خاطرات بد و خوب من
قالب وبلاگ

سلام خوبین؟؟

5 شنبه ظهر همسری اومد گفت شب بعد از افطاری میریم بیرون با دوستان

از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهوننیشخند همسری جونم روزه نمیگیره منم سحر تنهایی میخورم خیلی بده ( محمد میگه بیدارم کن ولی دلم نمیاد بد خواب میشه )

دیگه همسری نهارشو خورد و استراحت کرد منم قرآن و نمازمو خوندم هوس قورمه سبزی کردم زیاد درست کردم که هم برای سحری باشه هم نهار فردای محمد

ساعت 8 محمد جون از مغازه اومدن و یکم قورمه سبزی خوردیم و حاضر شدیم بریم بیرون

رفتیم دنبال دوستامون و  پیش به سوی شهربازی

سوار کشتی شدیم وای خیلی وحشتناک بود ( تازه عوضش کردن ما هم فک کردیم مثه قبلیه ولی اینقدر سرعتش زیاد بود سبز )

میخواستیم بریم سینما 5بعدی که پشیمون شدیم و رفتیم نشستیم و دَبِرنا  بازی کردیم

تا ساعت نردیک 1 بیرون بودیم

اومدیم خونه و به محمد گفتم نخواب تا سحری بخوریم

من ساعت 2.30 رفتم حموم و اومدم سفره و چیدم و اولین سحری رو با همسری خوردیم بعد از نماز خوابیدیم تا ساعت 11.20 جمعه

روز جمعه هم اینقدر تنبل شدم که خونه مامانم نرفتم امروز میرم

لباسام مونده کثیف

هر چی زنگ میزنیم به نمایندگی  د و و ( باید زنگ بزنیم اصفهان باز اونا زنگ بزنن به خدماتشون تو شهر ما که یکی رو بفرستن که هنوز نفرستادن ) میگن میفرستیم

خوب چه کاریه شمارشو بدن به خودمون زنگ بزنیم عصبانی

تو این روزا هم اصلا حوصله ندارم میگم باشه بعد از افطار که اونم محمد خونس و نمیشه برم لباس بشورم

دیروز ظهر میگم بیا با هم بشوریم میگه باشه شب  شب میگم بیا بریم بشوریم میگه باشه فردا ظهر میگم اونوقت که هوا گرمه نمیتونی میگه میشورم

میدونم نمیشوره

محمد زیاد تو کار خونه کمک نمیکنه لبخند

از وقتی عروسیمونو گرفتیم یه بار خونه جارو زده ، 2 یا 3 بار ظرف شسته همین

دوست دارم کمک کنه ولی وقتی ظرف میشوره میگم تمیز بشور مواظب نشکنی یا جارو میزد میگم اینجا رو بکش اونجا رو بکش خوب چه کاریه خودم جارو کنم یا بشورم انرژی کمتری مصرف میشهنیشخند

واسه لباسام اذیتش میکنم میگم بشور وگرنه ادمی که تو عمرش لباس نشسته تمیز نمیشوره باز خودم دوباره باید بشورم

 فقط تو مدت 76 روز سربازی هر وقت میمود مرخصی با هم لباساشو میشستیم چون سنگین بود من نمیتونستمچشمک

امروز به تعریف از ویژگیهای محمد جون گذشت ( عنوان پستمو نذاشته بودم ولی الان میزارم محمد )

[ شنبه ٧ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من هستی میخوام تو این وبلاگ خاطراتمو بنویسم که که نمیتونم به کسی اونارو بگم درباره خودم ، همسرم که خیلی دوسش دارم و مشکل اصلی خانواده ی همسری ******************* بعدا نوشت : تصمیم گرفتم کل خاطراتمو بنویسم اعصابم داغون میشد همش خاطرات بد مینوشتم حالا هم خاطرات بد هم خوب ********************* من متولد : 30/06/1369 ********************* همسری جونم : 21/04/1367 ********************* تاریخ آشنایی :15/06/1384 ********************* تاریخ نامزدی :18/11/1388 ******************** تاریخ عقد :06/03/1389 ******************* تاریخ عروسی :فروردین 91 ان شالله ولی روزش مشخص نیست ******************* بعدا نوشت :روز عروسی4 فروردین
نويسندگان
صفحات اختصاصی
لینک دوستان
امکانات وب
فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز


برای نمایش تصاویر گالری كلیك كنید


دریافت كد گالری عكس در وب























Online User