خاطرات بد و خوب من
قالب وبلاگ

سلام خوبین؟؟؟

اول یکم از قبل ترش شروع کنم

1:یه هفته بعد از اینکه نی نی سقط شد جشن خواهر شوشو بود

قبل از جشن خواهر شوشو گرام اومد خونمون ( محمد هم خونه بود )گفت خواهر شوشو 2 ( که عقده و جشنش بود ) گفته خدارو شکر بچه هستی سقط شده وگرنه میومد تو جشن ما مثه مهمون و نمی رقصید و می نشست سرجاش من زورم میومد

من و محمد تعجب کردیم و فک نمیکردیم خواهر شوشو 2 که با من خوبه این حرف رو بزنه و هیچی بهش نگفتیم روز بعد مادر شوشو اومد و بهش گفتم دخترت اینطوری گفته و اونم در ظاهر ناراحت شد و ... رفته بود به دخترش گفته بود و اونم به من اس زد که به خدا من هیچی درباره تو و بچت صحبت نکردم و منم حرفشو باور کردم

دقیقا 2روز قبل از جشن خواهر شوشو عروسی دختر داییم بود تو راه برگشت از عروسی زن عمو کوچیکم( همسایه خواهر شوشو گرام ) گفت که خواهر شوهرتو دیدم و گفته که آبجیم خوشحاله که بچه هستی افتاده و همون حرفهایی که به من زده بود به اونم گفته بود منم خیلی ناراحت شدم که چرا به اون گفته الان اونا با خودشون میگن عجب خونواده شوهری داره و ... من تو این مدت اینا هر بدی که به من کردن منم به کسی چیزی نگفتم و پیشه بقیه خرابشون نکردم ولی اینا هم آبروی خودشونو میبرن هم من.

 

اومدم به محمد گفتم اینطوری شده و آبرو واسه من نذاشتن و ... گفت خودم باهاش صحبت میکنم.

من به خواهر شوشو 2 گفتم که رفته به زن عموم اینطوری گفته و محمد خودش میخواد صحبت کنه اونم گفت بزارین بعد از جشن من دعواشون نیفته و قهر نکنه .

بعد از جشن من نزدیک 10 روز ندیدمش  . یه روز که برادر شوشو مهمونمون بود اونام خونه مامانش بودن و اومدن بالا ( محمد هنوز مغازه بود و نیومده بود خونه )

یکم از این طرف و اون طرف صحبت کردیم و بعد گفت راستی مگه من به زن عموت چی گفتم که تو از دسته من ناراحت شدی گفتم آره که ناراحت میشم تو که اگه از من بدت میاد  حق نداری بری پیشه بقیه حرف بزنی و به همه ثابت کنی

میگه میخواستم برم در خونه زن عموت بگم من چی گفتم بهت که رفتی به هستی گفتی؟ گفتم تو حق نداری بری در خونه عموی من میخواستی بری دعوا راه بندازی میگه نه میخواستم برم حرف بزنم چرا دعوا ( اینا عادتشونه این کارا تا خودشونو تبرئه کنن )

 

گفت من منظوری نداشتم من با خنده بهش گفتم

منم گفتم اتفاقا زن عموی منم با خنده به من گفت دقیقا همون حرفهایی که اومدی خونمون به من و محمد گفتی همونارو گفت بدون هیچ کم و کاستی

همینطور داشتیم بحث میکردیم که محمد اومدو اونم دیگه ساکت شد و هیچ حرفی نزد ( از محمد میترسه ) منم دیدم اون صحبت نمیکنه من شروع کردم و محمد هم یکم باهاش بحث کرد و گفت من دوست ندارم مسائل خونوادگیه منو بقیه بدونن و ....

بعد از چند دقیقه هم با حالت قهر خداحافظی کرد و رفت

 


2:امروز مامانم اومد خونه ما گفت پاشو بریم خونه عمه ( همسایه ما هستن )

رفتیم اونجا بعد از مدت ها که ای کاش نمیرفتیم

عمم گفت الان رفتم آش نظری بگیرم خواهر شوشو کوچیکت هم دنبال من اومده خونمون ( کلاس دومه و من خیلی بدم میاد ازش درست اخلاقش شبیه مامانش و خواهر شوشو گرامه موذیه استرس)

و من بهش گفتم ما بچه نداریم باهاش بازی کنی ولی اومده یکم تو حیاط بازی کرده و رفته و من ازش پرسیدم خونه زندادش میرین گفته ما رو خونش راه نمیده

( به خدا تابستون یکسره میومد زنگ میزد و میومد بالا از این اخلاقش بدم میومد که من هر جا میرفتم دنبالم میومد مثلا میرفتم آشپزخونه دنبالم میومد یا میرفتم پای لپ تاپ میومد سرشو تو لپ تاپ میکرد ببینه من چیکار میکنم منم هیچی بهش نمیگفتم چون میرفت به مامانش میگفت )

اینقدر عصبانی و ناراحت شدم که حد نداشت میگم چرا هم از دست کوچیکشون باید عصبانی بشم هم بزرگشون

با مامان برگشتیم خونه و مامانم گفت به محمد هیچی نگو اعصابش داغون میشه باز ناراحتی درست نشه گفتم نه باید بگم چرا همه جا آبرو منو میبرن و ...

محمد اومد رفتم تو اتاق بهش گفتم و رفت پایین و به مامانش گفته بود تو چرا میزاری دخترت هر جایی بره و ادبش کن هر حرفیو هر جا رسید نزنه و ...

اومد بالا نهار خوردیم مامان رفت اتاق خوابید و دیدم زنگ میزنن محمد گفت باز کن منم گفتم نه شاید مامانت باشه که همینطورم بود به محمد گفت بیا پایین کارت دارم محمد رفت  و من رفتم تو حیاط تا گوش کنم چی میگن (صدا از تو حیاط شنیده میشه )( اولش و که نشنیدم ولی بعد محمد گفت رفته در خونه عمت  )

اینا عادتشونه برای همه شاخ و شونه بکشن گریه

دیدم مادر شوشو میگه زنت خبر کشی کرده محمد میگفت چی گفته تو و دخترت خبرکشی میکنین همیشه و دعوا راه میندازین

گفت زنت با ننش رفته خونه اونا و اومده خبرکشی کرده و اون بچه بود نباید از بچه سوال کنن

محمد گفت یعنی میگی زن من خونه عمه خودش نره ، مردم میپرسن تو بچتو ادب کن که دو روز دیگه نره هر اتفاقی خونه من میوفته برای همه تعریف کنه

اونم گفت تو برو خودتو درست کن محمد گفت من چمه تو بگو تا درست کنم

نمیدونم چی گفت که محمد گفت تو بگو از زنه من چی دیدی تا بیارمش پایین و بزنم در دهنش ( ناراحت ) اونم میگفت اگرم چیزی ببینم نمیگم سبز ( نمیدونم چی از من دیده )

محمد گفت ببین من مثه دخترت نیستم که بیام جلوت یه جور باشم و پشت سرت 10000 تا حرف بزنم من مثه اون پسرت نیستم به زنم هر چی بگی وایستم و گوش کنم

تو از ما خوشت نمیاد نیا خونم و ما هم که اصلا نمیایم خونه شما( شاید تو این 6 ماه 3-4 باز شام و نهار رفته باشیم خونشون با اینکه شی در میون خونه مامانمیم )

اونم گفت ناراحتی از این جا برو ( خونه ) محمد هم گفت حتما میرم تا تو راحت باشی (به طعنه میگفت چون همین که ما از این خونه بریم دوماداشو میاره اینجا)

دیگه من رفتم خونه و ظرفارو شستم محمد بعد از چند دقیقه اومد بالا و گفت زنگ بزن به عمه ببین مامانم چیز بدی نگفته باشه و معذرت خواهی کن میگم من روم نمیشه چی بگم بهش

بالاخره زنگ زدم خونشون و گفتم مادر شوهرم اومد در خونتون گفت آره عمه جان مگه من چی بهت گفتم ؟

گفتم میدونم اینا همینطورین  گفت نباید به شوهرت میگفتی گفتم نه باید بهش میگفتم چند روز پیش رفتن جلو زن عمو آبروی منو بردن حالا هم پیشه شما معلوم نیست دیگه پیشه کی از من بد گفتن و آبرو مونو بردن

میگم باهات بد حرف زد و سرو صدا کرد؟ میگه نه گله کرده که چرا گفتی منم گفتم من قصدم خبرکشی نبوده و گفته چند روز پیش دخترم به زن داداشتون چیزی گفته  منظوری نداشته ولی اینا بدشون اومده و ... گفت عمه جان نباید به شوهرت بگی هر چی باشه هوای پدر و مادرشو بیتشر داره و اونا مخشو میزنن اینقدر ازت بد میگن میره سمت اونا میگم نه محمد خوبه اینطوری نیست میگه الان جلال ( دوماد کوچیکش ) اولا خیلی خوب بوده اینقدر مادرش بد گفته الان رابطشون خوب نیست و دخترمو اذیت میکنن . گفتم محمد گفته زنگ  بزنم و اگه چیزی گفته یا سرو صدا کرده معذرت خواهی کنم گفت نه اشکال نداره و ...

 

نمیدونم چرا مادر شوشو هر وقت مامان من میاد خونمون اگه تو کوچه باشه یه جوری فرار میکنه که احوالپرسی نکنه . دوباره امروز همینکارو کرده بود

منم به محمد گفتم چرا مادر شوهر دختراش میان کلی احترام میزاره و پذیرایی میکنه ولی مامانه منو که میبینه فرار میکنه مگه مامانم چیکارش کرده


 

فقط تو این مدت خدارو شکر میکردم که مامانم خوابیده بود و بیدار نشد وگرنه کلی ناراحت میشد و منو دعوا میکرد حالا میدونم عمم که مامانمو ببینه میگه

اینم از این چقدر طولانی شد ها

خسته شدم

الان اومدم مغازه و آقا محمد هم رفته استخر

اعصابه خودم کم ضعیفه به خدا نمیتونم اینارو دیگه تحمل کنم

 

فعلا بای

 

 

[ پنجشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩۱ ] [ ٧:۳۱ ‎ب.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من هستی میخوام تو این وبلاگ خاطراتمو بنویسم که که نمیتونم به کسی اونارو بگم درباره خودم ، همسرم که خیلی دوسش دارم و مشکل اصلی خانواده ی همسری ******************* بعدا نوشت : تصمیم گرفتم کل خاطراتمو بنویسم اعصابم داغون میشد همش خاطرات بد مینوشتم حالا هم خاطرات بد هم خوب ********************* من متولد : 30/06/1369 ********************* همسری جونم : 21/04/1367 ********************* تاریخ آشنایی :15/06/1384 ********************* تاریخ نامزدی :18/11/1388 ******************** تاریخ عقد :06/03/1389 ******************* تاریخ عروسی :فروردین 91 ان شالله ولی روزش مشخص نیست ******************* بعدا نوشت :روز عروسی4 فروردین
نويسندگان
صفحات اختصاصی
لینک دوستان
امکانات وب
فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز


برای نمایش تصاویر گالری كلیك كنید


دریافت كد گالری عكس در وب























Online User