خاطرات بد و خوب من
قالب وبلاگ

سلام

وای نمیدونم این روزا چم شده صبحها نمیتونم از خواب پاشم تا ساعت 11.30-12 میخوابم اه. هر کار میکنم نمیتونم از تخت جدا شم انگار چسبیدم خودم دیگه خسته شدم

دیروز شوهر عمه جان زنگ زدن که خونه این؟ منم خونه مامانم بودم و محمد هم مغازه گفتم آره الان میرم خونه شما بیاین دیگه بامامانم اومدیم خونمون و  بالاخره تشریف اوردن و کارای لوله کشی لباسشویی رو انجام دادن.

چون فاصلش با فاضلاب زیاد بود کابینتارو سوراخ کردن و لوله فاضلاب کشیدن

تمام وسایل کابینتای پایین رو خالی کردیم با کمک مامان جون دستش درد نکنه با من اومد

آشپزخونه به گند کشیده شد

محمد هم از مغازه اومد و ساعت 5 نهار خورد

دوستامون زنگ زدن بریم بیرون محمدم گفت اوکی

دیگه تاموقعی که تموم شد و با کمک مامان آشپزخونه رو شستیم و وسایل رو مرتب کردیم شد ساعت 8

محمد هم که  ماشالله اصلا کمک نکردن و منم ناراحت شدم

اونم رفت بستنی خرید اورد جاتون خالی با مامی جون خوردیم و مامان رو رسوندیم خونه و خودمونم رفتیم خونه دوستمون ساعت نزدیک 9رفتیم بیرون

من و همسری هم رفتیم بدمینتون بازی کردیم من عاشق بدمینتونم همیشه میریم بیرون بازی میکنیم

دیگه شام خوردیم و ساعت 11.30 اومدیم خونه و خوابیدیم

صبح همسری رفت مغازه ساعت 8.30 زنگ زده که کلیدای مغازه رو با آزانس بفرست میگه کلیدِ من شکسته

منم دسته کلید خودمو فرستادم دوباره پیش به سوی خواب تا ساعت 11.45

وقتی پاشدم سرم گیج میرفت اینقدر حالم بد بود .

ساعت نزدیک 2 محمد جون اومد و نهار خوردیم و همسری رفت حموم منم فیلم دیدم و ساعت 5 خونه هارو جارو زدم و منتظر دوست جونی بودم بیاد بریم خونه اون دوستمون که بچش به دنیا اومده بود

الهی اینقده ناز بود و خوابالو . همش خواب بود .

ساعت 8.30 هم اومدم خونه.

یه سری هم به خونه مادر شوشو زدم و چایی خوردم و اومدم بالا

شام هم سیب زمینی درست کردم و مشغول نوشتن از اونا یادم رفت یکمش سوخت

منم رب زدم تا دیده نشهزبان

 

فعلا بایبای بای

راستی میخوام امشب برم دو چرخه سوارینیشخند

[ شنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ٩:٥۱ ‎ب.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من هستی میخوام تو این وبلاگ خاطراتمو بنویسم که که نمیتونم به کسی اونارو بگم درباره خودم ، همسرم که خیلی دوسش دارم و مشکل اصلی خانواده ی همسری ******************* بعدا نوشت : تصمیم گرفتم کل خاطراتمو بنویسم اعصابم داغون میشد همش خاطرات بد مینوشتم حالا هم خاطرات بد هم خوب ********************* من متولد : 30/06/1369 ********************* همسری جونم : 21/04/1367 ********************* تاریخ آشنایی :15/06/1384 ********************* تاریخ نامزدی :18/11/1388 ******************** تاریخ عقد :06/03/1389 ******************* تاریخ عروسی :فروردین 91 ان شالله ولی روزش مشخص نیست ******************* بعدا نوشت :روز عروسی4 فروردین
نويسندگان
صفحات اختصاصی
لینک دوستان
امکانات وب
فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز


برای نمایش تصاویر گالری كلیك كنید


دریافت كد گالری عكس در وب























Online User