خاطرات بد و خوب من
قالب وبلاگ

سلام سلام صد تا سلام قهقهه

چیه خوب ؟ میدونم تنبل شدم ولی چیکار کنم این رمان ها دست از سر من بر نمیدارن

نزدیک یه سال بود که ترک کرده بودم ها ولی باز این آبجی جون رو مخ من راه رفت که فلان رمان و خوندی؟!خیلی قشنگه ها  و اینگونه شد که من معتاد شدمخوشمزه

خوب از این چند روز بگم :

روز شنبه که مثل بقیه روزها گذشت( توضیح جامع و کامل و داشتین؟از خود راضی )

روز یک شنبه : من و همسری رکورد خواب رو زدیم  حدس بزنین تا ساعت چند خواب بودیم؟؟؟؟؟؟

 

خوب تا ساعت 12.30 ظهرابلهتشویق   با  اعتماد به نفس کامل پاشدیم و بعداز حموم رفتن اومدیم نشستیم صبحونه خوردیم با چای شیرین خوشمزه

ساعت نزدیک 3 هم همسری رفت مغازه که هارد کامپیوترا رو عوض کنه و ویندوز جدید نصب کنه

من نشستم پای لپ تاب و رمان خوندن و سر زدن به شما

ساعت نزدیک 5 هم با نجوا جونم چت کردیم تا نزدیک 8 اوهنیشخند           ( مرسی نجوا جون بابت کمکت همه چی اوکی شد )

که اگه شوهر عمه جان تماس نمیگرفتن هنوز در حال چت کردن بودیم

شوهر عمه کوچیکه لوله کش هستنعینک و از وقت عروسی قرار بوده بیان و لوله کشی لباسشویی رو انجام بدن که زنگ زدن خونه این بیام ؟ و بالاخره ساعت 8.20 دقیقه تشریف اوردن

من رفتم استقبال میبینم دست خالی میگم ممد آقا( از بچگی همینطوری صداش زدم عادت دارم چشمک ) چرا وسیله هاتونو نیووردین؟ میگه بزار بیام ببینم چی میخواد چه اندازه بعد یه روز دیگه میام !

که بعد از بازرسی های به عمل آمده تصمیم به این شد که کابینتهارو سوراخ کنیم برای لوله فاضلاب

مادر شوهری هم قبل از عید ماشین لباسشویی جدید خریدن ولی وصل نکردن و قرار بود شوهر عمه من که اومد واسه اونا هم درست کنه رفتیم خونه مادر شوشو رو دید

قول داد2-3 روز آینده بیاد منم گفتم عیب نداره رو این 2 ماه که نیومدین مژهمیگه به خدا من فکر کردم دیگه وصل کردین ( آخه چند وقتی بود یعنی نزدیک 1 ماه یه ساختمون تو مشهد برداشته بودن که کار لوله کشی با ایشون بود و فقط آخر هفته میومد ) اونروز مامان گفته هنوز وصل نکردن و منتظر شمان

بعد از رفتنشون همسری اومد( قبلش اس زده بود که دوستامون امشب میان ) و قرار بود بریم بیرون پیتزا بخوریم که همسری گفت دیر میشه تا بخوایم بریم و برگردیم اونا میان زشته نباشیم دیگه  منم شام درست نکرده بودم و مجبور شدیم کالباس و خیار شور با گوجه بخوریم زبان

ساعت 10 شد دیدیم اینا نیومدن به محمد گفتم پاشو بریم میوه بخریم . رفتیم میوه خریدیم و که زنگ زدن کجایین ما دم در  خونه شماییم که منم گفتم دو دقیقه وایستین اومدیم

جاتون خالی بود یه ساعتی بودن و رفتن .منو همسری هم نشستیم فیلم دیدم و نزدیک ساعت 1 رفتیم خوابیدیم

و این از یه شنبه

ببخشید دیگه طولانی شد هاکلافه  اعصبانی نشین  هنوز دوشنبه مونده قهقهه

دوشنبه : همسری ساعت 9 رفت مغازه منم خوابیدم تا ساعت 11.30 کار همیشگیم همینه خیلی زود که بیدار بشم ساعت 10.30 به خاطر فیلم خانواده کمبل ( تکراریه ولی شبکه 2 میزاره )

بعد هم نهار درست کردن و اومدن همسری و نهار خوردن خیال باطل و تماشای فیلم و نشستن همسری پای لپ تاب و میوه خوردن و رفتن خونه مامانم ( دیدین چه خلاصه گفتم مژه)

با مامان و آبجی جون رفتیم خونه مامان بزرگم ( مامانِ  باباجونم)  همه پسراشو دور خودش جمع کرده خونه هاشون 2 دقیقه با هم فاصله داره

داره سعی میکنه مامان و بابای منم ببره پیشه خودش ولی هنوز که موفق نشده میگه اینجا خونش بهتره اونجارو بفروشین بیاین اینجا

تا ساعت 8 اونجا بودیم و برگشتیم ( خونه مامانم تا اونا 20 دقیقه راهه )

آبجی مشغول شام درست کردن بود که تلفن زنگ خورد

همسری بود میگه من برم با دوستام بیرون ( مجردن ) جلال روز آخرشه و میخواد بره سربازی

من : نهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ  باشه دفعه بعد

محمد : پس پاشو بیا مغازه با هم بریم بیرون

من :خجالت مطمئنی؟؟؟؟

محمد :آره تا نیم ساعت دیگه اینجا باش

من : باشه حتما بای

( وقتی منو میرسوند خونه مامانم بهش گفتم گفت اگه مغازه خبری نبود زنگ میزنم بیا بریم )

رفتیم یه دور زدیم و حاصل اون شد 2 تا تاپ خوشگل نیشخند و دوباره برگشتیم خونه مامانم و شام خوردیم ولی چون ماشین نداشتیم محمد حوصلش نیومد بریم خونمون و این شد که بعد  از 76 روز مثه قدیما رفتیم تو اتاق خوابمون خوابیدیم خیلی خوب بود لبخند


الان که همسری باید میرفت جایی کارداشت و منم مغازم

خوب شرمنده طولانی شد

 

-------------------------------------

پریسا جون من الان کابینتمون ( کافی نت ) هستم پاشو بیا که یه شوهر خوشمل برات پیدا کنمخنده

 

راستی اون  سمانه جون ( سمانه و صادق ) دیگه سر کار نمیاد واسه همین آپ نکرده نگران نشین

 

خوب برم که هنوز کتک نخوردم بایبای بای

 

 

[ سه‌شنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ۸:٤۱ ‎ق.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من هستی میخوام تو این وبلاگ خاطراتمو بنویسم که که نمیتونم به کسی اونارو بگم درباره خودم ، همسرم که خیلی دوسش دارم و مشکل اصلی خانواده ی همسری ******************* بعدا نوشت : تصمیم گرفتم کل خاطراتمو بنویسم اعصابم داغون میشد همش خاطرات بد مینوشتم حالا هم خاطرات بد هم خوب ********************* من متولد : 30/06/1369 ********************* همسری جونم : 21/04/1367 ********************* تاریخ آشنایی :15/06/1384 ********************* تاریخ نامزدی :18/11/1388 ******************** تاریخ عقد :06/03/1389 ******************* تاریخ عروسی :فروردین 91 ان شالله ولی روزش مشخص نیست ******************* بعدا نوشت :روز عروسی4 فروردین
نويسندگان
صفحات اختصاصی
لینک دوستان
امکانات وب
فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز


برای نمایش تصاویر گالری كلیك كنید


دریافت كد گالری عكس در وب























Online User