خاطرات بد و خوب من
قالب وبلاگ

سلام دوست جونیا خوبین؟؟؟

 

محمد خداروشکر 20 گرفت ( اولین 20 تو کارنامه تحصیلی در دانشگاه نیشخند )

طلسم لباسشویی هم شکسته شد و بالاخره اومدن و وصل کردن ( میگه تازه برای من دیروز اس اومده میگیم والا ما یه 2 ماهی هست زنگ میزنیم بهشون . )

سه شنبه  مامانم خونه عمه کوچیکه افطار دعوت بودن و قرار شد بعد بیان خونه ما بریم مسجد تا سحر که منم زنگ زدم به آبجی که به محمد آقا ( شوهر عمه کوچیکه ) بگو اگه کار نداره شیر واسه آشپزخونه خریدیم بیاد عوض کنه که بعد از چند مین زنگ زد که همگی میایم خونتون ( عمو و زن عمو و بچه  هاشون ، عمه و شوهرش و بچه ها ، مامان بزرگ ، مامانم و اآبجیم) 

من و محمد هم افتادیم به جونِ خونه ها که مرتب کنیم . ( مرتب بود ها فک نکنین شلختم از خود راضی منظورم همین که روفرشی رو مرتب کردیم و متکاهارو برداشتیم و ... )

میوه هم شستم و آماده کردم و مهمونا اومدن

تا ساعت 10.30 هم نشستیم و بعد رفتیم مسجد محل ( همگی با هم رفتیم ولی چون عمه بچه کوچیک داشت زودی رفتن ) سحر هم اصرار کردم بریم خونمون که نیومدن و زنگ زدن عمو اومد دنبالشون و رفتن 

منم رفتم خونه و سحر خوردم و خوابیدم

روز 4 شنبه 

صبح همین که بلند شدم یه درد شدیدی تو پهلوم  گرفتم ( کلیه بود فک کنم ) نه میتونستم راه برم نه خم بشم همینطوری مونده بودم . 

ظهر که محمد اومد بهش گفتم اونم به زور میخواست به من آب بده قسمش دادم که بابا 5 ساعت دیگه افطار تورو خدا که ول کن ماجرا شد ولی گفت به  جون من قسم بخور که فردا نمیگیری که قسم خوردم و نگرفتم 

5 شنبه هم که دیدم روزه نیستم به آبجی اس زدم بیا خونمون تا مانتوی تو رو برش بزنم و  بدوزم اومد و برش زدیم و تا نصفه دوختم و بقیش هم مونده همینطور وسطه اتاق ( دو تا اتاق داریم که از یکیش استفاده نمیکنیم همونجا همه وسیله هامو ریختم یکی بیاد خونمون آبروم رفتهخنده )

روز جمعه هم که تا ظهر با محمد خوابیدیم و بعدازظهر هم رفتیم خونه مامانم و بعد از افطار برگشتیم اومدیم خونه

دم در دیدیم پدر شوهر و خواهر شوهر گرام و ... وایستاده بودن رفتیم اونجا یکمی صحبت کردیم و گفتن پارچه سبز نداری  ( پدر شوشو لازم داشت ) منم گفتم احتمالا داشته باشم که رفتم براشون اوردم 

هفته پیش که رفتیم خونه خواهر شوشو گرام رو یادتونه :اونجا ما فهمیدیم که مادر شوشو دوباره رگ های قلبش بسته شده و باید بره آنژیو .

به ما چیزی نگفته بودن و قرار شده بود خواهر شوشو که تو عقده با مامانش بره مشهد

حالا دیشب خواهر شوشو گرام میگفت اون نمیره و میخوان زهرا رو ببرن میگم وا تعجب اونچی حالیش میشه که میخواد بره باز مراقب مریض باشه ؟؟

میگه من که نمیتونم برم با دو تا بچه اونم که بابا میگه نمیخواد بره پس باید زهرا رو ببرن

میگم باشه من میرم بعد پدر شوشو گفت هر جور خودتون میدونین ( دوشب بیمارستان نگه میدارن )

خواهر شوشو رو تا خونشون بردیم چیزی میخواست از خونشون برداره ( شوهرش سرکار بود ) و تو راه میگه ( خواهر شوشو عقده ) گفته من نمیام برای همین بابا ناراحت شده حالا که میگه نه من میرم اونم دوست نداره ببرش 

حالا ببینی کی بره ( بعدازظهر باید بره ) من برم یا خواهر شوشو عقده یا کوچیکه 

دیگه اینم از این چند روزه ما 

هفته دیگه 4 شنبه هم وقت عمل خودمهاسترس

 

چقدر طولانی شد شرمنده

راستی یه سوال دارم خصوصی میزارم هر کی تونست کمک کنهعینک

[ شنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۸:٤٤ ‎ق.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من هستی میخوام تو این وبلاگ خاطراتمو بنویسم که که نمیتونم به کسی اونارو بگم درباره خودم ، همسرم که خیلی دوسش دارم و مشکل اصلی خانواده ی همسری ******************* بعدا نوشت : تصمیم گرفتم کل خاطراتمو بنویسم اعصابم داغون میشد همش خاطرات بد مینوشتم حالا هم خاطرات بد هم خوب ********************* من متولد : 30/06/1369 ********************* همسری جونم : 21/04/1367 ********************* تاریخ آشنایی :15/06/1384 ********************* تاریخ نامزدی :18/11/1388 ******************** تاریخ عقد :06/03/1389 ******************* تاریخ عروسی :فروردین 91 ان شالله ولی روزش مشخص نیست ******************* بعدا نوشت :روز عروسی4 فروردین
نويسندگان
صفحات اختصاصی
لینک دوستان
امکانات وب
فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز


برای نمایش تصاویر گالری كلیك كنید


دریافت كد گالری عكس در وب























Online User