خاطرات بد و خوب من
قالب وبلاگ

سلام دوست جونیا مرسی از لطفتون که به یادم بودین ممنون

 

از پنج شنبه هنوز ادامه داره وحشتناکش یکی همون 5 شنبه ساعت 16:05 بود یکی هم ساعت 9 یا 9:30 دقیق یادم نیست این دو تا خیلی بد بود

مردم همه زده بودن بیرون کسی خونشون نبود از ترس 

من خونه دوستم بود زنداداششم اونجا بود داشتیم چایی می خوردیم که یه دفعه یه صدای وحشتناکی اومد و خونه میلیرزید نمیدونم خودمونو سه تایی چه طوری رسوندیم به در ( کج شده بودیم خیلی بد بود ) جیغ میزدیم رفتیم تو کوچه دیدیم همه همسایه ها اومدن بیرون . تلفن ثابت و همراه قطع شده بود 

میخواستم برم خونمون ولی خیلی میترسیدم گفتم اگه وسط راه دوباره اومد چیکار کنم که دیدم همسری جونو مامان جونم ( الهی قربونش برم ) اومدن خونه دوستم دنبال من  

همسری گفت خونمون خراب شده فک میکرم شوخی میکنه تا اینکه رفتیم اونجا دیدم بله چون گفته بودم خونشون که چطوریه اتاق پدر شوشو که کج شده بود کلا دیوارش ریخته بود تو هال و اتاق همیسری و خواهر شوشو هم همش ترک برداشته دیگه نمیشه اونجا زندگی کرد دیگه همه آماده شدن رفتن خونه خواهر شوشو بزرگه خونشون یه طبقس ( یادم رفت بگم باهم آشتی کردیم ) ما هم اومدیم مغازه خدارو شکر مغازمون هیچیش تکون نخورده بود 

شب رفتیم خونه مامان بزرگم که تازه میخواستیم شام بخوریم که دوباره لرزید ( مامان بزرگم طبقه بالاس و عمو کوچیکم طبقه پایین ) هممون زدیم بیرون رفتیم تو کوچه که تا صبح همه تو کوچه چادر زده بودن  یا تو ماشین خوابیده بودن ما هم رفتیم خونه خواهر شوشو بزرگه (کوچه پشتی مامان بزرگم میشینن ) و تا ساعت 4صبح هممون به غیر از پدر شوشو که نمیترسید تو ماشین خوابیدیم ساعت 4 اومدیم خونه که تا 6 همسری کشیک میداد ( بیدار بود ) جمعه هم که با ترس و لرز گذشت که تا دیشب 92 تا پس لرزه داشت و هنوزم گفتن مواظب باشین.

دیشب خونه ما بودیم که من و مامان و شوشو احساس کردیم داره میلرزه ترسیدیدم واسه همین گفتم بیاین شمارو ببریم خونه عمو و ما هم بریم خونه خواهر شوشو 

رفتیم اونجا و تو خواب و بیداری بودیم که دیدیم پدر شوشو از خواب پریده میگه یه چیزی تو گلوم گیر کرده آب خورد ولی خوب نشد به همسری گفت بدو بریم دکتر اون دو تا رفتن و ما هم بیدار موندیم زنگ زدیم گفت فشارش 22 بوده گفته اگه یکم دیرتر میومدین کور میشده ( خدا رحم کرده خیلی واسش ناراحتم دوسش دارم هیچ بدی هم ازش ندیدم شاید به خاطر بعضی کارا ناراحت شدم ولی از ته قلب دوسش دارم )الانم بستریش کردین تو ccu  خواهر شوشو و مادر شوشو رفتن بیمارستان وقتی اومدن میگفت همش میگفته من دارم میمیرم ( واسش دعا کنین هنوز 46 سالشه )اونم که فک میکرده چیزی تو گلوش گیر کرده به خاطر اینه که رگهای قلبش بسته شده ( به خاط خونه خیلی جوش میزد ) یه سکته خفیف هم کرده ولی خودش نمیدونه.

[ شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ ] [ هستی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من هستی میخوام تو این وبلاگ خاطراتمو بنویسم که که نمیتونم به کسی اونارو بگم درباره خودم ، همسرم که خیلی دوسش دارم و مشکل اصلی خانواده ی همسری ******************* بعدا نوشت : تصمیم گرفتم کل خاطراتمو بنویسم اعصابم داغون میشد همش خاطرات بد مینوشتم حالا هم خاطرات بد هم خوب ********************* من متولد : 30/06/1369 ********************* همسری جونم : 21/04/1367 ********************* تاریخ آشنایی :15/06/1384 ********************* تاریخ نامزدی :18/11/1388 ******************** تاریخ عقد :06/03/1389 ******************* تاریخ عروسی :فروردین 91 ان شالله ولی روزش مشخص نیست ******************* بعدا نوشت :روز عروسی4 فروردین
نويسندگان
صفحات اختصاصی
لینک دوستان
امکانات وب
فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز


برای نمایش تصاویر گالری كلیك كنید


دریافت كد گالری عكس در وب























Online User