خاطرات بد و خوب من
قالب وبلاگ

سلام خوبین؟؟؟؟

چند روزی هست حوصله آپ کردن نداشتم ( فعلا سرگرم رمان خوندنم که تو این چند روز رمان نوتریکا 1و2  ، قمار سرنوشت ، زندگی غیر مشترک ، خوندم )

از جشن دونفرمون بگم

قرار شد خودم کیک درست کنم که برای ذفعه اول خوب بود ( کیکو سه قسمت کردیم یه قسمت خودمون یه قسمت مادر شوشو یه قسمت هم مامانه خودم ) شام هم قرار بود من برنج درست کنم و محمد جون هم کباب بخره و بیاره

منم آماده شده بودم و منتظر اومدن همسری قبلش داشتیم چت میکردیم بهش گفتم خواستی بیای قبلش خبر بده و کباب هم یادت نره !

اما خبر که نداد هیچ وقتی اومد دیدیم دستش هیچی نیست تعجب کردم گفتم شاید رو پله ها گذاشته میخواد اذیت کنه ولی وقتی گفتم خریدی با تعجی کامل گفت چی ؟؟؟؟؟؟ منم ناراحت شدم و بهش گفتم 

 

قرار شد باهم بریم بخریم و بیایم

به محمد گفتم پس بیا کیک بخوریم بعد بریم بیرون

دیگه کیک و اوردم دو تاشمعم گرفته بودم

شد دوساله که رسما ماله هم شدیم خیلی خوشحال بودم

روز قبلش رفته بودم واسه همسری یه جفت کفش All Star  سفید طوسی خریده بودم و به یه فلاکس چای خریدم واسه مغازه  ( صبح آب جوش میبره تا شب همش چایی میخوره نیشخند )

اینم عکسش ( البته اینو از اینترنت گرفتم ولی دقیقا همینه )

http://giftstalk.com/images/detailed/2/GT905008_big1.jpg

 

 

محمد میدونست میخوام فلاکس واسش بخرم واسه همین همون روزی که خریدم بهش دادم و الکی گفتم همین کادوته چیزی نگفت تشکر کرد.زبان

ولی شب بعد از کیک کفشارو کادو کرده بودم اوردم واقعا تعجب کرد و کلی خوشحال شد از خود راضی

گفتم حدس بزن که همون اول حدس زد و گفت کفشه !

میگه تازه میخواستم بگم برو برام کفش بخر ( محمد تا حالا خودش کفش نخریده میگه سلیقم تو کفش خوب نیست تا وقتی مجرد بوده یا با دوستش میرفته یا آبجیش الانم که من )

کادوی منم که قبلا داده بود با این حال 50 تومنم بهم داد زبان


بعد از خوردن کیک مانتو پوشیدمو پیاده رفتیم تا کباب بخریم که نزدیک 1 ساعتی رفت و برگشتمون طول  کشید

روز بعدش هم نهار رفتیم خونه مامانم و کیکشونو بردم و تا بعداز شام اونجا بودم

دیروز هم برادر شوشو با خانوم و بچه ها اومدن خونمون و دیشب قورمه سبزی درست کردم وقتی محمد از مغازه اومد رفتیم بیرون شام خوردیم تا ساعت 12 هم کلی بازی کردیم خیلی خوش گذشت( البته خواهر شوشو که عقده و اون دو تا کوچولوهارم بردیم )

 

اومدیم اینقدر خسته شده بودیم ظرفارو همینطوری گذاشتیم و رفتیم بخوابیم

از صبح هم که بیدار شدم اینقدر خونه بهم ریخته بود مرتب کردم و ظرفارو با جاری شستیم و هر چی اصرار کردم نهار بمونین  نموندن و رفتن خونشون

 

نهار هم غذاهای دیشبو خوردیم  هنوز ظرفارو نشستم ( تنبل شدم ها )

از وقتی هم که هسری رفته پای لپ تاب دارم رمان میخونم تموم شد


خوب فعلا بای

 

 

[ یکشنبه ٧ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ٦:٥۳ ‎ب.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من هستی میخوام تو این وبلاگ خاطراتمو بنویسم که که نمیتونم به کسی اونارو بگم درباره خودم ، همسرم که خیلی دوسش دارم و مشکل اصلی خانواده ی همسری ******************* بعدا نوشت : تصمیم گرفتم کل خاطراتمو بنویسم اعصابم داغون میشد همش خاطرات بد مینوشتم حالا هم خاطرات بد هم خوب ********************* من متولد : 30/06/1369 ********************* همسری جونم : 21/04/1367 ********************* تاریخ آشنایی :15/06/1384 ********************* تاریخ نامزدی :18/11/1388 ******************** تاریخ عقد :06/03/1389 ******************* تاریخ عروسی :فروردین 91 ان شالله ولی روزش مشخص نیست ******************* بعدا نوشت :روز عروسی4 فروردین
نويسندگان
صفحات اختصاصی
لینک دوستان
امکانات وب
فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز


برای نمایش تصاویر گالری كلیك كنید


دریافت كد گالری عكس در وب























Online User