خاطرات بد و خوب من
قالب وبلاگ

یه سلاممممممممممممممممممممممممممممممممِ خیلیییییییییییییییییییییی طولانیییییییییییییییییییییییییی به ازای این چند روز

 

خوبین؟ خوشین؟ خوش میگذره؟

همونطور که بیشترتون گفتین من رفتم مسافرت

جای همتون خالییییییییییییییییییییی بود

خیلی خوش گذشت

خوب حالا یه مختصری از مسافرت بگم

روز یه شنبه ساعت 7 صبح راه افتادیم و از راه دامغان رفتیم پیش به سوی ساری

ظهر چشمه علی موندیم خیلی جای با حالی بود از یه چشمه کوچولو کلی آب میومد و درخت حاجت هم داشت کلی دستمال و نخ و ... بسته بودند

بعد 3-2 ساعت را افتادیم تو را یکم بارون اومد که کلی حال کردیم با اون طبیعت سر سبز و بارون

من دفعه اول بود می رفتم اصلا قسمت نشده بود با مامانم برم اونا چند باری رفته بودن ولی یا به خاطر امتحان یا دانشگاه نتونسته بودم برم

ویلایی که به برادر شوشو داده بودند خود ساری نبود فرح آباد بود نزدیک دریا

تا موقعی که رفتیم اونجا رو پیدا کردیم شد ساعت 7 بعدازظهر

گفتم اونجا احتمالا کرایش گرونه باکلی منت واسه ما ( آزاد حساب میکردن ) گفتن شبی 35 که ما هم گفتیم زیاده و بعد از اینکه رفتیم ویلاشونو دیدیم و وسیله هاشونو گذاشتیم راه افتادیم بریم واسه ما خونه بگیریم من میگفتم چادر بزنیم ولی شوشو قبول نکرد گفت چون تنهاییم امنیت نداره و شب هوا سرد میشه و ...

بعد کلی گشتن نزدیک دریا یه ویلا گیرمون اومد شبی 16 تومن

ولی کلا ما فقط شب تا صبح اونجا بودیم

روز بعد رفتیم بابلسر که به نظر من از ساری بهتر بود رفتیم تو بازار و گشتیم کلی ترشیو سیر داشتن که دهنت آب میوفتاد

ما هر جا میرفتیم نهار و شام بر میگشتیم ویلای برادر شوشو ( ما هم میتونستیم بریم پیششون فقط شب اجازه موندن نداشتیم و باید تا ساعت 9 میرفتیم ) رفتیم نهار خوردیم و بعدازظهر همون ویلای برادر شوشو رفتیم ساحل و قایق پدالی سوار شدیم فک میکردیم بعدازظهر قایق موتوریه ولی وقتی رفتیم دیدیم فقط صبح قایق موتوری بعدازظهر قایق پدالی به همون بسنده کردیم و رفتیم سوار شدیم

روز بعد  قرار بود بریم خود ساری که کنسل کردیم به خاطر قایق موتوری

چه حالی داد سوار شدیم خیلی باحال بود و یکمی وحشتناک وقتی سرعتشو زیاد میکرد یا همش میچرخید

بعدازظهر هم رفتیم خود ساری و یه ساعتی خونه همکار برادرشوشو

روز بعد هم صبح به خاطر قایق موتوری جایی نرفتیم از شانس ما وقتی رفتیم اونجا دیدیم خبری نیس پرسیدیم گفت چون دریا طوفانیه نمیریم


ویلای برادر شوشو همه امکاناتو داشت جای خیلی برزگی بود

پیست دوچرخه سواری ، استخر ، باغ وحش، پارک و صنایع دستی ، آرایسگاه (   البته مردونه ) و ...

رفتیم باغ وحش بزرگ بود و قشنگ چند تا طاووس داشتکه پراشونو باز کرده بودن خیلی قشنگ بود

یه پسر کوچولو بستنی دستش بود و جلو قفس میمونا وایستاده بود که میمونه اومد و بستنیشو گرفت اینقدر خندیدیم

کلی عکس گرفتیم ایشالله عکساشو میزارم

فعلا که مودم خونه دست همون دوست شوشویه که اومد مغازمون موند و حالا روش نمیشه بگیره ازش 

ایشالله اورد همه عکسارو میزارم

دیگه بعدازظهر هم رفتیم روستای اسبوکلا روستاشون خیلی قشنگ و با صفا بود تا شب اونجا بودیم

و روز بعد هم که راه افتادیم که میشد روز پنج شنبه

راه برگشت رفتیم گرگان ظظهر ناهارخوران بودیم و بعد  از جنگل گلستان اومدیم و تو راه موندیم چند ساعتیو شوشو خیلی عجله داشت خسته شده بود میگفت برگردیم و شب نمونیم

قرار بود از راه برگشت بریم مشهد زیارت بعد برگردیم یعنی روز جمعه خونه باشیم که شوشو موافقت نکرد و پنج شنبه ساعت 1بامداد زبان رسیدیم خونه

شوشو خودش رانندگی میکرد میگه 50 کیلومتر مونده رو به زور میومدم چون خودش گفت برگردیم نمیتونست بگه شب بمونیم جایی به خاطر همین اومده

 

در کل خیلی خیلی خوش گذشت یعنی عالی بود

راستی 1 اردیبهشت هم تولد آبجی بود که من در کل یادم رفته بود و مامانم بهم گفت وقتی رفتم خونشون آبجی دانشگاه بود به مامانم میگم تورو خدا بهش نگی من یادم رفته بود

گوشیمم شارژ نداشت همینو بهانه کردم که گوشیم شارژ نداشته نتونستم بهت زنگ بزنم

زودی زنگ زدم به شوشو که میام مغازه پول بگیرم برم کادو بخرم واسه آبجی که گفت ما قبلا کادومونو دادیم منم تعجب کردم کلی فک کردم که خودش گفت ( چند وقت پیش مانیتور آبجی سوخت و رفتن از پیش دوست شوشو یه مانیتور قسطی خریدن که شوشو پولشو داد و آبجی گفت من کم کم بهت میدم و همونجا که شوشو قسط اخرشو داده بود به آبجی گفت دادم ولی تو نمیخواد بدی باشه واسه کادو تولدت  80 بود )

بعد آبجی از دانشگاه اومد و تبریک گفتم و گفتم کادوتو که قبلا دادیم اونم یادش نبود و کلی فک کرد و یادش اومد خیلی خوشحال شد میگه هنوز به فکر بودم با خودم گفتم کِی پولو بدم 

 


چقدر طولانی شد

خوب فعلا بای

ایشالله دفعه دیگه عکس میزارم

[ دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٩:٠٢ ‎ق.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من هستی میخوام تو این وبلاگ خاطراتمو بنویسم که که نمیتونم به کسی اونارو بگم درباره خودم ، همسرم که خیلی دوسش دارم و مشکل اصلی خانواده ی همسری ******************* بعدا نوشت : تصمیم گرفتم کل خاطراتمو بنویسم اعصابم داغون میشد همش خاطرات بد مینوشتم حالا هم خاطرات بد هم خوب ********************* من متولد : 30/06/1369 ********************* همسری جونم : 21/04/1367 ********************* تاریخ آشنایی :15/06/1384 ********************* تاریخ نامزدی :18/11/1388 ******************** تاریخ عقد :06/03/1389 ******************* تاریخ عروسی :فروردین 91 ان شالله ولی روزش مشخص نیست ******************* بعدا نوشت :روز عروسی4 فروردین
نويسندگان
صفحات اختصاصی
لینک دوستان
امکانات وب
فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز


برای نمایش تصاویر گالری كلیك كنید


دریافت كد گالری عكس در وب























Online User