خاطرات بد و خوب من
قالب وبلاگ

روز دوشنبه  حالم خوب نبود روزه نگرفتم

از صبح که پاشدم افتادم به جونه خونه ها از اول ماه رمضون تمیز کاری نکرده بودم تا عصری طول کشید .

داشتم بوفه رو تمیز میکردم که همسری رفت و قبلش هم مامانش اومد رفت بالا تا فرششونو بردارن یه دفعه دیدم یه صدای وحشتناکی از تو حیاط میاد به خودم نیووردم میدونستم کار  مادر شوره که وسیله هاشو برای راحتی از پشت بوم پرت میکنه تو حیاط خونمون بعد میاد برمیداره

اومد پایین دیدم میگه میخواستم فرش بندازم تو حیاط خودمون افتاد تو حیاط شما ( من که باور نکردم ) رفته از پله های بالا شیلنگ منو اورد و رفت تو حیاط  منم در حال تمیز کردن بوفه 

وقتی تموم شد رفتم تو حیاط دیدم داره فرششو خیس میکنه منم کمکش کردم چند باری گفت نمیخواد بشوری خودم میشورم تمیزه و ... منم گفتم حالا که اوردین پس بزارین تمیز بشوریم 

یه کثیف کاری راه انداخته بود من تاید زدم و با فرچه میکشیدم اونم پارو میکشید دفعه آخر که آب گرفته میبینم میخواد همینطوری پهن بزاره تو حیاط بمونه منم میخواستم لباسامو بشورم 

میگم اینطوری که تمیز نمیشه پشتش چی پس؟؟ میگه نه نمیخواد تمیزه اینطرفش خشک شد میام برعکسش میکنم میگم نه من بدم میاد اینطوری بیاین پشتشم بشوریم دیگه شستیم و تموم شد و منم  دست و کمرم اینقدر درد گرفت که نایی برای لباس شستن نموند . 

بعد مامانم زنگ زد که خونه ای میخوایم بیایم منم گفتم بعلهههه تشریف بیارین 

منم دیدم دیره گفتم آش درست میکنم بعد برای شام یه چیز دیگه 

تا موقعی که آب جوش اومد مامانم اومدن 

ساعت 7.15 هم محمد جون حواس پرتا ما زنگ زدن که چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مهمون داریم برای افطار دوستم با خانومش میخواد بیاد دیشب به من گفتن من یادم رفته بهتون بگم 

مامانم کمکم کرد مرغارو سرخ کرد و پیاز رنده کرد و ... بعد هم گفتن ما میریم یه شب دیگه میایم هر چی اصرار کردم نموندن و رفتن خیلی ناراحت شدم

دیگه افطار آش خوردن و ساعت 10 هم شام خوردیم اینقدر خسته شدم که حد نداشت

صبح هم رفتم خونه مامانم

آبجی جونم هم مرخصی گرفته بود و سه تایی نشسته بودیم و میخندیدیم کلی حال داد

با جاری جون اس ام اس بازی کردیم و ساعت 3.30 جاری زنگ زد که ماداریم میایم خونتون

باز دوباره مهمون داری تا امروز ظهر ( این پستو تو 2 مرحله نوشتم یکم روز 3 شنبه بقیشم الان )

 

الان هم اومدم مغازه

[ چهارشنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ٩:٠۱ ‎ق.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من هستی میخوام تو این وبلاگ خاطراتمو بنویسم که که نمیتونم به کسی اونارو بگم درباره خودم ، همسرم که خیلی دوسش دارم و مشکل اصلی خانواده ی همسری ******************* بعدا نوشت : تصمیم گرفتم کل خاطراتمو بنویسم اعصابم داغون میشد همش خاطرات بد مینوشتم حالا هم خاطرات بد هم خوب ********************* من متولد : 30/06/1369 ********************* همسری جونم : 21/04/1367 ********************* تاریخ آشنایی :15/06/1384 ********************* تاریخ نامزدی :18/11/1388 ******************** تاریخ عقد :06/03/1389 ******************* تاریخ عروسی :فروردین 91 ان شالله ولی روزش مشخص نیست ******************* بعدا نوشت :روز عروسی4 فروردین
نويسندگان
صفحات اختصاصی
لینک دوستان
امکانات وب
فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز


برای نمایش تصاویر گالری كلیك كنید


دریافت كد گالری عكس در وب























Online User