خاطرات بد و خوب من
قالب وبلاگ

روز شنبه مامانم زنگ میزنه به محمد و شماره آبجیشو میگیره ،محمد زنگ زد به من که به مامان زنگ بزن ببین چرا شماره آبجیمو میخواسته من پرسیدم گفته چیزی نیست همینطوری. من زنگ زدم کلی اصرار کردم ولی نگفت و فقط گفت زن عمو اینجا بوده همین . 

منم تا شب کلی استرس داشتم و گفتم حتما یه اتفاقی افتاده و به من نمیگن . محمد که اومد اس زدم به آبجیم از مامان بپرس و به من خبر بده چی شده استرس دارم . اونم گفت اسی نمیشه بهت بگم باید زنگ بزنم فردا صبح بهت میگم منم یکم سوال کردم و فهمیدم که مادر شوشو که رفته در خونه عمه من اونم نامردی نکرده پاشده رفته خونه مامان بزرگم ( مامان بزرگم و عموهام تو یه محله میشینن و همیشه دور هم جمعن ) و جلو همه آبرو منو برده ( این عمم از اول با من مشکل داشت و نمیخواست من با محمد ازدواج کنم و یکم حسود تشریف دارن ) و زن عموهم اومده خونه مامانم گفته مگه محمد و هستی دعوا کردن مامانم از همه جا بی خبر ترسیده گفته کی ؟ برای چی ؟ اونم گفته من نمیدونم شنیدیم و ... و کلی اصرار کرده مامانم تا گفتن فلانی اومده اونجا و گفته و کلی حرف زده 

مامانم هم زنگ زده به خواهر شوشو که به مامانت بگو اگه از دختر من ناراحتین بیاین به خودم بگین چرا میرین به کسی میگین که آبرمونو ببرن و اون دفعه تو به زن عموش گفتی الانم که مامانت رفته به عمش گفته اونم گفته بزار زنگ بزنم مامانم خبرشو بهتون میدم ببینم قضیه چی بوده!

مادر شوشو به عمم گفته ( حالا من نمیدونم اینارو واقعا مادر شوشو گفته یا عمه ی من 4 تا گذاشته روش و رفته گفته ! ) هستی به من احترام نمیذاره   وقتی از جلو همسایه ها رد میشه به من سلام نمیکنه  وسیله هاشونو میندازم بیرون باید برن از خونه من    و کلی چیزای دیگه  

مامانه من هم به خواهر شوشو گفته میخواد پسرشو بندازه بیرون خوب به من ربطی نداره 

گفته به مامان هستی بگین بیاد دخترشو نصیحت کنه 

گفته وقتی مامانش منو میبینه حالمو نمیپرسه ( با اینکه مادر شوشو اینکارو میکنه تا مامانه منو میبینه در میره که یه وقتی سلام نکنه حالا رفته برعکسشو گفته منم همیشه به مامانم میگفتم وقتی اون اینطوری میکنه تو همش اعتنا نکن و رد شو  )

مامانه من از وقتی زن عمو رفته نشسته به گریه کردن تا روز بعدش که من رفتم دیدم چقد حالش بده گفتم ( فقط به خاطر اینکه عمم رفته همه جارو پر کرده که محمد و هستی مشکل دارن ناراحت شده میگه اگه اون دلش میسوخت میخواست بیاد به خودم بگه چرا رفته به بقیه گفته   ببخشید ها ولی اکثر  خواهر شوهرا مرض دارن  )

چرا همونجا که زنگ زدم چیزی نگفتی ؟ گفتم از  عمه خانوم و دخترش اونقدر آتو دارم ازشون که بخوان زندگی منو خراب کنن منم در عرض 2 دقیقه میتونم زندگیشو بهم بریزم  و هر چی ازشون میدونستم به مامانم گفتم و قرار بود بعدازظهرش بریم خونه مامان بزرگم تا زنگ بزنه دخترش بیاد و من حرفامو بزنم مامانم هر چی گفت نه نباید بری گفتم میرم هر چی این چند سال ( از وقتی  با محمد دوست شدم هر وقت با اینا رفت و آمد کردیم یه فیلمی واسه ما درست کردن و همیشه سعی در خراب کردن مارو داشتن    آخه من با دختراش خیلی صمیمی بودم واونا از همه چی خبر داشتن و منم همه چی ازشون میدونم محمد و دوست پسر اون با هم دوستای صمیمی بودن از وقتی دخترش با یک نفر دیگه ازدواج کرد اینا با من بد شدن )

ساکت بودم هیچی نگفتم به خاطر تو بود چون تونمیذاشتی از حقم دفاع کنم میگه من از آبروریزی میترسم اونا بی آبروین هر چی بگی حاشا میکنن و اخرشم تو خراب میشی

وقتی بابام اومد گفت نه عزیزم تو نباید بری خونه مامان بزرگ من جواب همشونو دادم گفتم شما به زندگی دختر من چیکار دارین خیلی هنر دارین زندگی خودتونو نگهدارین عمه خیلی یاد داره زندگی دخترشو نجات بده نمیخواد برای دختر من دل بسوزونین اون یاد داره چجوری زندگی کنه

بابا گفت نرو تو اگه بری با اونا دهن به دهن بشی با اونا هیچ فرقی نمیگنی اونا شعور ندارن تو که نباید مثه اونا رفتار کنی و گفت من صلاح نمیدونم بری منم به خاطر بابایی نرفتم و به جاش زنگ زدم به زن عموم گفتم بعدازظهر بیا خونه مامانم تا صحبت کنیم و ...

اومد و منم هر چی میدونستم گفتم و بهش میگم ما هیچ مشکلی نداریم اون از حسودیش داره این کارارو میکنه  میگه آره همه میدونن اون حسوده ( زندگی دخترش خوب نیست ) 

گفتم برو به مامان بزرگم بگو که طرفداری دخترشو نکنه و خودم هر وقت ببینمش بهش میگم 

ولی تو بگو هستی گفته دیگه اون عمه من نیست  ازش متنفرم

خواهر شوشو هم به مامان زنگ زد که مامانم گفته تا خونه ما بیاین تا حرف بزنیم ( از اول اینا قرار گذاشتن به من و محمد هیچی نگن و مثلا من نمیدونم )

منم به مامانم گفتم نمیخواد بری خونشون اون سرو صدا میکنه و آخرشم هیچی ( اونا فقط یاد دارن صداشونو ببرن بالا و ما هم از ترس آبرو مجبور میشیم خفه شیم واسه همین گفتم نرو )

شب که محمد فهمید زنگ زد به آبجیش که به مامان بگو دست از سر زندگی من برداره اونم میگفت نه مامان این حرفارو نزده و ....

منم محمد رو قسمش دادم که بی خیال موضوع بشه ( آخه خواهر شوشو رفته مسافرت نیست گفت فردا شب میام و صحبت میکنیم  ) 

دیگه حوصلم سر رفته از دست این خبرکشیا و این دردسرا

دوست دارم برم یه جایی که خودم باشم و خودش به دور از بقیه 

به دور از استرس که وای الان دعوا میشه وای الان میگن از خونه برین بیرون ( با این گرونی ) وای الان محمد یه کاری نکنه که باعث ناراحتیه همه بشه و ......

 

فقط دعا کنین که دیگه از این مشکلا نه تنها واسه من بلکه واسه هیچکی پیش نیاد  خیلی خیلی سخته

 ببخشید اینقدر طولانی شد 

راستی نت خونه قطع شده و من مجبورم بیام مغازه آپ کنم واسه همین نمیتونم بهتون سر بزنم 

 

بای

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ دوشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩۱ ] [ ۸:٢٠ ‎ب.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من هستی میخوام تو این وبلاگ خاطراتمو بنویسم که که نمیتونم به کسی اونارو بگم درباره خودم ، همسرم که خیلی دوسش دارم و مشکل اصلی خانواده ی همسری ******************* بعدا نوشت : تصمیم گرفتم کل خاطراتمو بنویسم اعصابم داغون میشد همش خاطرات بد مینوشتم حالا هم خاطرات بد هم خوب ********************* من متولد : 30/06/1369 ********************* همسری جونم : 21/04/1367 ********************* تاریخ آشنایی :15/06/1384 ********************* تاریخ نامزدی :18/11/1388 ******************** تاریخ عقد :06/03/1389 ******************* تاریخ عروسی :فروردین 91 ان شالله ولی روزش مشخص نیست ******************* بعدا نوشت :روز عروسی4 فروردین
نويسندگان
صفحات اختصاصی
لینک دوستان
امکانات وب
فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز


برای نمایش تصاویر گالری كلیك كنید


دریافت كد گالری عكس در وب























Online User