خاطرات بد و خوب من
قالب وبلاگ

سلام دوست جونیا

خوب از روز شنبه بگم

از قبل ماه رمضون نرفته بودم آرایشگاه تصمیم گرفتم حالا که میخوام برم مهمونی یه دستی به سر و روی مبارک بکشمچشمک

آرایشگاهی که میرم زنگ زدم خانومه میگه من تهرانم تا بعد از ماه رمضون نمیام 

به محمد جون گفتم خواستی بعدازظهر بری مغازه زودتر بیدار شو بریم دنبال آرایشگاه هر جا باز بود میرم 

دیگه پاشدیم رفتیم و اولین آرایشگاهی که باز بود رفتم کارش بد نبود ولی مثه همیشه نبود گذاشته بودم پر بشه پهن بردارم اونم که باریک کرد زبان

قبل از اینکه برم آرایشگاه به جاری اس زدیم که کِی میاین خونه ما که بریم؟؟ جواب نداد . تو آرایشگاه زنگ زد که ما از صبح خونه خواهر شوهریم الان میخوایم بریم بیرون چیزی بخریم گفتم بعد از اینکه کارتون تموم شد دنبال منم بیاین محمد دیر میاد گفت اوکی

همینکه رسیدم خونه زنگ زد زودی آماده شو با هم بریم خرید 

اومدن رفتیم یکم وسیله برای خونشون خریدیم و رفتیم خونه خواهر شوهر گرام ( گرام بزرگ نوشتم واسه بعضیا که میگن نگو گرام آقااااااااااااااااااا من دوست دارم بنویسم گرام هر کی ناراحته نخونهههههههههههههههههههههه)  

جاتون خالی برای شام قورمه سبزی درست کرده بود ( عاشق این غذام ) شله زرد هم درست کرده بود .

بعد از خوردن شام و شستن ظرفها ( من یه کوچولو ظرف شستم حالم خوب نبود ) محمد گفت ما دیشب ( یعنی جمعه شب ) با دوستامون رفتیم سینما 5 بعدی خیلی باحال بود اینقدر تعریف کردیم که گفتن بلند شین امشب هم بریم  قرار شد بچه ها رو هم ( 4 تا بچه ، دو تا برادر شوشو و 2 تا هم خواهر شوشو ) برادر شوشو و شوهر خواهر شوهر ببرن شهر بازی بقیه هم بریم ( من و محمد ، خواهر شوشو که عقده با شوهرش ، جاری خانم ، خواهر شوهر گرام و خواهر شوشو که کلاس6 )  

هر دریف 6 نفر میتونن بشینن قرار شد محمد و شوهر خواهرش با هم یه ردیف بشینن ما 5 تا هم با هم . همین که نوبت سانس ما شد و رفتیم تو خواهر شوشو و شوهرش کنار هم نشستن من و محمد هم خیلی ناراحت شدیم محمد مجبور شد بره پشت سر ما تنها بشینه من میخواستم برم پیشه محمد که یه خانمه مسن با شوهرش  اومد نشست پهلوش این شد که اصلا سینما خوش نگذشت و محمد هم از دست شوهر خواهرش خیلی ناراحت شد گفت من بیرون بهش گفتم گفته باشه .

 من گفتم آبجی خودت نذاشته اون بیاد پیش تو از شوهرش جدا نمیشه  دیگه نزدیک ساعت 12 اومدیم خونه و به محمد گفتم گوشیو بزار رو ساعت تا سحر بلند بشم که اونم نامردی نکرد چشمک و ساعتو گذاشته بود 8 که خودش بلند بشه و بیاد مغازه و اینگونه بود که من روزمو خوردم ( تا 11.30 هیچی نخوردم که بدون سحری روزه بگیرم ولی خیلی ضعف کردم و خوردم )خجالت     

  دیروز بعد از ظهر هم رفتم خونه مامانم و بعد از افطار اومدیم . آقا محمد هم که موقع خواب شیطونیش گل کرده بود من گذاشته بودم ساعت 3.30 واسه سحر وقتی خوابیدم دوباره ساعت گوشیو عوض کرده .  مخالفه با روزه گرفتن میگه نمیخواد روزه بگیری حالت خوب نیستخجالت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ دوشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۸:۳٧ ‎ق.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من هستی میخوام تو این وبلاگ خاطراتمو بنویسم که که نمیتونم به کسی اونارو بگم درباره خودم ، همسرم که خیلی دوسش دارم و مشکل اصلی خانواده ی همسری ******************* بعدا نوشت : تصمیم گرفتم کل خاطراتمو بنویسم اعصابم داغون میشد همش خاطرات بد مینوشتم حالا هم خاطرات بد هم خوب ********************* من متولد : 30/06/1369 ********************* همسری جونم : 21/04/1367 ********************* تاریخ آشنایی :15/06/1384 ********************* تاریخ نامزدی :18/11/1388 ******************** تاریخ عقد :06/03/1389 ******************* تاریخ عروسی :فروردین 91 ان شالله ولی روزش مشخص نیست ******************* بعدا نوشت :روز عروسی4 فروردین
نويسندگان
صفحات اختصاصی
لینک دوستان
امکانات وب
فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز


برای نمایش تصاویر گالری كلیك كنید


دریافت كد گالری عكس در وب























Online User