خاطرات بد و خوب من
قالب وبلاگ

سلام 

محمد ساعت10.30 رفته که پروژه دانشگاهشو تحویل بده بعد از مدتها 

خدا کنه نمره خوبی بهش بدن

6 واحد دیگه هم داره که باید معرفی به استاد بگیره

 

دیروز بعدازظهر با مامان و آبجی رفتیم خیابون که نتیجش شد پارچه مشکی مانتویی واسه من و آبجی جون که بدوزم  و یه جفت کفش واسه مامانی 

حالا دنبال مدلم 

نه خیلی ساده نه خیلی طرح دار ( خیلی وقته خیاطی نکردم خوب )

از اونجا هم به اصرار من اومدن خونمون و منم ماکارونی درست کردم 

ساعت نزدیک 11 هم مامان جونم رفتن و من بعد از حموم رفتم خوابیدم  و محمد هم تا دیر وقت بیدار بود رو پروژش کار میکرد

سحر هم تنبلی میکردم بلند شم ولی بالاخره ساعت 3.30 بیدار شدم یکم ماکارونی خوردم از صبح که بلند شم معدم به شدت میسوزه و حالم اصلا خوب نیست

الانم مغازم ومنتظرم محمد زنگ بزنه ببینم چیکار کرده بعد از این همه مدت 

 

 

[ سه‌شنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من هستی میخوام تو این وبلاگ خاطراتمو بنویسم که که نمیتونم به کسی اونارو بگم درباره خودم ، همسرم که خیلی دوسش دارم و مشکل اصلی خانواده ی همسری ******************* بعدا نوشت : تصمیم گرفتم کل خاطراتمو بنویسم اعصابم داغون میشد همش خاطرات بد مینوشتم حالا هم خاطرات بد هم خوب ********************* من متولد : 30/06/1369 ********************* همسری جونم : 21/04/1367 ********************* تاریخ آشنایی :15/06/1384 ********************* تاریخ نامزدی :18/11/1388 ******************** تاریخ عقد :06/03/1389 ******************* تاریخ عروسی :فروردین 91 ان شالله ولی روزش مشخص نیست ******************* بعدا نوشت :روز عروسی4 فروردین
نويسندگان
صفحات اختصاصی
لینک دوستان
امکانات وب
فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز


برای نمایش تصاویر گالری كلیك كنید


دریافت كد گالری عكس در وب























Online User