خاطرات بد و خوب من
قالب وبلاگ

سلام

خوبین؟

خوب بقیه ادامه مشهد رفتن ما

ساعت 10 مین به 6 بیدار شدم ( فک کنین من که تازگیا اینقدر خوابالو شدم چه جوری ساعت 6 پاشدم ؟) چایی  گذاشتم و مامانی هم قبل از من بیدار شده بود دیگه تا 6.30 آماده شدیم و زنگ زدم با آزانس رفتیم تا ترمینال و تا موقعی که اتوبوس راه افتاد شد 7.20

ساعت 8.45 رسیدیم بهشت رضا ( مامانم قبلش به راننده گفت بهشت رضا نگه دارین آخه سر راه بود وگرنه باید میرفتیم ترمینال با تاکسی یا اتوبوس میومدیم بهشت رضا )

تا ساعت 9.30 سرخاک مامان بزرگم نشسته بودیم و دعا خوندیم . قبر مامان بزرگه من نزدیک غسل خونس هر دفعه که رفتیم مرده میوردن این دفعه 2 تا بود ناراحت

 

یه چیز جالب اینه که مامان بزگه من سال 50 مرده که مامان من نزدیک 2 سالش بوده ( مامانم متولد 49 ) حالا اینا رو قبر بنده خدا زدن وفات : 1335

یعنی هر چی دلش خواسته زده  مامانمو میگم یعنی 14 سال قبل از اینکه تو به دنیا بیای مامان جون فوت کردهنیشخند

دیگه زنگ زدم به عاطفه ما میخوایم از بهشت رضا راه بیفتیم میایم گاراژداران تو هم بیا با هم بریم میگه اوکی 30 مین دیگه اونجام

ما هم با اتوبوس رفتیم نزدیک 30 مین منتظر خانوم ( فک کنین 30 مین منتظر بودیم نزدیک 20 مین هم تو راه بودیم )

عاطفه خانوم همیشه بدقوله

دیگه نزدیک 11 بود اومد ( ماشینش ماتیز سفیده ) پیاده شد بعد از احوالپرسی سوار شدیم پیش به سوی دانشگاه .

اول رفتیم امور مالی شماره دانشجویی رو گفتم زد میگه چون دیر اومدی رفته تو بایگانی برو آموزش بهشون بگو تا درست کنن بعد بیا

رفتیم پیش آقای ..... میگم مدرکمو میخوام و واسه تخفیف شهریه گفتن سایتو باز کنین ! میگه حالا چقدر هست؟ میگم 84000 تومن

با خنده میگه برو خانوم .... این پولا ارزش نداره الان دانشگاه بودجه نداره

منم با خنده جوابشو میدادم

گفتم عیب نداره آقای ...واسه من همینم ارزش داره

دوستم میگه چی میشه شما واسه 1000 تومن پول شهریه رو کم میریزیم میگن حتما بریزین تا بعد کارت ورود به جلسه رو بدیم

میخنده

 

میگه برو پرونده تو از بایگانی بیار ببینم مدارکت کامله

گرفتم و اوردم میبینم منظورش از این که مدرکتون اومده همون گواهی موقت بوده که من خیلی وقت پیش گرفتم . میگم من که اینارو گرفتم میگه خوب پس همینه دیگه میگم اصلش میگه برو معلوم نیس کی بیاد

میگه سایتو برام باز کنین باز میفرسته پیش یه آقایی که جدید اومده و من نمیشناسمش

رفتم برای اون توضیح دادم گفت اوکی شد

رفتیم امور مالی میبینیم در اتاقو بستن در میزنیم و وارد میشیم میبینیم بعلههههههههه این دو تا خانوم ساعت 12 ظهر دارن صبحونه میخورن

میگه ببخشید میشه 10 مین دیگه بیاین از صبح شلوغ بوده نتونستیم صبحونه بخوریم

من و عاطفه یه نگاهی به هم کردیم و گفتیم باشه و برگشتیم

عاطفه امور فرهنگی کارداشتی رفتیم و به مامانم یه سر زدیم تو محوطه دانشگاه نشسته بود بعد رفتیم سلف دیدم تغییر دکوراسیون دادن و سه تا رانی گرفت و خوردیم و برگشتیم امور مالی و پولمو گرفتمخنده

چند تا از عکسامو با خودم برده بودم نشون عاطفه دادم

از عاطفه اصرار از مامانه من انکار که نه مزاحمتون نمیشیم

عاطفه میگفت میبرمتون حرم زیارت کنین بعد بریم نهار خونه ما باز میرسونمتون ترمینال که مامان قبول نکرد و عاطفه هم مارو تا حرم رسوند و رفت

تو راه کلی از کارایی که با هم میکردیم حرف زدیم و گفتیم جای سعیده خالی

دیگه وقت اذان رسیدیم حرم و بعد از نماز و زیارت ساعت 2.30 از حرم اومدیم بیرون و رفتیم ساندویچی نهار خوردیم و برگشتیم خونه

اینقدر خسته شده بودم که حد نداشت

دیگه باز من رفتم خونه مامانی بعد از شام هم با محمد برگشتیم خونه

گفتم فردا تلافیش در میارم تا 12 میخوابم ولی محمد کارداشت من مجبور شدم ساعت 8 باهاش برم مغازه

رفتیم مغازه محمد میگه فک کنم ثبت احوال استخدامی داره ببین هست ؟ شرایطشو پرینت بگیر

ولی خودش اومد نشست پشت سیستم و سایت اداره ثبت احوال

چشمش افتاده به قسمتی که اگه شناسنامه گم کردی که آقای  حواس پرت ما از وقت انتخابات نماینده مجلس معلوم نبود شناسنامشو کجا انداخته با کارت ملی

چند روز پیش هم رفتیم درخواست المثنی کردیم که 20 تومن خرج رو دستمون گذاشتت

محمد همین که شماره شناسنامه شو زد دیدیم بعلههههههههههههه شناسنامش پیدا شده و باید بره اداره ثب احوال

دیگه اون رفت به کاراش برسه منم مغازه بودم تا 12 که محمد اومد و من برگشتم خونه که نهار درست کنم

مادر شوهر و دو تا خواهر شوشو کوچیکا رفتن تهران خونه برادر و خواهرش

دیگه واسه پدر شوشو هم نهار درست کردم که نیومد بالا گفت خواهر شوشو نهار درست کرده .

دیروز بعدازظهر هم باز رفتم مغازه و ساعت 10 اومدیم رفتم در خونشون که بگم بیاد بالا شام بخوره که کسی نبود

امروز هم به پدر شوشو زنگ زدم که نهار بیاین بالا گفت نه از دیشب غذا اضاف اومده همونو میخورم میگم خوب بیاین دیگه میگه خواستم بیام خبرت میکنم

 

الان هم میخوام برم مرغ درست کنم

فعلا بای

 

[ چهارشنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من هستی میخوام تو این وبلاگ خاطراتمو بنویسم که که نمیتونم به کسی اونارو بگم درباره خودم ، همسرم که خیلی دوسش دارم و مشکل اصلی خانواده ی همسری ******************* بعدا نوشت : تصمیم گرفتم کل خاطراتمو بنویسم اعصابم داغون میشد همش خاطرات بد مینوشتم حالا هم خاطرات بد هم خوب ********************* من متولد : 30/06/1369 ********************* همسری جونم : 21/04/1367 ********************* تاریخ آشنایی :15/06/1384 ********************* تاریخ نامزدی :18/11/1388 ******************** تاریخ عقد :06/03/1389 ******************* تاریخ عروسی :فروردین 91 ان شالله ولی روزش مشخص نیست ******************* بعدا نوشت :روز عروسی4 فروردین
نويسندگان
صفحات اختصاصی
لینک دوستان
امکانات وب
فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز


برای نمایش تصاویر گالری كلیك كنید


دریافت كد گالری عكس در وب























Online User