلمامون خوب شده بود ولی باید روش آهنگ بزارم بعضی جاهارو آخه واسه اینکه درستش کنن خیلی پول میگیرن همسری خودش یاد داره  خودمون درست میکنیم لبخند

همین الانم همسری رفته جواب انگشت نگاریو بگیره و بده و اگه خدا بخواد و بهونه نیاره تمومممممممممممممممممممممممم

 

------------------------------------------------------------------

یکم از مهربونیایه مادر شوهر خدمتتون بگم یادم رفته بود

بزنم به تخته مهربون شده

هفته قبل واسمون ماکارونی و خیار و گوجه و آبلیمو و ... اورد (با اینکه مامانم همه رو گذاشته بود ولی اورد و منم با دست باز پذیرفتم )

هر چه از دوست رسد نکوست  اونم چی از مادر شوهر دیگه حتما باید قبول کرد

باز 4-3 روز پیش دوستام زنگ زدن که میخوایم بیایم خونتون منم داشتم آماده میشدم برم آرایشگاه که گفتم بیاین و زنگ زدم به همسری که میوه هامون تموم شده وبگیر بیار

کسی هم مغازه نبود واسه همین رفتم خواهرشوشو رو فرستادم مغازه و گفتم سیب و پرتغال بگیر بیار رفت فقط پرتغال گرفته بود گفت سیب نداشته

دوستام اومدن یکیشون حاملس و ماه اخرشه و اون یکی هنوز مجرده  واسم یه میوه خوری اورده بودن

بعد چند دقیقه دیدم زنگ زدن خواهر شوشو بود واسم سیب اورده بود مامانش خیابون بوده بهش گفته رفتم مغازه سیب نداشتن اونم که تازه خریده بود داد ه بود به خواهر شوشو بیاره واسه ما

منم کلی ذوق کردمخنده

یه بار دیگه هم یه سبد پر خیار و گوجه اورده بود نیشخند

 

چقدر درهم و برهم نوشتم و طولانی شد ها

 

بازم مرسی بابت دعاهاتون

ان شالله مشکل همه حل بشهفرشته

 

 

[ دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ٧:٢٦ ‎ب.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من هستی میخوام تو این وبلاگ خاطراتمو بنویسم که که نمیتونم به کسی اونارو بگم درباره خودم ، همسرم که خیلی دوسش دارم و مشکل اصلی خانواده ی همسری ******************* بعدا نوشت : تصمیم گرفتم کل خاطراتمو بنویسم اعصابم داغون میشد همش خاطرات بد مینوشتم حالا هم خاطرات بد هم خوب ********************* من متولد : 30/06/1369 ********************* همسری جونم : 21/04/1367 ********************* تاریخ آشنایی :15/06/1384 ********************* تاریخ نامزدی :18/11/1388 ******************** تاریخ عقد :06/03/1389 ******************* تاریخ عروسی :فروردین 91 ان شالله ولی روزش مشخص نیست ******************* بعدا نوشت :روز عروسی4 فروردین
نويسندگان
صفحات اختصاصی
لینک دوستان
امکانات وب
فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز


برای نمایش تصاویر گالری كلیك كنید


دریافت كد گالری عكس در وب























Online User